برچسب حمیدرضا افشار

لبه آتش 1389

سه نظامی (سرباز، درجه دار و افسر) از رسته توپخانه، منتظر دستور مافوق برای گلوله‌باران تهران هستند. در آن شرایط که نظامی‌ها از لحاظ روحی و عاطفی به شدت دچار مشکل شده‌اند، این سه نظامی ایزوله شده به مهمترین سوال ممکن می‌اندیشند. اینکه چرا آنها را برای انجام این مأموریت انتخاب کرده‌اند. در حالیکه هیچ‌کدام به شاه دوستی در ارتش اشتهار ندارند.

دو روز در جاده 1389

درخواست حمید نوری زاد کارمند خزانه داری بانک برای تغییر وضعیت استخدامی از شرکتی به رسمی از سوی سرپرستی پذیرفته نمی شود و وی به رییس واحد خود ، مهرداد حسینی برای سرقت سکه های طلا از خزانه داری و فرار از کشور پیشنهاد همکاری می دهد اما وی نمی پذیرد و نوری زاد با همدستی رحیم خانیان جاعل چک پول و مشتری بانک ، حسینی را در عمل انجام شده قرار می دهند و وی را مجبور به همکاری می کنند. او که کارمند نمونه بانک است و به حلال و حرام اعتقاد دارد حین فرار ، نقشه آنها را بهم می زند و سرگرد عنایی مسئول پرونده سرقت سکه ها ، پس از مجموعه بازجویی ها سارق را دستگیر و محل دفن سکه ها را کشف می کند.

مسافر 1379

همه چیز از پشیمانی پیرمردی (آتش تقی‌پور) در بستر مرگ آغاز می‌شود! در بیست و پنج سال پیش مراسم عروسی دختر (آناهیتا نعمتی – در نقش مادر) این پیرمرد بر اثر لجاجت او بهم می‌خورد. داماد (جمال اجلالی) دو سال بعد به زندان می‌افتد و عروس در هنگام وضع حمل دخترش، افسانه (آناهیتا نعمتی)، فوت می‌کند. بعد از پیروزی انقلاب پدر افسانه از زندان آزاد می‌شود و قیمومت دخترش را بدست می‌آورد و برای همیشه او را از زندگی پدربزرگ (آتش تقی‌پور) خارج می‌کند.

اکنون پس از گذشت سال‌ها پدربزرگ از کردهٔ خود پشیمان است و می‌خواهد جبران مافات کند به همین دلیل از نوهٔ خود رضا (دانیال حکیمی) که در فرانسه زندگی کند می‌خواهد که به کشور برگردد و افسانه را پیدا کند و ثروتی را که سهم مادر اوست به او بدهد.

رضا در جستجوی خود با دوست دوران کودکی افسانه، منیژه (پانته‌آ بهرام) آشنا می‌شود. منیژه به همراه پدرش (کیومرث ملک‌مطیعی) و مادرش (صدیقه کیانفر) و برادرش (حمید مهین‌دوست) و زن برادرش (ساناز سماواتی) زندگی می‌کند که افرادی معتاد و خلاف‌کار هستند. بعد از این که متوجه می‌شوند پای ارث و میراث زیادی در بین است قصد کلاه‌برداری از آن‌ها را دارند به همین دلیل پیش دایی منیژه، مجید (ابوالفضل پورعرب) می‌روند تا او نقشهٔ برای این کار بکشد.

مجید هم معتاد و خلاف‌کار است و نقشه‌های زیادی برای به دام انداختن افسانه می‌کشد. افسانه پزشک شده‌است و در یک بیمارستان کار می‌کند رئیس بیمارستان دکتر صارمی (حمیدرضا افشار) قصد ازدواج با افسانه را دارد دوست افسانه (شیوا ابراهیمی) از این موضوع با اطلاع است. دکتر صارمی سعی می‌کند نقشه‌های مجید را افشا کند اما مجید به همراه بستگان و دوست‌اش کامران (فرداد صفاخو) نقشهٔ خود را پیش می‌برد تا این که…

خانه پدری 1379

این سریال داستان دختری را به تصویر می‌کشد که متوجه می‌شود خانواده‌ای که در آن بزرگ شده‌است خانواده واقعی او نیست و سعی می‌کند تا به دنبال خانواده واقعی خود بگردد اما با مشکلات گوناگونی مواجه می‌شود که در ادامهٔ راه برایش دردسر ساز است.

