برچسب دانشگاه امام صادق(ع

پناهیان: زندگی همۀ انسان‌ها خلاصه می‌شود در «مدیریت رنج‌ها و لذت‌ها»/ نگذاریم رنج‌ها و لذت‌ها، ما را مدیریت کنند، ما رنج و لذت را مدیریت کنیم/ باید از دبستان، مدیریت رنج و لذت را به بچه‌ها آموزش داد + صوت

در برخی از مدارس در کشورهای غربی به بچه‌های خودشان یاد می‌دهند که «از شیرینیِ مورد علاقۀ خودت بگذرد تا رشد کنی» این‌را از کودکی با بچه تمرین می‌کنند. آنها دین و ایمان ندارند ولی می‌گویند: «ما روی شخصیت بچه‌ها کار می‌کنیم. چون بر اساس تحقیقات ما، کسی رشد می‌کند و به عالی‌ترین درجات علمی خواهد رسید که بتواند شیرینی‌ای دوست‌داشتنی‌اش را دیرتر بخورد.

پناهیان: شرکت در مجالس معنوی برای برخی نقش «وجدان خفه کن» را دارد!/ گریه بر حسین(ع) باید آثار اجتماعی خودش را نشان دهد/ نکند این گریه‌های ما برای خلاص شدن از عذاب وجدان است!

بعضی‌ها ممکن است بگویند: «نه آقا! ما اصلاً حواس‌مان به این چیزهایش نبود، ما فقط دیدیم پسر فاطمه مظلوم است لذا برایش گریه کردیم!» خُب این گریه را مردم کوفه هم کردند، آنها هم بعد از عاشورا، دلشان برای حسین(ع) سوخت و گریه کردن اما حضرت زینب(س) به آنها فرمودند: خاک بر سر گریه‌های‌تان! عمر سعد هم در میان خیمه‌گاه گریه کرد و گفت چرا با بچه‌های حسین این کار را می‌کنید؟ گوشواره‌ها را دیگر بر ندارید، خیمه‌ها را غارت کنید، کافی است! او هم دلش سوخت! من چگونه فرق دلسوزی تو برای اباعبدالله‌الحسین(ع) را با دلسوزی عمر سعد تشخیص بدهم؟

پناهیان: چرا دین باید دستوری باشد؛ نه یک برنامۀ پیشنهادی؟/ چرا خدا باید دستور بدهد؛ مگر ما عقل و فطرت نداریم؟!/ برخی آموزش‌های ما در مدارس مانند بنی‌امیه است؛ کفر را آموزش نمی‌دهد! + صوت

طبق روایات، فاحش‌ترین و زشت‌ترین ظلم، ظلم به یک جامعه است که این کار سیاست‌مداران است. چرا بعضاً کرور کرور آدم از سیاست‌مدارانی که فقر تولید می‌کنند طرفداری می‌کنند؟! ما اگر فطرتاً زشتی و زیبایی را می‌فهمیم، خوب است رشد پیدا کنیم تا همۀ زشتی‌ها و زیبایی‌ها را بفهمیم و الا کسی که رشد نکرده، فقط همین‌قدر می‌فهمد که «سیلی زدن به یک بچه، بد است»!

اگر مدتی دستور اجرا کنی «حس پرستش» در تو بیدار می‌شود/ حس «پرستش» زیباترین و هیجان‌انگیزترین حسی است که یک انسان می‌تواند تجربه کند/ «اطاعت»، راز خودشکوفایی برای رسیدن به «حسّ پرستش» و «حسّ عبد بودن» است + صوت

بالاتر از حس پرستش، یک حسّ دیگری هم در دل انسان هست که اگر انسان به اوج خودشکوفایی برسد، می‌تواند آن حس را پیدا کند و آن «حس مملوک بودن، عبد بودن یا برده بودن» است... باید مدام به مولای خودت بگویی «چَشم» و هروقت دستوری رسید این‌قدر خوشحال بشوی که حدّ ندارد، تا کم‌کم یک حسی در تو بیدار بشود؛ حسّ عبد بودن! تا حالا عبد بودن را تمرین کرده‌ای؟ نکند دستورات خدا را به نیّتِ خوب شدن اطاعت کرده‌ای، نه به نیتِ عبد شدن؟!