برچسب داریوش صالحیان

یاسهای وحشی 1376

علي، صدرا و رحيم سه همرزم بسيجي هستند. ده سال پس از حضور اين سه در جبهه، صدرا كه ماسك خود را در يك حمله شيميايي به علي داده و حالا خود يك بيمار شيميايي است، براي معالجه راهي لندن مي شود. علي، رحيم و چند رزمنده ديگر نيز براي شركت در مسابقه هاي كاراته به لندن مي روند. علي به عنوان نماينده ايران و رحيم به عنوان مربي، مسابقه هاي آزاد كاراته را آغاز مي كنند. يك ايراني ديگر به نام رضا كه تابعيت انگلستان را گرفته، به عنوان نماينده اين كشور در مسابقه ها حضور دارد. در آغاز مسابقه ها، علي پس از شكست دادن حريف آمريكايي اش با يك ورزشكار اسراييلي برخورد مي كند؛ اما حاضر به مسابقه با او نمي شود و اسراييلي حريف رضا در فينال مسابقه ها مي شود. ورزشكار اسراييلي بيرون از سالن مسابقه با علي درگير مي شود و با پاشيدن يك ماده شيميايي به صورت او به چشمانش آسيب مي رساند. رحيم به رضا پيشنهاد مي كند او نيز ماننده علي از روبرو شدن با حريف اسراييلي سر باز بزند؛ ولي رضا كه به جايزه اول مسابقه ها نياز مالي دارد، حرف رحيم و ديگر همراهان او را نمي پذيرد. درست قبل از شروع مسابقه، چند مرد به روي رضا اسلحه مي كشند تا مسابقه اش را در مقابل حريف اسراييلي واگذار كند و همسر رضا را نيز گروگان مي گيرند. رحيم كه رفتار نامعقول رضا را حين مسابقه مي بيند، به غيبت همسر او در سالن شك مي كند و در رختكن پس از درگيري با گروگان گيران، او را آزاد مي كند. رضا كه همسرش را در سالن مي بيند، با روحيه اي قوي حريف خود را شكست مي دهد. همزمان با پايان مسابقه، صدرا ـ كه همه مسابقه ها را از تلويزيون بيمارستان ديده است ـ جان مي سپارد. در بازگشت تيم، در حالي كه چشمان علي بهبود يافته، رضا و همسرش نيز در ميان مسافران هواپيما هستند. تابوت صدرا نيز در همين هواپيماست.

کریستال 1387

صدرا و علی و داریوش سه دوستی هستند که در زندان با یکدیگر آشنا شده اند و حالا با آزادی شان از زندان، آنها باید با مشکلات عدیده ای مواجه شوند که غلبه بر آنها اصلا راحت نیست.

پرستوهای عاشق 1389

منصور و بيژن دو دوست هستند كه با هم زندگي مي كنند. غزال نام موتورسيكلت شريكي‌شان است كه تنها دارايي اين دو شاگرد تعميرگاه را تشكيل مي دهد و در واقع نقش تعميرگاه سيار را برايشان بازي مي كند. منصور پسر عاشق پيشه اي كه هر دقيقه عاشق يك دختر مي شود. او غير از مكانيكي، شغل ديگر هم دارد؛ شرط بندي. با يك عده از رفقايش كه بيشتر به اوباش شبيه‌اند، سر مسائل مهيج و محيرالعقولي شرط بندي مي كند و از اين راه درآمد به دست مي آورد. منصور در يك دقيقه دل مي بازد و در دقيقه بعد دلش از دست مي رود. يك روز رو به روي يك گل فروشي، چشمش به دختري پولدار با ماشين مدل بالا مي افتد به نام سارا كه فوري عاشقش مي شود و به بهانه گل گذاشتن در ماشينش، گوشي موبايلش را در ماشين جا مي گذارد.

