برچسب رامبد شکرابی

خاکستری 1379

بيتا كه دختري اصفهاني و اهل خانواده اي سنتي است، براي تحصيل در دانشگاه بايد به تهران بيايد. خانواده كه با رفتن او به تهران مخالف هستند، بالاخره با اعتصاب غذاي دخترشان رضايت به رفتن او مي دهند. پدر با اجاره ي يك آپارتمان و هم خانه كردن سيما دختر بيوه ي كارگر خانه، بيتا را به او مي سپارد. بيتا در دانشكده با فرهاد آشنا مي شود و با هم قرار ازدواج مي گذارند در حالي كه علي پسر عموي بيتا قرار است براي ازدواج با او از خارج از كشور به ايران بيايد. بيتا راضي به ازدواج با علي نيست و از طرفي فرهاد به علت نداشتن موقعيت مالي و كاري حاضر به خواستگاري كردن از بيتا نمي شود. بيتا از علي مي خواهد كه از او چشم پوشي كند تا فرهاد بتواند به خواستگاري او بيايد، ولي بعد بيتا با اطلاع پيدا كردن از ارتباط فرهاد با دختري ديگر به قصد خودكشي، خود را جلوي يك ماشين مي اندازد. پدر بيتا به سراغ فرهاد مي رود و او را مجبور به ازدواج با بيتا مي كند، ولي اين بار بيتا پشيمان مي شود و با فرهاد خداحافظي مي كند.

عروسی مهتاب 1375

يك راننده ي آژانس به نام سعيد، شبي مسافري را كه يك عروس است سوار مي كند. عروس براي سعيد تعريف مي كند كه همسرش فرامرز دنبال او نيامده و او مجبور است او را بيابد، اما جستجوهايش ثمري ندارد و وقتي به مراسم عروسي برمي گردد پدر با او برخورد بدي مي كند. مهتاب به خانه خاله خود مي رود، اما او هم مهتاب را نمي پذيرد. مهتاب براي پيدا كردن فرامرز راهي چالوس مي شود و آنجاست كه مي فهمد فرامرز به او دروغ گفته و اصلاً پدر و مادري ندارد. مهتاب سراغ گيتي دختر خاله فرامرز مي رود، اما مي فهمد كه فرامرز و سهراب در كار قاچاق مواد مخدر هستند و همچنين متوجه مي شود كه گيتي نيز با آن ها همكار است و چند وقتي هم به عقد فرامرز درآمده ولي پس از مدتي فرامرز او را رها كرده و حالا گيتي براي انتقام از فرامرز، او را زنداني كرده و اتومبيل سهراب را هم به سرقت برده، سهراب گيتي را پيدا مي كند و به قتل مي رساند. او كه درصدد كشتن سعيد و مهتاب بود توسط پليس دستگير مي شود.

طالع سعد 1374

در يك سرزمين افسانه اي پسري در غلاف دنيا مي آيد و مردم بر اين عقيده هستند كه او مي تواند شر حاكم ظالم را از سر مردم كوتاه كند، اما حاكم از به دنيا آمدن كودك مطلع مي شود و دستور قتلش را مي دهد وليكن كودك نجات مي يابد و در دامان زن و مرد ميانسالي كه فرزندي نداشتند، جوان برومندي مي شود سعد كه از قضا روزي حاكم را در شكارگاهش از مرگ نجات مي دهد و حاكم با نشانه هايي كه مي گيرد در مي يابد جوان همان كودكي است كه قرار بود به قتل برسد، پس نامه اي محرمانه مبني بر به قتل رساندن جوان خطاب به همسرش مي نويسد و از جوان مي خواهد كه آن را به قصر برساند، اما در راه كوتوله هاي جنگل كه دوستان سعد بودند حكم حاكم را مي خوانند و متن را عوض مي كنند و در دستور جديد تأكيد بر ازدواج سعد با دختر حاكم مي كنند. حاكم در برگشت به قصر، از موضوع مطلع مي شود و دخترش را زنداني مي كند و آزادي او را منوط به رفتن سعد به سرزمين ديو و آوردن چند تار موي ديو مي داند. اما سعد با شجاعت تمام و گذشتن از خوان هاي بسيار موفق مي شود و چون با سكه هاي طلا باز مي گردد، پادشاه هم طمع مي كند و راهي سرزمين ديو مي شود.

همکلاس 1380

كيوان و داريوش در طي يك ماجراي تصادفي با ترانه و دوستش كيميا، آشنا مي شوند كه منجر به علاقه متقابل و دوجانبه كيوان و ترانه و داريوش و كيميا مي شود. ترانه با دوستانش شرط مي بندد كه كيوان را سر كار بگذارد ولي در طي روابطش با او واقعاً عاشقش مي شود. داريوش هم با كيميا ازدواج مي كند. اما كيميا براي داريوش فاش مي سازد كه همه ي ماجراي عشق ترانه به كيوان يك شرط بندي است. اين درحالي است كه كيوان براي رسيدن به آرزوهايش و خواسته هاي ترانه خود را به آب وآتش مي زند و تصميم دارد همراه ترانه به خارج از كشور برود. داريوش با اطلاع از بازي شرط بندي ترانه و دوستانش موضوع را به كيوان مي گويد و كيوان هم براي انتقام گرفتن از ترانه اقدام مي كند، درحالي كه ترانه اعتراف مي كند واقعاً عاشق كيوان شده و ديگر به آن بازي اوليه اهميتي نمي دهد. سرانجام كيوان متقاعد شده و با ترانه اي كه به همه ي دلبستگي هاي قبلي اش پشت پا زده زندگي تازه اي را آغاز مي كند.

