برچسب خسرو احمدی

راه و بیراه 1396

داستان چند جوان است که در دوران دانشگاه با هم همکلاسی بوده اند. مهدی از شخصیت های اصلی سریال که چند سال قبل، برادرش را به علت بیماری از دست داده است، همه زندگی اش را وقف بچه های مناطق مختلف کشور می کند. راه و بیراه سریالی اجتماعی و قصه ای درام داشته که بیشتر به موضوع کارآفرینی اشاره دارد.

عاشق مترسک 1382

منطقه آذربايجان، دهه 1340. دانيال سربازي است كه به علت سرپيچي از اجراي فرمان اعدام دو تن از مخالفان رژيم و زخمي كردن سرهنگ مافوقش، در حالي كه خودش هم مجروح شده به سمت روستايي به نام حيران مي گريزد. روناك، دختر ساده دل كه با طبيعت انس فراواني دارد، دانيال مجروح را كنار شهر مزرعه اش مي يابد و او را به مخفي گاه مي برد تا از او پرستاري كند و از چشم سرهنگ كه در تعقيب اوست پنهانش سازد. سيوان، پدر روناك كه حضور دانيال در منزلش آگاه مي شود، انجام برخي از امور مزرعه را به او مي سپارد و زماني كه به عشق بين دانيال و روناك پي مي برد، آن دو را به عقد يكديگر در مي آورد. سرهنگ كه خود در جواني اش عشقي ناكام نسبت به خواهر يكي از زندانيانش داشته است، همچنان در پي دانيال است و به واسطه خبرچيني دوره گردي به نام يالغوز (عاشق روناك است) محل دانيال را پيدا مي كند. يالغوز در اثر حادثه اي آتش مي گيرد و مي ميرد. سرهنگ به مزرعه حمله مي كند و در اثر حمله سيوان كشته و دانيال دستگير مي شود. روناك نيز كه از دانيال كودكي در رحم دارد در مزرعه مي ماند و از آنجا مراقبت مي كند.

خوابگاه دختران 1383

رويا و شيرين كه در همسايگي هم زندگي مي كنند، پس از قبول شدن در كنكور با مشكل جديدي مواجه مي شوند. دانشگاه آنها در منطقه سركوه در خارج از تهران است و براي همين، خانواده هاي آنها با تحصيل آنها مشكل دارند، اما با قولي كه فرهاد برادر شيرين بابت مواظبت از آنها مي دهد، رويا و شيرين براي ثبت نام به آنجا مي روند. رويا پي مي برد كه خوابگاه دانشگاه در دست تعمير است و آنها براي اقامت بايد به ساختمان نزديك خوابگاه بروند. روبروي ساختمان سكينه خانم، خانه اي مخروبه و قديمي هست كه شبها از آنجا صداي جيغ هاي زنانه مي آيد و همه، از جمله سكينه خانم اعتقاد دارند آن ساختمان محل سكونت اجنه و شيطان است. رويا كه سري نترس دارد و برخلافش شيرين كه دختري ترسو است همراه باهم اتاقي‌هايشان و البته فرهاد كه گاه به گاه به آنها سر مي زند،‌قصد دارد پي به راز آن خانه متروك ببرند. در يكي از جست و جوها رويا و شيرين سر از اتاقي درمي آورند كه در آن سفره عقد پهن است و لباس هاي عروسي خونين نيز در آنجا از ديوار آويخته شده. شيرين از ترس به تهران برمي گردد، اما رويا با سماجت هاي خود پي مي برد كه آنجا ديوانه اي مشكوك به نام قنبر در حال رفت و آمد است. سكينه از راز خانه مي گويد كه اجنه علاقه خاصي به عروس ها دارند و تا حالا در اين منطقه چند عروس درست روز عروسي‌شان توسط اجنه دزديده شده اند و خبري از آنها نيست. سكينه به رويا هشدار مي دهد كه شايد او را نيز اجنه بدزدند. از طرفي قنبر كه پي برده شيرين راز جنايت هاي او را دريافته درصدد كشتن رويا برمي آيد. رويا كه دچار عدم تعادل روحي شده، مدام مورد تهديد قنبر واقع مي شود. راز جنايت هاي قنبر و كشته شدن عروس ها فاش مي شود، اما قنبر از دست مأموران فرار مي كند. در روزهاي نزديك به برگزاري جشن عروسي شيرين و فرهاد، قنبر شيرين را با لباس عروس مي دزدد، اما با كمك فرهاد و مأموران پليس او از دست قنبر نجات پيدا مي كند.

همبازی 1388

امین پسر ۴ ساله تنها فرزند خانواده برای داشتن همبازی در خانه از پدر و مادرش می‌خواهد که با آوردن نوزاد به جمع خانواده او را از تنهایی بیرون بیاورد اما پدر و مادر به علت مشکلات مالی نمی‌پذیرند. امین با اصرارهای فراوان آن‌ها را بر سر دوراهی قرار می‌دهد که بین آوردن نوزاد یا داشتن یک کره الاغ، یکی را انتخاب کند تا او در خانه همبازی داشته باشد! البته پس از تجربه مدت کوتاهی نگهداری از یک کره الاغ در آپارتمان، پدر و مادر خود را متفاعد به فرزندآوری می‎کند و فیلم با یک صحنه فوق‎العاده در همین زمینه به پایان می‎رسد.