سپس با سارا تماس مي گيرد و او را براي تولدش به رستوران يك هتل دعوت مي كند. سارا هيجان زده دعوتش را مي پذيرد و همه چيز عاشقانه پيش مي رود. دوست سارا، افسانه به شدت با عاشقي هاي سارا مخالف است و عشق را يك بسته طلايي توخالي تصور مي كند و از منصور خوش اش نمي آيد. يك روز سارا منصور را به خانه شان دعوت مي كند. منصور با دسته گلي وارد منزل مي شود و با تعجب مي بيند كه همه مهمان ها گريان اند. سخت يكه مي خورد و بهت زده متوجه مي شود كه سارا در حال ترك ايران است و از اين بابت سخت عصباني مي شود و باز شكست خورده به خانه باز مي گردد.

اين بار كه در خانه محقرش روي صندلي عشقش مي نشيند، به خودش قول مي دهد كه راه ورود و فرود هر عشقي را به فرودگاه دلش ببندد و به جايش باغ وحش افتتاح كند! فرداي آن روز با عصبانيت به خانه افسانه مي رود و داد و بيداد راه مي اندازد كه پيغامش را به سارا برساند كه آن كه بازي را باخته سارا بوده نه خودش؛ چون همه چيزش، از ماشين گرفته تا لباس و كادوها، قلابي بوده است. افسانه هم بعد از شنيدن حرف هاي منصور، با لبخند تحقيرآميزي آنجا را ترك مي كند. بعد از چند دقيقه خانمي از در خارج مي شود و از منصور مي خواهد كه كيف افسانه را به او بدهد و بگويد كه اخراج است! او پس از صحبت با افسانه متوجه مي شود كه افسانه تنها معلم فرانسه سارا بوده است نه دوستش.

با خواندن محتويات كاغذهاي درون كيف افسانه، منصور متوجه مي شود كه افسانه افكار ضدعشق و سرسختانه اي دارد و خيلي بي احساس است و او را دختر احمقي تصور مي كند. وقتي براي پس دادن كيفش با او قرار مي گذارد تازه مي فهمد كه افسانه نويسنده است و تمام اينها نوشته هايش بوده است. منصور بابت نوشته ها و قصه افسانه او را مسخره مي كند و به او مي گويد كه قصه اش خالي از احساس و شور زندگي است. افسانه تعجب مي كند كه چقدر كلمه ها و نظرهاي منصور با نظرهاي استادش يكي است. ايده اي به ذهنش مي رسد و از منصور مي خواهد كه سوژه داستانش شود تا به قصه اش حالت واقعي و زنده بودن بدهد. منصور ابتدا قبول نمي كند ولي با اصرارهاي مكرر افسانه به سه شرط مي پذيرد: 1. مدت اين همكاري يك هفته بيشتر نباشد. 2. تمام نوشته ها را بايد بخواند و تأييد كند. 3. افسانه بايد ظاهر و لباس هايش را تغيير دهد. ابتدا افسانه مخالفت مي كند ولي چاره اي جز قبول شرط ها ندارد. در هفته اول كارش را با صحبت كردن با منصور و آميختن آنها با تخيلاتش ادامه مي دهد ولي...

یورش 1376

در پي موشك باران تهران، يك گروه ده نفري از بسيجيان به فرماندهي محمود كاوه براي انهدام سكوهاي موشكي با چتر نجات در عمق خاك عراق فرود مي آيند و به محض ورود، در محاصره نيروهاي عراقي قرار مي گيرند و همه شان، جز مرتضي و محمود كه اسير مي شوند، به شهادت مي رسند. فرمانده عراقي ها به ياد مي آورد كه محمود پيش از انقلاب، قهرمان تيراندازي مسابقات پيمان سنتو بوده و پس از شكنجه دادن آنها، دستور انتقال شان به اردوگاه اسيران را صادر مي كند. بين راه مرتضي و محمود نگهبانان خود در كاميون ارتشي را خلع سلاح مي كنند، اما مرتضي پشت فرمان اتومبيل تير خورده و شهيد مي شود. محمود به تنهايي خود را به محل سكوي پرتاب موشك ها مي رساند و آنجا را با سلاح هايي كه از پايگاه عراقي ها ربوده منهدم مي كند. فرمانده نيروهاي عراقي محمود را مي يابد و او را تعقيب مي كند؛ اما در يك نبرد تن به تن، محمود او را نيز از پاي درمي آورد و راهي وطن مي شود.

