برچسب حمید دلشکیب

همه فرزندان من 1376

این مجموعه تلویزیونی، روایت‌گر زندگی دو برادر است که در دو سوی خیر و شر قرار دارند. «نصرالله» و «فتح‌الله» دو برادرند که به دلیل تضاد فکریِ زیاد، با یکدیگر در اختلاف هستند. «فتح‌الله» در زمان جنگ به فکر یاری رساندن به جبهه است و پسرش نیز داوطلبانه به جبهه می‌رود و شهید می‌شود؛ اما «نصرالله» در فکر معافی پسرش «فؤاد» است که قرار است با دختر یکی از ثروتمندان شهر ازدواج کند. سرانجام «فؤاد» برخلاف نظر خانواده، به جبهه اعزام می‌شود و به اسارت نیروهای عراقی در می‌آید. در انتها و با بازگشت «فؤاد» از اسارت، پدر و مادر او هم متحول می‌شوند و …

معما 1382

سرگرد آذین در مسیر کاری خود با پرونده‌های گوناگون جنایی روبه رو می‌شود او بهمراه دستیارش سروان صبوری سعی درحل معمای روی داده دارد و حل هر کدام از این پرونده‌ها شکل دهنده یک قسمت از مجموعه فوق می‌باشد.

روزی عقابی 1377

یک اثر باستانی باارزش (استوانه کوروش) از موزه به سرقت می‌رود. کارآگاهانِ پلیس آگاهی ناجا درصدد پیدا کردن عاملانِ سرقت بر می‌آیند. از آن سو، یکی از سارقان، همدستان خود را فریب داده و …

هزاران چشم 1380

این مجموعه داستان آقای راوندی (مهدی هاشمی) است که دبیر تحریریه یک مجله بوده و به‌واسطه شغلش و نامه‌هایی که مردم برای او می‌نویسند ارتباط تنگاتنگی با جامعه و مشکلات آن دارد. او هربار که نامه کسی را می‌خواند، خودش را در آن فضای تعریف شده می‌بیند، بنابراین سعی می‌کند به نوعی بر مشکلات پیش آمده فائق آید که در ادامه، حوادث طنزآمیزی به وجود می‌آید.

جایزه 1361

احمد مزورقي، كارمند آموزش و پرورش، كه در بانك اصناف حساب پس انداز دارد، به قيد قرعه برندة هواپيماي دو موتوره مي شود. پس از تحويل هواپيما به او مي گويند كه نمي تواند هواپيما را به زادگاهش، رامسر، انتقال دهد، ناچار همراه خانواده اش به پايتخت مهاجرت مي كند. نگهداري هواپيما و ادارة‌ خانواده در تهران هزينة كلاني در بردارد. مدير تبليغات بانك به او پيشنهاد مي كند براي رفع مشكل و تأمين هزينة زندگي در فيلم هاي تبليغاتي بازي كند. احمد با اكراه و از سر ناچاري مي پذيرد و در اندك مدتي حيثيت خود، همسر و دخترش را بر باد رفته مي بيند. سرانجام روزي طاقت از دست مي دهد استوديو را به هم مي ريزد و مستأصل خود را ميان بيغوله ها رها مي كند.

آن سفر کرده 1363

رحمان كه با پدر پير افليجش، باباحمزه، در روستا زندگي مي كند دو فرزند دارد: سيف الله و حجت. حجت به شهر مهاجرت كرده و در كارخانه اي مشغول كار است. رحمان كه در گاوداري ارباب ده كار مي كرده به توصيه پدرش در زمين مزروعي شان مشغول كشت و كار مي شود. ارباب مي خواهد زمين هاي روستائيان را از چنگشان در آورد و تصاحب زمين هاي رحمان را به عنوان گام نخست بر مي گزيند، مرافعه درمي گيرد. يكي از روستائيان به نام جواد رئيس گاوداري را از پا درمي آورد. بعد از اين واقعه،‌ سيف الله نيز كه از پيش هواي رفتن به شهر را درسر داشته پشيمان مي شود و به پدر در زراعت زمين ياري مي رساند.