برچسب داستان اصفهان

روزهای کلاسیک

سال 1368 سال مهمی برای چهارباغ بود. جنگ تحمیلی تمام شده بود و خیابان چهارباغ پوست می‌انداخت. کم‌کم به این خیابان قدیمی توجه می‌شد و اتفاق‌هایی که باید در سال‌های بعد از انقلاب می‌افتاد، آرام آرام به چهارباغ اصفهان می‌رسید، آدم‌های تازه، رخت و لباس‌های تازه، مــاشین‌هــا، روزنامه‌ها و مطبوعات جدیدهنر هم در چهارباغ باید رونق می‌گرفت در سینماها، کتاب‌فروشی‌ها، تئاترها! این قصه چهارباغ در سال 68 بود.

حاشیه زاینده رود یا ساحل سِن (3)

«دیروز عصری برای گردش در حاشیه رودخانه از حوالی مدرسه چهارباغ حرکت می‌کردم. بدیهی است در هنگام عصر در خیابان چهارباغ، آلات نقاله مخصوصا درشکه در ایاب و ذهاب است و در هر درشکه کرایه، شاید در ده، شش تا حامل زنان می‌باشد. بر حسب تصادف در طول خیابان چهارباغ قبل از انحراف به طرف جاده کنار رودخانه زاینده‌رود، چندین درشکه متعاقب یکدیگر مملو از زنان ایرانی را دیدم» (اخگر، شماره 245، آذرماه 1308 شمسی).

یک مرثیه نیم‌سروده

بهانه این یادداشت درگذشت تلخ بهروز بدخشان، فعال ادبیات داستانی سه دهه اخیر اصفهان است. مرگ او ناگهانی و ناباورانه بود. اما هدف این یادداشت صرفا پرداختن به چگونگی مرگ او نیست؛ چراکه پیش از این، چنین مرگ‌های ناباورانه‌ای در فضای ادبی اصفهان بازهم داشته‌ایم؛ روزبه فقیرزاده، رضا رحیمی و عبدالله شاه‌سیاه از این جمله‌اند. همه امیدمان این است که آخرین باشد. یقین مرگ از هرچیز دیگر به ما نزدیک‌تر است و ما «شکاریم یک سر پیش او» و اعتراضی به آن نیست. این یادداشت نیز اختصاص به یک فرد ندارد.

شیرجه در حوض چهلستون و شکار ماهی نقره

به تاریخ جمعه، 16 شهریور 1313 خورشیدی، ساعت سه بعد از ظهر، جمعیتی چند هزار نفری در باغ چهلستون اصفهان گرد هم آمده‌اند. این جمعیت آنجا جمع نشده بودند تا یکی از زیباترین کاخ‌های صفوی را بازدید کنند یا تصویر ستون‌های پرصلابت ایوان کاخ را که هر کدام تنه کامل یک اصل چنار کهن‌سال بوده، بر آب حوض بزرگ باغ چهلستون، به نظاره بنشینند. آن‌ها برای تماشا و تشویق یک رقابت ورزشی، در عرصه‌ای که زمانی جولانگاه قدرت و ابهت پادشاهان صفوی بوده، جمع شده‌اند.

خاک و خون در چهارباغ‌خواجو!

چهارباغ خواجو، بعد از خیابان منوچهری، کوچه‌ای به نام کوچه جعفری قدیم، پلاک دوم، خانواده معتمدی ساکن هستند. یک ماه بیشتر نیـــســت که بـــه این خانه آمـــده‌انـــد. پـــدر، مـــحـــمـــدابراهیـــم معتمدی، معمار و خیر مدرسه‌ساز و مادر مهیندخت همتی صاحب هفت دختر هستند. مادربزرگ مادری هم با آن‌ها زندگی می‌کند. چند روزی به پایان سال 66 باقی نمانده، چهاردهم اسفند، پدر آجیل شب عید را خریده است، دور هم جمع شده‌اند، تولد گرفته‌اند برای نوه خانواده، از بودن با یکدیگر لذت می‌برند، پدر کمی کسالت دارد، دندانش را کشیده، اما باز هم مهمانی برقرار است، پدر عاشق خانواده است، شاید هم به دلش خطور کرده که باید این لحظات باهم بودن را بیشتر قدر بداند.