خودزنی 1390
کیانوش پس از آزادی از زندان به دنبال یافتن همسر سابق و فرزندش میرود. او در این مسیر با مشکلات و خطرهایی مواجه میشود و برای اعاده حیثیت و بازپسگیری خانواده از دست رفتهاش تلاش میکند.
کیانوش پس از آزادی از زندان به دنبال یافتن همسر سابق و فرزندش میرود. او در این مسیر با مشکلات و خطرهایی مواجه میشود و برای اعاده حیثیت و بازپسگیری خانواده از دست رفتهاش تلاش میکند.
شب حورا قصه همسر شهيد مفقودالاثري است كه در جاده اي گرفتار پسر و دختري نامتعادل شده و درگير خشونت آنان مي گردد.
فرهاد به همراه دوست و نامزدش برای به دست آوردن ثروت ماربزرگ قصد کشتن او را میکنند، اما انگار این مادربزرگ را به هیچ طریقی نمیشود از سر راه برداشت و تازه او عاشق هم میشود و...
ابراهيم براي شركت در آزمون كارشناسي ارشد، نزد خانواده خاله اش در تهران مي آيد. صبح روزي كه مي خواهد با پسرخاله اش عقيل به جلسه آزمون برود، بشارت ناگهان مقابلش ظاهر مي شود و چند لحظه بعد ابراهيم تصادف مي كند و در بيمارستان مي ميرد. بشارت برگه مرگ او را مهر مي زند اما پس از چند لحظه به او كه فرشته مرگ است دستور مي رسد ابراهيم را به زندگي بازگرداند. او پس از بازگشت به زندگي در پي آن تجربه، نگاه متفاوتي به جهان و آدم ها پيدا مي كند و درمي يابد كه فقط انسان هاي در آستانه مرگ قادر به ديدن بشارت هستند. ابراهيم در بيمارستان، سايه را مي بيند كه نتيجه آزمايشش را نزد دكتر آورده و دكتر بي آنكه بيماري سايه را بگويد، او را به ادامه زندگي دعوت مي كند.
سايه نتيجه آزمايش را در مطب جا مي گذارد و عقيل و ابراهيم با خواندن آن متوجه مي شوند كه سايه به سرطان مبتلاست. بشارت از ابراهيم مي خواهد كه براي كمك به سايه به خيابان ميرداماد برود. ابراهيم آنجا درمي يابد كه سايه زني خياباني است كه با دزديدن پول مردهاي هوسبازي كه او را سوار اتومبيل هايشان مي كنند، روزگار مي گذراند. ابراهيم با يكي از اين مردها درگير مي شود. اما سايه هم از دخالت او عصباني مي شود. در ادامه بشارت، قسمت هايي از زندگي دشوار سايه را به ابراهيم نشان مي دهد. تلاش هاي ابراهيم براي گفتن حقيقت به سايه بي نتيجه مي ماند تا اينكه تصميم مي گيرد به همراه عقيل به خواستگاري او برود اما سايه آنها را از خانه بيرون مي اندازد.
ابراهيم منتظر مي ماند و اصل ماجرا را براي سايه شرح مي دهد. در ادامه آن دو با هم نزد دكتر مي روند و دكتر واقعيت را به سايه مي گويد. ابراهيم با بشارت در پارك ديدار مي كند. بشارت و ابراهيم سايه را در حالي پيدا مي كنند كه به قصد خودكشي بالاي برجي ايستاده. ابراهيم با چند مأمور پليس بالا مي رود و بار ديگر از سايه تقاضاي ازدواج مي كند و همراه سايه از بالاي برج به پايين مي پرد. در ميانه راه سقوط، بشارت ابراهيم را سرزنش مي كند. اما ابراهيم با اطمينان از اين كه هنوز زمان مرگ سايه نرسيده به ازدواج با او اميدوار است. آنها روي كيسه نجاتي كه نيروهاي انتظامي پايين برج پهن كرده اند، مي افتند و زنده مي مانند. مدتي بعد دختر ابراهيم و سايه به دنيا مي آيد. سايه كه بر اثر پيشرفت سرطان در همان بيمارستان بستري است، نام مژده را بر دخترش مي گذارد؛ نامي كه بشارت قبلاً يك بار به آن اشاره كرده و آن را نامي زيبا خوانده است.
«اختاپوس» از درون يک غار، امورات قلعه را فرمانروايي ميکند. او براي به دام انداختن آهوها و نوشيدن عصاره تن آنها «بل بله» را به خدمت گرفته اما آهوها با نقشه «پيشوني سفيد» از قلعه فرار ميکنند. از سوي ديگر مادر «آهوي پيشوني سفيد» برگشته تا آهو را از «سالار» يعني پدر خواندهاش پس بگيرد و «پيشونيسفيد» به دليل رنجش از سالار، ميخواهد به پيش مادرش بازگردد اما ... .
محسن(رضا عطاران) پس از خرید به خانه باز میگردد و متوجه میشود مبلی که امید(امیر جعفری)روی آن نشسته است سوراخ شده و امید را مقصر میداند، مهشید(ریما رامین فر) همسر محسن به این مبل بسیار علاقه دارد و او در حال برگشت بدون برنامه ریزی قبلی از سفر شمال است، محسن و امید تمام تلاش خود را میکنند تا این مشکل را حل کنند اما...
در سومین سری از سه گانه پیشونی سفید، ماجرا با به دام افتادن پیشونی سفید توسط اختاپوس آغاز میشود و در این قسمت، قهرمان داستان یعنی میمون به جنگ اختاپوس می رود اما…