مادر من 1396
پسر آقای ستوده که در فرانسه درس میخواند، برای گذراندن تعطیلات نوروزی در کنار خانواده، به ایران میآید. خانوادهاش تصمیم گرفته بودند که در این فرصت، برای او همسری انتخاب کنند ولی هنگامی که او به ایران میآید، متوجه میشوند که نه تنها او ازدواج کرده، بلکه فرزندی هم دارد. پس از وقوع ماجراهایی، سرانجام پسر آقای ستوده تصمیم میگیرد برای همیشه در ایران بماند.
این مجموعه از دردسرهای تلفن مشترک در یک آپارتمان پرده برمیدارد.
مدیر یک واحد صنعتی بزرگ، تصمیم دارد تعدادی از کارگران خود را به عنوان «کارگر نمونه» انتخاب و خانههایی را به آنان واگذار کند. همه کارکنان و کارگران تلاش گستردهای را آغاز میکنند تا نامشان در لیست افراد برگزیده قرار گیرد و به تبع آن، توطئهها و اختلافات زیادی در طی داستان به وجود میآید، اما سرانجام، حق به حقدار میرسد.
داستان چمدانی است که در تهران گم میشود و دست به دست میچرخد. درب چمدان باز نمیشود و هرکس درباره آن نظری دارد. هرکس فکر میکند آرزوهای او در این چمدان دربسته است. چمدان وارد خانوادههای مختلفی میشود
«مش رحمان» رفتگر محله، برای تهیه جهیریه دخترش نیازمند پول است، اما چون پس از تلاش بسیار نمیتواند پول تهیه کند، مجبور میشود خود را بازخرید کند. مراسم عروسی اگرچه با اتفاقات گوناگونی همراه است، اما سرانجام به خوشی انجام میگردد.
مرتضي مصلحتي جوان معتادي است كه همسر و فرزندش او را طرد كرده اند. كريم كه عامل اعتياد مرتضي است براي تماس با يوسف، قاچاقچي سابقه دار، او را به چاه بهار مي فرستد، اما يوسف كار قاچاق را كنار گذاشته است. هنگام بازگشت مرتضي با رسول، دوست دوران كودكي اش، رو به رو مي شود، رسول كه سروان ارتش و رييس پاسگاه ژاندارمري چاه بهار است، متوجة اعتياد مرتضي مي شود و او را نصيحت مي كند، اما مرتضي اعتياد خود را انكار مي كند. در تهران كريم از مرتضي مي خواهد تا از دوستي خود با رسول و موقعيت او استفاده كند، و محموله هاي مواد مخدر را از چاه بهار به تهران برساند. در تماس نخستين، رسول به نيت مرتضي پي مي برد و او را از خود مي راند. مرتضي كه از وضع خود به تنگ آمده است كريم و همدستانش را به پليس لو مي دهد و خود را در زيرزمين خانه اش حبس مي كند و كليد آن را در اختيار رسول، كه عازم جبهه است، مي گذارد. مدتي بعد رسول كه پايش در جبهه قطع شده از جبهه باز مي گردد و وقتي با مرتضي رو به رو مي شود كه او اعتياد را ترك كرده است.
دانشجويي به نام جواد در حال پخش اعلاميه مورد اصابت گلوله ي مأموران امنيتي قرار مي گيرد و در بارگير وانتي از مهلكه مي گريزد، حميد در مواجه با جواد به او علاقه مند مي شود. مدتي بعد پليس حميد را دستگير و براي دست يافتن به محل اختفاي جواد او را شكنجه مي كنند. حميد اقرار نمي كند و استوار رحماني پدر حميد، علي رغم مخالفت با ادامه ي رابطه ي پسرش و جواد از تحويل دادن او به پليس امتناع مي كند. حميد به گروه سياسي ضد رژيم، كه جواد عضو آن است، مي پيوندد. چندي بعد در عملياتي حميد به دست رييس شهرباني كشته مي شود. استوار رحماني به تلافي انتقام خون فرزندش را مي گيرد و جواد كه در درگيري مجروح شده سوار بر وانتي از مهلكه مي گريزد.