نغمه 1380

محمود، مهندس كامپيوتر، جانباز شيميايي و مبتلا به سرطان است. يك شب كه در خيابان قدم مي زند متوجه مي شود كه در دو موتورسوار كيف دختري به نام شيوا را دزديده اند و مزاحم او شده اند. محمود با آنها درگير مي شود و كيف را از آنها پس مي گيرد و به شيوا مي دهد. محمود در زندگي خصوصي اش دچار مشكل است و با اينكه به همسرش نغمه علاقه زيادي دارد، اما به خاطر بيماري اش و با آگاهي اينكه مدت زمان زيادي زنده نخواهد ماند، به او مي گويد كه نهايتاً بايد از هم جدا شوند. در روزهايي كه محمود براي انجام مراحل طلاق به دادسرا مي رود، به طور اتفاقي شيوا را نيز آنجا مي بيند و شيوا از او علت مراجعه اش را مي پرسد و به راز محمود پي مي برد. شيوا كه درباره عشق هاي اساطيري تحقيق مي كند، در دادسرا دنبال سوژه مي گردد. او زماني كه به طور اتفاقي پي مي برد نغمه همسر محمود در واقع استاد او در دانشگاه ادبيات است، رابطه اش با آن دو صميمي تر مي شود. شيوا مي گويد تحقيق درباره عشق هاي اساطيري پايان نامه اوست و بعد مي خواهد به خارج از كشور نزد پدرش برود. وقتي شيوا زندگي محمود و نغمه را از نزديك مي بيند، متوجه علاقه عميق آنها به يكديگر مي شود. به تدريج حال محمود بد مي شود و شيوا و نغمه مي خواهند هرطور شده به او كمك كنند، اما بيمارستان از پذيرش محمود سرباز مي زند و نهايتاً محمود تصميم مي گيرد روزهاي آخرش را در خانه سپري كند. روزي كه نغمه خارج از خانه است، محمود وصيت خود را مي نويسد و راهي شمال مي شود. نغمه كه درمانده شده از شيوا كمك مي خواهد و با اتوموبيل او به شمال مي روند، اما در ميانه راه پياده دنبال محمود مي روند. محمود در حالي كه گذشته اش را به خاطر مي آورد در دشتي سبز جان مي سپارد.

ایران سرای من است 1377

سهراب نويسنده جوان كرماني در تدارك تأليف كتابي درباره تاريخ شعر كهن ايران است و براي دريافت مجوز چاپ كتابش در راه تهران در كوير گم مي شود. در راه با شخصيت هاي عجيبي آشنا مي شود و شاعران قديمي در برابر او ظاهر مي شوند. عاقبت از طريق قنات هاي خشك كوير از راهروهاي متروي تهران سر در مي آورد.

دوشیزه 1381

مينا بازيگر تئاتر است. از سويي در حال نوشتن پايان نامه‌اش است و از سويي نيز درصدد تهيه پولي براي گرفتن رضايت‌نامه از شاكي پدرش. در يكي از شبها كه قصد دارد به دختري ولگرد به نام رامك كمك كند، رامك كيف پولش را مي دزدد. وقتي مادر مينا واقعيت را مي فهمد مي گويد، بهتر است تهران را ترك كنند و به شهرستان بروند. اما مينا كه تصميم گرفته به هر طريقي پولهايش را پيدا كند، بالاخره رد رامك را از طريق يك آموزشگاه موسيقي پيدا مي كند. مينا پي مي برد كه پدر و مادر رامك بر اثر اختلاف جدا شده اند و زندگي‌اش را براي رامك تعريف مي كند و مي گويد بايد حتماً پولهايش را پس بگيرد. رامك كه متوجه مي شود مقاومت فايده اي ندارد، پس از درگيري با او مي گويد كه پولها و كيف نزد پسري با لقب «دم اسبي» است و مغازه او را نشان مي دهد. مينا سراغ «دم اسبي» مي رود و پس از تهديد او پولها و كيفش را پس مي گيرد. او كه از نصيحت كردن رامك نااميد شده، متوجه مي شود رامك خودكشي كرده و او را به بيمارستان مي رساند. مينا در نهايت تمام پولهايش را براي مداوا و عمل جراحي او به حسابداري بيمارستان مي دهد.

