برچسب حمید مهرآبادی

50 قدم آخر 1392

فيلم داستان جواني نخبه هرمز (بابک حميديان) است که از سوي مردي بسيجي به نام احمد براي يک پروژه اطلاعاتي به جبهه دعوت مي شود. مرد جوان با انجام بخشي از ماموريت اسير مي شود و دختر کردي جوان (طناز طباطبايي) او را نجات مي‌دهد. بين هرمز و دختر عشقي به وجود مي آيد اما آنها مجبور به جدايي مي شوند تا هرمز به جبهه خودي برگردد. در راه بازگشت به ايران، هرمز با موانع مختلف مواجه مي شود دست آخر احمد او را نجات مي دهد. سال ها بعد احمد جانباز شيميايي است و هرمز در ايران و آمريکا استاد دانشگاه است.

امروز 1392

يونس راننده تاكسيه كهنه كار، در پايان يك روز كاري به زن جواني كمك مي‌كند تا به بيمارستان برسد. غافل از اينكه در بيمارستان اتفاقات زيادي در انتظار اوست.

نارنجی پوش 1390

حامد آبان عكاس حرفه اي مطبوعات، با خواندن كتابي چنان تحت تأثير پالايش محيط زيست و مبارزه با آشغال زايي قرار مي گيرد كه لباس نارنجي مخصوص رفتگران به شهرداري مي پيوندد و با عنوان «نارنجي پوش ليسانسه» به شهرت مي رسد. اما اعتبار و محبوبيت حامد، زندگي خصوصي و خانوادگي او را با سيلي از فراز و نشيب هاي عاطفي تند و ناگهاني به سمت و سويي ديگر مي برد.

کفش هایم کو 1394

حبيب کاوه کارخانه دار قديمى مبتلا به بيمارى آلزايمر است. خانواده اش او را ترک نموده اند اما با بازگشت دخترش به ايران اتفاقاتى مى افتد.

برگ جان 1395

حکایت آدمی در تقلای رسیدن به خواسته ایست که چون به آن می‌رسد دیگر برایش ارزشی ندارد. پس مسیر زندگی را برای رسیدن به آرزویی تغییر می‌دهد که همواره در پی برآورده شدنش بود، اما…

دو 1393

زني براي کار کردن بعنوان خدمتکار وارد زندگي مردي مي‌شود که براي فروختن خانه پدري خود از خارج کشور بازگشته است و داستان زندگي اين دو نفر بصورت موازي با هم روايت مي شود و مشکلات زندگي آنها به تصوير کشيده مي‌شود.

کلاس هنرپیشگی 1390

داستان این فیلم دربارهٔ خانواده‌ای است که گران شدن سکه و ارث و میراث، تبدیل به مهمترین دغدغه زندگی شان شده‌است و صمیمیت و احترام به یکدیگر را از خاطر برده‌اند. از طرف دیگر «کلاس هنرپیشگی» داستان یک عشق مثلثی را روایت می‌کند که یک ضلع این مثلث پسری عاشق‌پیشه اما بی‌پول و ضلع دیگرش مردی ثروتمند که هر دو خواهان رسیدن به عشق مشترکشان هستند.

سوت پایان 1389

سامان و سحر زوج مستندسازي هستند كه زندگي آرامي را در شهر تهران مي گذرانند. اما در فيلمي كه سامان براي تلويزيون ساخته صحنه اي خراب مي شود و سامان به علت گرفتاري، تكرار صحنه فيلمبرداري را به همسرش سحر مي سپارد. سحر، دختري كه در آن صحنه بازي كرده را به همراه دستيارش بعد از جستجوي فراوان پيدا مي كند اما با نزديك شدن به دختر متوجه مشكل بزرگي در زندگي او مي شود.