برچسب خسرو امیرصادقی

تفنگ شکسته 1364

بكتاش، معدن فيروزه ي وزير صنايع و معادن را در روستاي قلعه بالا اداره مي كند. آقاعمو و گروهي از اهالي روستا از جمله قادر در معدن به كار مشغولند. قادر قطعه اي فيروزه مي يابد و به آقاعمو مي دهد. عوامل بكتاش قادر را در معدن به قتل مي رسانند. آقاعمو و كارگران به تلافي اعتصاب مي كنند. آقاعمو براي تعيين قيمت فيروزه فرزندش جليل را به شهر مي فرستد، اما عوامل بكتاش او را در ميان راه به قتل مي رسانند و براي ضربه زدن به معدنچيان انبار غله ي روستا را به آتش مي كشند. آقاعمو مخالف درگيري با بكتاش است، اما برادر و دو پسر ديگرش، بدون اطلاع او به خانه ي بكتاش هجوم مي برند پسران آقاعمو، كشته مي شوند. آقاعمو در پي انتقام تفنگ شكسته اش را از زير خاك بيرون مي آورد و به كمك اهالي با بكتاش و عواملش درگير مي شود. محمد، برادر آقاعمو، بكتاش را در حالي كه مي خواهد آقاعمو را با تير بزند، از پاي در مي آورد.

شتابزده 1370

دو نفر با سوء استفاده از شرايط خاصي كه جامعه در بعد از انقلاب داشت، شروع به مال اندوزي مي كنند و در نهايت وقتي به هدف خود مي رسند رو در روي هم قرار مي گيرند و قصد نابودي يكديگر را مي كنند. در اين مرحله با مرگ روبرو مي شوند كه چهره خود را به آن ها نشان مي دهد. حال زندگي به گونه اي ديگر نمايان مي شود و هر يك به چاره جويي برمي خيزند. اين فيلم قصد دارد در قالبي طنزآلود نحوه برخورد دو آدم سودجو را در مقابله با مرگ بررسي كند.

شقایق 1370

احمد كه با همسرش متاركه كرده، پس از سال ها دوري از وطن باز مي گردد تا از تنها پسرش علي ديدار كند. همسر سابقش پروانه كه با جوان نا اهلي به نام كريم ازدواج كرده و در كارخانه اي مشغول به كار است از بيم اينكه احمد، علي را با خود ببرد مخالف ملاقات احمد و علي است. احمد براي يافتن علي به شمال كشور مي رود، اما مرد متمكني كه علي را تحت تكفل خود دارد به احمد مي گويد كه علي در دريا غرق شده است. كريم به زندان مي افتد و پروانه را طلاق مي دهد. پروانه و احمد كه از نو به هم علاقه مند شده اند به هم نزديك مي شوند. از طرف ديگر كريم به دروغ به پسرش مي گويد كه فرزند واقعي او نيست و پدر واقعي اش احمد است. احمد با پروانه و پسري كه از ازدواج كريم و پروانه به جا مانده زندگي را آغاز مي كند.

ساده لوح 1370

رحمان با پولي كه از مردم به بهانه تهيه مسكن به دست آورده مي گريزد و در مسافرخانه اي پناه مي گيرد كه توسط دو دوست «غلام» و «عبدالله» اداره مي شود. طي حادثه اي ظاهراً رحمان به قتل مي رسد. مظنونين اصلي در اين حادثه عبدالله و غلام هستند اما آن دو كه گناهي مرتكب نشده اند، ناچار مي گريزند. ده سال بعد وقتي به شهر خود بازمي گردند در مي يابند كه رحمان در واقع براثر سكته قلبي درگذشته و قتلي در بين نبوده است. سرانجام براثر پيگيري هايشان پول هاي ربوده شده كه در جنگل پنهان شده به دست مي آيد.

حادثه 1363

همسر احمد ضيايي، دبير تاريخ در تصادف با اتومبيل دو آمريكايي به نام هاي اردوارد و پل به شدت زخمي مي شود. قانون «كاپيتولاسيون» (مصونيت سياسي و اجتماعي آمريكايي ها در ايران) مانع از دستگيري و محاكمه آنها است. احمد عليه دو آمريكايي شكايت مي كند، اما به جايي نمي رسد در اين ميان همسرش فوت مي كند. احمد پس از فوت همسرش در كلاس درس برضد مصونيت سياسي و اجتمايي آمريكايي ها سخن مي گويد و با طرح نقشه اي، اردوارد را از پا درمي آورد، اما دستگير و روانه زندان مي شود. پس از دستگيري او همكار و دوست صميمي احمد روي تخته سياه كلاس مي نويسد: آخر كاپيتولاسيون.