سحرگاه پیروزی 1378

رسول كه به اتفاق همسرش زينب و پسر كوچكش محسن در دزفول زندگي مي كند، در تدارك جشن تولد پسرش است. او به همسر برادرش بهمن كه آموزگار است و در شهر ديگري زندگي مي كنند مي گويد كه براي شركت در تولد پسرش به دزفول بيايند. حمله هوايي عراق به دزفول شروع مي شود و رسول، همسر و كودكش را در جريان اين حمله از دست مي دهد. دشمن درصدد نابودي پادگان كرخه و تصرف پل كرخه به دليل اهميت استراتژيك آن است. چند تن از رزمندگان براي جلوگيري از پيشرفت عراقي ها آماده مي شوند. رسول نيز به رزمندگان ملحق مي شود. سيدرضا، دوست رسول به او تأكيد مي كند كه ما براي انتقام نمي جنگيم. يك سرگرد عراقي كه فرماندهي آن منطقه را بر عهده دارد از طرح رزمندگان آگاه مي شود. رزمندگان از مناطق مين گذاري شده عبور مي كنند و در نبرد سختي با نيروهاي دشمن، تعدادي از رزمندگان به شهادت مي رسند. پس از مدتي رزمندگان موفق مي شوند سنگر فرماندهي دشمن را نابود كنند. آنان بار ديگر در يك بيشه با نيروهاي عراقي روبرو مي شوند كه اين بار نيروهاي ايراني متحمل تلفات بسياري مي شوند. رسول و سيدرضا، رسول و سيد رضا، شاهد كندن چاله اي عميق توسط نيروهاي عراقي هستند كه قرار است به عنوان گور دسته جمعي از آن استفاده شود. رسول و سيدرضا خود را به پل كرخه مي رسانند و در حالي كه مقدمات تخريب پل را آماده مي كنند، سيدرضا با گلوله يك افسر عراقي به شهادت مي رسد و رسول نيز در يك نبرد تن به تن با يك افسر ديگر عراقي، موفق به كشتن دشمن مي شود ولي در آخرين لحظه، در حالي كه به شدت زخمي شده، موفق به تخريب پل مي شود.

اعتراض 1378

اميرعلي كه شريفه، نامزد برادرش رضا، را به دليل رابطه نامشروعش با مردي به نام احمد به قتل رسانده، پس از دوازده سال از زندان آزاد مي شود. پيش از آزادي، هم سلولي اش محسن دربندي، انگشتري به او مي دهد و به او سفارش مي كند پس از گرفتن طلب او از مردي بيرون از زندان، از زني به نام مجدي حمايت كند و سر و ساماني به زندگي او بدهد. بيرون از زندان، مادر او كه حالا نابينا شده به همراه برادران و خواهران اميرعلي و شوهرخواهرش به استقبال او مي آيند و اميرعلي درمي يابد كه در غياب او پدرش از فراغ او مرده و يوسف، يكي ديگر از برادرهايش، در يك آسايشگاه رواني بستري است. يوسف در جران تظاهرات دانشجويي بر اثر ضرباتي كه به سرش وارد آمده دچار اختلال رواني شده است. رضا، برادر آزادشده اش را به يك پيتزافروشي در شمال شهر كه محل كار اوست مي برد. رضا عاشق دختر پولداري به نام لادن است كه به اتفاق دوستانش از مشتريان دائمي پيتزافروشي است، و از طرفي تلاش مي كند به ناراحتي هاي رواني دوست معتادش قاسم پايان دهد. اميرعلي به زودي مجدي را پيدا مي كند و در حالي كه تصور مي كرده مجدي همسر محسن است، درمي يابد كه او زني بيوه و در واقع خواهر هم سلولي اش است كه با دختر كوچكش عاطفه زندگي مي كند. اميرعلي دلباخته مجدي مي شود و در ملاقاتي در زندان با محسن از او اجازه عروسي با خواهرش را مي خواهد و محسن نيز مي پذيرد. از سويي رضا به لادن مي گويد كه به خاطر اختلاف طبقاتي ميان خانواده آن دو، ازدواجشان غيرممكن است و بهتر است از يكديگر جدا شوند. لادن با ناراحتي مي پذيرد. يك شب رضا كه طبق معمول براي يكي از خانه ها پيتزا برده، متوجه حضور دوستان لدن در ميهماني اي كه در آن خانه برپاست مي شود و سپس خود لادن را نيز مي بيند. رضا با ناراحتي به پيتزافروشي برمي گردد و مدتي بعد دوستان لادن نيز به پيتزافروشي مي آيند و به او مي گويند كه امشب عقدكنان لادن است ولي هنوز عاقد نيامده است. اميرعلي كه موفق شده طلب محسن را بگيرد، در راه بازگشت با احمد، فاسق نامزد سابق برادرش، روبرو مي شود و احمد او را با ضربه هاي متعدد چاقو مي كشد در حالي كه اميرعلي در خيابان و زير باران شديد آخرين نفس ها را مي كشد، لادن به پيتزافروشي كه دوستانش در آن جمع شده اند، نزد رضا بازمي گردد.

