خدايا! ما پيروزیها را از آن تو ميدانيم که اگر امدادهای غيبی تو نبود، ما قدرت مقابله با دشمنهای حيلهگر جهانی را نداشتيم که «و ماالنصر الا من عندالله».
وقتی شهر کمی آرامش پیدا کرد ابراهیم به همراه دیگر رزمندهها ورزش باستانی را برپا کرد. هر روز صبح ابراهیم با یک قابلمه ضرب میگرفت و با صدای گرم خودش میخواند. اصغر هم میاندار ورزش شده بود، اسلحه ژ. ۳ هم شده بود میل! با پوکه توپ و تعدادی دیگر از سلاحها، وسایل ورزشی را درست کرده بودند.
شما خواهران و برادران و اقوام من، براى من شما هم گریه نکنید و عوض این که پرچم سیاه خواسته باشید به خانه بزنید، پرچم سبزى را بزنید و حتى شیرینى هم بدهید که هم، چون عزیزى را در راه خدا و اسلام دادهاید.
جوان رزمنده بعد از چند لحظه سکوت گفت: ببخشید، من کمی هیجانی شدم. بعد برگشت و پیشانی اسیر عراقی را بوسید و معذرت خواهی کرد. اسیر عراقی که با تعجب حرکات ما را نگاه می کرد، به ابراهیم خیره شد. نگاه متعجب اسیر عراقی حرفهای زیادی داشت!
خدایا میدانم که به پیشت خواهم آمد، ولی ۲ مسئله برایم حل نمیشود تو را به عزت و جلالت قسم میدهم این مشکلات را برایم در مدت کوتاه حل کن؛ خدایا اول پاکم کن سپس خاکم کن.
آن گلوله را دوست مىدارم که قلبم را سوراخ سوراخ مىکند و آن خمپاره و ترکش را دوست مىدارم که پیکرم را پاره پاره مى کند، چرا که مرا از این خاکدان پست رهایى مىبخشد و به لقاءالله پیوند میدهد.