سیاه راه 1363

امير اسد خان براي آن كه دو پسر معتادش فريدون و فرخ را از دام اعتياد برهاند آن دو را در اتاقي حبس مي كند، و راه رسيدن مواد مخدر را روي آن ها مي بندد، اما فريدون و فرخ به هر تمهيد هرويين خود را فراهم مي كنند. پدر براي فرخ مراسم عروسي تدارك مي بيند، اما فرخ در حالت بحران اعتياد خود و نامزدش را مي كشد.

ترنج 1365

احمد استادكار و طراح فرش است. دلالي به نام يعقوب با او دشمن است. موقعي كه ايادي يعقوب مي خواهند دار قالي را بشكنند همسر او را ناخواسته به قتل مي رسانند. احمد در پي انتقام برمي آيد، اما عوامل يعقوب انگشتان دست او را مي شكنند. سالها مي گذرد و دختر احمد كه در كارگاه هاي تاريك و نمور قالي بافي كار مي كند به پادرد مزمن دچار مي شود. احمد مي كوشد با احياي طرح هاي قديمي و بكار گرفتن نيرو و تجربه ترنج با دلال ها مقابله كند. عوامل يعقوب نيز بيكار نمي نشينند و راه او را سد مي كنند. بالاخره احمد از تيرهاي سقف انبار خانه اش داري به پا مي كند. يعقوب و عواملش در ژاندارمري با او مخالفت مي كنند اما با مقاومت احمد و مردم روبرو مي شوند.

بله برون 1382

عزت بخشنده، پيرمرد هفتاد ساله اي است كه وضع مالي بسيار خوبي دارد، صاحب پنج فرزند دختر شده كه دو دخترش را از دست داده و بقيه ي دخترانش ازدواج كرده اند. دامادهاي آقا عزت، گرچه آدم هاي با شخصيت و خوبي به نظر مي رسند اما از نظر مالي شرايط ناگواري دارند و عزت با حمايت همسرش شوكت تصميم دارد بخشي از دارايي خود را به دخترها و دامادهايش بدهد تا بلكه در زنده بودنش خوشحالي آن ها را ببيند. در جلسه اي كه براي تنظيم وصيت نامه و تقسيم اموال برگزار مي شود، بين دامادها بر سر ارثيه درگيري شديدي پيش مي آيد. عزت كه وضع را چنين مي بيند وصيت نامه را پاره مي كند و همه را از خانه اش مي راند. پس از چند ماه عزت كه دچار يك بيماري سخت شده بار ديگر با تشويق همسرش گناهان دامادهايش را مي بخشد و مجدداً تصميم به تقسيم ارثيه بين آنان مي گيرد، اما هنگامي كه عزت مي خواهد وصيت نامه را امضا كند، حال شوكت به هم مي خورد و زماني كه به پزشك مراجعه مي كنند، با شگفتي از موضوع حامله بودن شوكت آگاه مي شوند كه باعث مي شود تقسيم ارثيه بار ديگر به تعويق بيفتد، اين در حالي است كه سارا و سامان، دو نوه ي عزت، نامزد هستند و هر بار ازدواج آن ها به دليل امضا نشدن وصيت نامه به تعويق مي افتد و همه ي اميد و آرزوي آن ها براي ازدواج كردن به امضاي اين وصيت نامه بستگي دارد. از طرفي، دامادهاي خانواده كه مي فهمند مادرزنشان حامله است از ترس اضافه شدن ورثه ي تازه سعي مي كنند كاري كنند كه بچه ي شوكت خانم سقط شود. اما همه ي نقشه هايشان در اين راه، ناكام مي ماند و در اين مسير بلاهاي مختلفي سرشان مي آيد. پس از مدتي در آزمايش سونوگرافي معلوم مي شود شوكت خانم سه قلو حامله است و هر سه فرزندش هم پسر هستند. بچه ها به دنيا مي آيند و عروسي سارا و سامان هم برگزار مي شود.