تارا و تب توت فرنگی 1382

تارا به اصرار همسر رزمنده اش فرهاد، به مناسبت انتشار اولين كتابش «تب توت فرنگي» از همه كساني كه نامشان در اين كتاب برگرفته از خاطرات واقعي تارا آمده، دعوت مي كند تا با هم جشن بگيرند. همان شب در جريان جشن، پس از ورود ناشناسي به خانه آنها صداي شليك مي آيد، فرهاد كشته و تارا نيز به شدت زخمي مي شود. پليس بهترين سرنخ را همان كتاب تارا مي داند و از همه كساني كه نامشان در كتاب آمده تحقيق مي كند.
سيمين، ترانه دوست صميمي تارا را پيدا مي كند و پيشنهاد مي كند تا كتاب را بخواند. تارا كتاب را تقديم به دوستش روژين كرده است. ترانه با خواندن كتاب گذشته را به خاطر مي آورد. اين كه آنها ـ تارا و روژين و او ـ دوستان صميمي همديگرند، اما روژين كه مجبور است تن به ازدواجي ناخواسته بدهد درست در روز ازدواجش توسط عوامل پسرخاله اش جلال دزديده مي شود.
از آن سو ترانه، تورج برادرش را به ياد مي آورد كه خواستگار سمج تارا است، اما تارا به فرهاد، رزمنده اي كه دوست برادر شهيدش محمود است، علاقه دارد. در زمان حال و در مراسم تدفين فرهاد، امير شوهر ترانه به ديدن او مي آيد و معلوم مي شود آنها با داشتن يك دختر پنج ساله به نام غزاله، متاركه كرده اند و امير اصرار دارد كه آنها دوباره با هم زندگي كنند. از سوي ديگر پليس به تورج مشكوك است، زيرا سال ها قبل تارا به خواستگاري تورج جواب منفي داده، اما خودش به خواستگاري فرهاد رفته و نهايتاً با او ازدواج كرده است.
نسرين گذشته را به خاطر مي آورد كه تورج چگونه در يكي از روزها به مقر زنان رزمنده آمده تا از تارا انتقام بگيرد، اما نهايتاً دست به خودزني مي زند و باز در زمان حال وقتي ترانه و سيمين به محل كار تورج مي روند متوجه مي شوند كه او توسط پليس دستگير شده است. همكارش مي گويد حيف كه تورج در زمان جنگ و در اسارت توانايي حرف زدنش را از دست داده و گرنه تعريف مي كرد كه او سردار را نكشته است.
چند شب بعد غزاله توسط شخصي از ماشين پدرش امير دزديده مي شود و رباينده، امير را تهديد مي كند كه مي تواند انتخاب كند كه يا چشم هاي او كور شود يا چشم هاي دخترش غزاله. از طرفي رباينده به ترانه زنگ مي زند و به او مي گويد حالا زماني است كه او بايد به ماهيت واقعي امير كه نام مستعار شهاب را دارد پي ببرد. ترانه كه به امير معترض است و به ترانه مي گويد كه شوهر روژان كسي است كه چشمان فرهاد را كور كرده و حالا هم قصد كشتن او را دارد.
نسرين كه از زبان ترانه نام روژان را مي شنود، باز گذشته و روز دستگيري روژان به جرم جاسوسي براي عراقي ها را به ياد مي آورد و اين كه چگونه چند روز بعد عوامل جلال به قرارگاه حمله مي كنند تا روژان را نجات دهند، اما او كه در مواجهه با تارا معناي زندگي را فهميده از رفتن امتناع مي كند و نهايتاً كشته مي شود. جلال با اين تصور كه زنش در قرارگاه و توسط فرهاد كشته شده چشمان او را كور مي كند ولي بعد براساس كتاب تارا پي مي برد كه قاتل روژان شهاب بوده است.
در زماني كه قرار مي گذارد غزاله را به او تحويل دهد و چشمانش را كور كند، امير باز او را گول مي زند و تأكيد مي كند روژان زنده است و جلال مي تواند با موبايل با او صحبت كند. اما موبايل در دست جلال منفجر و او كشته مي شود. ترانه كه در جريان همه وقايع قرار گرفته، با نفرت مي گويد كه ديگر نمي تواند امير را تحمل كند. امير هم كه نمي تواند او را بكشد نهايتاً خودش را از بالاي برج پرتاب مي كند. از طرفي ديگر تارا با به ياد آوردن فرهاد در بيمارستان مي ميرد.