دوئل 1382

زينال پس از بازگشت از اسارت خاطرات گذشته اش را مرور مي كند. با شروع جنگ و آغاز حمله عراقي ها، او كه همسرش هانيه را از دست داده، به همراه يحيي يك گروه مقاومت محلي را سازماندهي مي كند. پس از حمله بي امان هواپيماها به جمعيت آواره اي كه درصدد عزيمت از منطقه جنگي هستند و انفجار قطار و تخريب ايستگاه راه‌آهن، سليمه از زينال قول مي گيرد كه همسرش يحيي را سالم به او برگرداند. تعدادي از نيروهاي دولتي كه مدعي‌اند مأموريتي محرمانه دارند با هم‌دستي اسكندر تصميم مي گيرد گاوصندوق به جامانده در يك واگن باري را از آن خارج كنند. براساس صحبت هاي آنان مشخص مي شود كه داخل گاوصندوق اسناد و مدارك مهمي هست كه اهميتي استراتژيك دارد. زينال به جاي يحيي مسئوليت اين اقدام را مي پذيرد و با كمك دوستانش گاوصندوق را پياده و در اختيار نماينده گروه مي گذارند. اختلاف او و گروه اسكندر تا به آنجا ادامه مي يابد كه حتي يحيي هم به دفاع از آنها برمي آيد. معاون جهان‌آرا پس از فريب دادن اسكندر و همراهان، گاوصندوق را در اختيار زينال قرار مي دهد و او با تلاش فراوان محموله را به يك يدككش مي رساند و در آخرين دقايق از دست تعقيب كنندگان مي گريزد. يحيي هم خودش را به قايق مي رساند و با حمله نيروهاي عراقي او به همراه گاوصندوق به اعماق آب مي رود و زينال اسير عراقي ها مي شود. زينال كه پس از آزادي از اسارت عراقي ها عنصري مشكوك تلقي مي شود و چند ماه در قرنطينه مي ماند، در بازگشت به روستايش متوجه مي شود كه مردم و رييس قبيله هم او را به خيانت متهم كرده اند. سليمه هم زينال را مسئول مرگ يحيي مي داند و پس از آگاهي از ورود او درصدد كشتنش به قصد انتقام برمي آيد. زينال نزد سليمه مي رود و از سوي او با برخوردي خشن مواجه مي شود. سپس براي اثبات بي‌گناهي‌اش سراغ فرمانده نظامي منطقه مي رود كه همان معاون جهان‌آراست. او به قيمت از دست دادن موقعيت نظامي‌اش تجهيزات و گروه غواضي را در اختيار زينال قرار مي دهد تا در نقطه اي كه گاوصندوق زيرآب رفته، به تجسس بپردازد. گاوصندوق پيدا مي شود، اما ابتدا زينال استخوانهاي به جا مانده از يحيي را پيش سليمه مي برد. اسكندر كه از سالها پيش دل بسته سليمه بوده، ازدواج پسر يحيي با يكي از دختران قبيله (دختر ناخدا كه برادرزاده زينال است) را در گرو وصلت خود با سليمه مي داند. او پس از كشف گاوصندوق مانع عزيمت زينال مي شود و اعتراف مي كند كه محتويات آن نه اسناد دولتي، بلكه شمش هاي طلاست كه تبديل به گاوصندوق شده است. زينال كه به همراه برادرزاده‌اش براي گريز از دست اسكندر و گروه مسلحي كه در اختيار دارد با گاوصندوق به ميدان مين‌زده، پس از كشمكش فراوان و كشته شدن برادرزاده‌اش، در آخرين لحظه توسط اسكندر با چاقو مضروب مي شود. سپس اسكندر با اتوموبيل حامل گاوصندوق به راهش ادامه مي دهد، اما ميدان مين منفجر مي شود و طلاها به براده هايي تبديل و در صحرا پراكنده مي شود. سليمه تلاش مي كند پيكر نيمه جان زينال را به بيمارستان برساند و تصويري از يادگار هانيه، نشاني از پيوند زينال و سليمه دارد.