برچسب حمیدرضا محسنی

ابراهیم 1375

ابراهيم اكبري، نوجواني كه براي جواني به نام بهزاد در مجسمه‌سازي كار مي‌كند، بي آنكه موفق شود دستمزدش را به طور كامل از بهزاد بگيرد كارش را رها مي‌كند. او كه دوست دارد جاي خالي پدر را پر كند، اعتماد به نفس ندارد و دوستش رضا نيز نمي تواند در اين زمينه كمك چنداني به او بكند. ابراهيم به عنوان واكسي مشغول به كار مي‌شود، اما واسكي‌هاي ديگر، راه را بر او مي‌بندند. روزي در حياط مدرسه، توپي كه ابراهيم به آن ضربه زده، به يكي از دانش‌آموزان برخورد مي‌كند و او ابراهيم را به درگيري بعد از پايان درس دعوت مي‌كند. ابراهيم موفق به فرار پيش از موعد نمي‌شود و به ناچار مقابل دانش‌آموزي قرار مي‌گيرد كه همه دانش‌آموزان از او حساب مي‌برند. رضا به عنوان دوست نزديك ابراهيم، با دوچرخه‌اش مي‌گريزد. حين درگيري، نوجواني به نام ابراهيم حسيني كه يك پايش را در بمباران دزفول از دست داده و پدرش در جبهه شهيد شده به كمك ابراهيم اكبري مي‌آيد و دانش‌آموز زورگو را كتك مي‌زند. ابراهيم حسيني كه براي جلوگيري از قطع پاي دوستش به تهران آمده پيشنهاد مي‌كند ابراهيم اكبري كار براي بهزاد را رها كند و به دنبال تكه آهن جمع كردن از خرابه نرود. يك بار هم براي دفاع از ابراهيم اكبري جلو مي‌آيد تا دستمزدش را از بهزاد بگيرد و بهزاد را كتك مي‌زند. در اين بين، ابراهيم و خواهر خردسالش به پيرمرد پارچه‌فروشي كه براي خواستگاري نزد مادر آنها آمده، كم محلي مي‌كنند و مادر نيز به او جواب رد مي‌دهد. ابراهيم اكبري كه باز مادر را محتاج كمك مي‌پندارد براي بهزاد شروع به كار مي‌كند و همين نكته سبب رنجش دوباره ابراهيم حسيني مي‌شود. او نگران و عصبي به سراغ بهزاد مي‌رود، اما اين بار بهزاد او را كتك مي‌زند و به پاي ديگرش كه در آستانه قطع شدن است ضربه مي‌زند. با وجود كمك ابراهيم اكبري پاي دوم ابراهيم حسيني نيز قطع مي‌شود. ابراهيم اكبري كه از اين واقعه ضربه خورده، به سراغ بهزاد مي‌رود و اين بار با كمك ديگر زيردستان بهزاد حريفش مي‌شود و پيروزمندانه از كارگاه او بيرون مي‌آيد. ابراهيم اكبري، دوستش را كه با قطار به جنوب مي‌رود در ‌راه‌آهن بدرقه مي‌كند.

بوی بهشت 1380

حميد به دليل تنگناي مالي ازدواجش به هم مي‌خورد. او در جريان يك گروگان‌گيري به طور اتفاقي صاحب يك ساك پر از پول مي‌شود و به همراه جواني كر و لال فرار مي‌كند. يكي از تبهكاران به تعقيب وي مي‌پردازد و سرانجام حميد به ضرب گلوله وي مجروح مي‌شود. جوان كر و لال آن مرد تبهكار را مي‌كشد. حميد در نهايت پي مي‌برد كه جوان همراهش، كر و لال نيست و يك دختر است كه براي ناشناس ماندن خود را به كر و لالي زده است.

پسر تهرونی 1387

سروش تهراني به تازگي از آمريكا برگشته و پدرش اصرار به ازدواج او دارد. اما سروش كه در گذشته پنج بار شكست عشقي خورده حاضر به ازدواج نيست. پدر سروش كه از او چك و سفته دارد پسرش را تهديد مي كند كه اگر ازدواج نكند آنها را به اجرا خواهد گذاشت. روزي سروش تصادفي با ليلي كه اتفاقاً او هم قصد ازدواج دارد، آشنا مي شود.