کلاه قرمزی و سروناز 1381

كلاه قرمزي پس از سالها در امتحانات مدرسه اش قبول مي شود و به عنوان شاگرد ممتاز مدرسه معرفي مي شود طوري كه حتي تصويرش از تلويزيون نيز پخش مي گردد. حالا بنا به قولي كه داده شده آقاي مجري بايد برايش يك دوچرخه بخرد ولي او توانايي مالي ندارد. در همين زمان تلفني از سوي عموي كلاه قرمزي كه قرمزي بزرگ نام دارد به او مي شود و كلاه قرمزي را همراه آقاي مجري و نرگس به منزل مجللش دعوت مي كند. در آن ديدار عموي كلاه قرمزي يك دوچرخه با ارزش به او هديه مي دهد. اما چندي بعد در جريان يك دزدي از منزل آقاي مجري و نرگس كه كلاه قرمزي نزد آنها زندگي مي كند، دوچرخه او نيز به سرقت مي رود. كلاه قرمزي دوچرخه را در خانه عمو نزد مشاورش اژدرخان مي بيند كه توسط سارقين به وي تحويل داده مي شود. اژدرخان كم كم كلاه قرمزي را در منزل قرمزي بزرگ به عنوان يك مزاحم مي بيند. مزاحمي كه خيلي زود وجود شخص ديگري در آن منزل به نام سروناز را كشف مي كند كه بنا به توطئه اژدرخان از پدرش يعني همان عموي كلاه قرمزي به دور نگه داشته مي شود. كلاه قرمزي سروناز را نزد عمو مي آورد ولي اژدرخان با كمك همان سارقين براي سر به نيست كردن كلاه قرمزي، او و سروناز را مي دزدد. آقاي مجري و نرگس و پسرخاله هم براي كشف موضوع به خانه عمو مي آيند. كلاه قرمزي كه با اقدامات خود سارقان را عاجز كرده است به اژدرخان عودت داده مي شود و حالا همگي براي نجات سروناز به دنبال اژدرخان مي روند. در محل درگيري كلاه قرمزي توسط اژدر به گروگان گرفته مي شود ولي بالاخره آقاي مجري او را از چنگ اژدرخان نجات مي دهد و توطئه اژدر براي تصاحب ثروت عموي كلاه قرمزي بي نتيجه مي ماند. قرمزي بزرگ با حضور كلاه قرمزي و سروناز و آقاي مجري و پسرخاله جشن تولدش را برگزار مي كند.

دونده زمین 1389

فيلم بيانگر داستاني واقعي در مورد هازاما کامپه هنرپيشه مشهور ژاپني است که نذر کرد در سن 60 سالگي دور دنيا را بدود. او پس از يک سال و اندي آمريکا و اروپا را دويد و در کشور ترکيه متوجه شد به سرطان لنفاوي مبتلا است. پس از آن با اراده‌اي استوار و با اعتقاد و ايمان بسيار به خداوند راه خود را ادامه داد و به ايران آمد و در نهايت پس از 750 روز دوندگي، به ژاپن رسيد.

یکی بود یکی نبود 1379

ايرج كه همراه همسرش نرگس و تنها پسرشان آرش در خانه اي اجاره اي زندگي مي كند، نامه اي دريافت مي كند كه در آن بچه اي بيمار از او كمك خواسته است. ايرج اين نامه را شوخي تلقي مي كند و همراه دايي (برادر همسرش) با اتومبيلش به طرف شمال حركت مي كند و زماني كه از يك تونل مي گذرند خود را در فضايي غريب و روبروي كلبه اي مي يابند و براي فرار از باران شديد به درون كلبه مي روند كه كسي در آن نيست ولي مدتي بعد ميهمانان ديگري سر و كله شان پيدا مي شود: بره سفيد كوچكي كه خود را ببعي معرفي مي كند، كلاغ، مرغ، خروس، الاغ و گاو. الاغ كه خود را پدرخوانده «ببعي» مي داند از راز نامه پرده برمي دارد و به ايرج مي گويد كه آن بچه بيمار در واقع همان ببعي است كه هميشه در آرزوي ديدن «خاله پيرزن» است كه جاي خالي مادر او را پر كرده بود و حالا از دوري او بيمار شده است. مادر «ببعي» نيز پيش از مرگش از الاغ خواسته بود كه در حق او پدري كند و او را نزد خود نگاه دارد. همه تصميم مي گيرند به ببعي كمك كنند. نرگس از آمدن ميهمانان ناخوانده به خانه ناراحت مي شود و ايرج به ناچار حيوانات را به يك هتل مي برد ولي در آنجا هم عذر آنها را مي خواهند و آنها بار ديگر به خانه ايرج مي روند و حيوانات به نرگس قول مي دهند كه هميشه تميز باشند. ايرج، ببعي را كه تب كرده، به مطب يك پزشك مي رساند اما همه مي دانند كه تنها درمان او، ديدن «خاله پيرزن» است. ايرج تصويري خيالي از «خاله پيرزن» نقاشي مي كند و آن را بر در و ديوار شهر مي چسباند. گرچه آقاي لطيف پور، صاحبخانه ايرج هم از وجود حيوانات در خانه ناراحت است اما بعدها در جشن تولد ببعي سنگ تمام مي گذارد. در جشن تولد كه همه بچه هاي مدرسه آرش شركت دارند، حال ببعي وخيم مي شود و او را به بيمارستان مي برند. پزشك پس از معاينه، از او قطع اميد مي كند و در حالي كه همه و از جمله پزشك فكر مي كنند كه ببعي مرده است، با آمدن «خاله پيرزن» بر بالين وي حال بره كوچك خوب مي شود و دايي نيز به ازدواج با دختر همسايه ايرج اميدوار مي شود.