لورا، زنی اسپانیایی که در بوئنوس آیرس زندگی میکند، همراه با دختر نوجوانش ایرنه و پسر کوچکش دیهگو به شهر کوچکی نزدیک مادرید بازمیگردد تا در عروسی خواهر کوچکترش شرکت کند. در میدان شهر، لورا با دوست قدیمیاش پاکو برخورد میکند و در همین حال ایرنه با پسری محلی به نام فلیپه آشنا و پس از آن با او در جشن عروسی میرقصد. اما وقتی ایرنه احساس بیماری میکند، به اتاقش میرود تا بخوابد. شب همان روز، لورا که نگران دخترش است، به اتاق او سر میزند ولی ایرنه غایب است و لورا پیامی از آدمربایان دریافت میکند که خواستار مبلغ هنگفتی برای آزادی ایرنه شدهاند.