بچه های بهشت 1389

این مجموعه تلویزیونی که در مرکز سیمافیلم ساخته شده سرگذشت دو نوجوان دبیرستانی به نام‌های قاسم و مهران را در بستر انقلاب و تا سنین بزرگسالی روایت می‌کند که هر قسمت، ضمن حفظ استقلال، به روایت کلی داستان پیوند می‌خورد..

باران عشق 1380

داستان از این قرار است که یک بانک، اقدام به برگزاری مراسم قرعه‌کشی‌ می‌کند. یکی از جوایز این قرعه‌کشی، سفر به کربلاست. تعدادی از دارندگان حساب پس‌انداز، برنده این جایزه می‌شوند که هر کدام از آنان برای خودشان داستانی دارند. این مجموعه موقعیت دراماتیک افرادی را روایت می‌کند که میهمان امام حسین (علیه‌السلام) هستند.

شب دهم 1380

داستان در اواخر حکومت رضاشاه در تهران رخ می‌دهد. فردی به نام حیدر خوش‌مرام که از لات‌های تهران قدیم است، خواهان ازدواج با دختری از تبار قاجار می‌شود و آن دختر شرط ازدواج با حیدر را اجرای تعزیه در ده شب ماه محرم قید می‌کند، اتفاق‌هایی که در جریان تعزیه برای حیدر رخ می‌دهد شخصیت او را دگرگون می‌کند و انسانی پاک و با ایمان می‌شود. چون در زمان حکومت رضا شاه تعزیه قدغن بوده حیدر مجبور به اجرای تعزیه دور از چشم آژان‌ها می‌شود در این بین دوست حیدر به نام یاور به کمک او می‌آید و با کمک هم موفق به اجرای تعزیه در نه شب اول می‌شوند؛ از طرفی عمه شاهزاده قجری در پرونده ای جنایی دخیل می شود و در نتیجه پای یک سرگرد سنگدل تأمینات (اداره آگاهی قدیم) به ماجرا باز می‌شود. او قصد دارد حیدر را به قتل رسانده و به مراد دلش که ازدواج با آن شاهزاده قجری است برسد.

او برای این کار حاضر است هر مانعی را از سر راه خود بردارد او یاور را تهدید می‌کند که اگر به همکاری با حیدر ادامه دهی به زندان می‌روی و باید ازدواج با دختر مورد علاقه ات را فراموش کنی اما اگر در حین اجرای تعزیه حیدر را طوری به قتل برسانی کاری می‌کنم تا تو به زندان نروی و او را وادار به کشتن حیدر می‌کند یاور در این امر دو دل است و سرانجام شب دهم فرا می‌رسد و سرگرد که در میان تماشاچی‌های تعزیه است وقتی می‌بیند یاور تمایلی به کشتن حیدر ندارد به طرف او شلیک کرده و او را به قتل می‌رساند در همین حین مأموران نظمیه که از موضوع اطلاع پیدا کرده‌اند به محل تعزیه هجوم آورده و با مردم عزادار درگیر می‌شوند سرگرد برای این که کارش را تمام کند با حیدر درگیر شده و قصد شلیک به او را دارد که حیدر با شمشیر ضربه مهلکی به او وارد کرده و او را از پا درمی‌آورد اما در همین حین یکی از مأمورین نظمیه به طرف حیدر شلیک می‌کند او که در حال مرگ است برای آخرین بار شاهزاده قجر را می‌بیند و با او وداع می کند و حرف‌هایی می‌زند که از آن حیدر لات بعید است و فقط از دهان مؤمنی تمام عیار بیرون می‌آید و این گونه می‌شود که عاشق به معشوقش نمی‌رسد. در پایان حیدر دست در دست رفیقش یاور، جان به جان آفرین تسلیم کرد.