برچسب حمیدرضا آفرینش

پارتی 1379

امين حقي تصميم دارد وصيت نامه برادر شهيدش حسين در روزنامه چاپ كند. مخالفين امين كه اين اقدام او را به ضرر خود مي بينند پس از تهديد و شكنجه طي توطئه اي او را به دادگاه احضار مي كنند. همسر امين (نگار) به همراه چند تن از دوستان امين از جمله آزاد تصميم به تهيه پول براي آزادي او مي گيرند. اما موفق به فراهم آوردن پول نمي شوند. آن ها سرانجام با تصميم آزاد منزل مسكوني خود را كه متعلق به خواهر امين است جهت تهيه منبع وثيقه اجاره مي دهند امين كه بطور اتفاقي پس از آزادي در جريان اجاره منزل براي جشن پارتي قرار مي گيرد آزاد را از منزل خود بيرون كرده و آزاد نيز تحت فشارهاي روحي خودكشي مي كند. امين پس از دستيابي به نامه آزاد كه خطاب به او نوشته بود در جريان ماجرا قرار مي گيرد و مي فهمد عمويش اكبر حقي كه در آستانه برگزاري انتخابات مجلس درصدد بدست آوردن آراء بيشتر بوده، با فريفتن آزاد، متن وصيت نامه برادر امين (حسين) را بدست آورده و پس از متهم ساختن امين با دروغ پردازي نشر اكاذيب صاحب شهرت شده و امين نيز به يكسال حبس محكوم مي شود. امين كه پس از آزادي از زندان تصميم به ادامه فعاليت خود گرفته بود پس از تهديد توسط مخالفين كشته مي شود.

در امتداد شهر 1389

حامد و شيرين به دليل نياز مالي و راه انداختن بساط ازدواج‌شان درصدد سرقت يك جواهرفروشي هستند كه صاحبش، علي فرمانيان، مدتي قبل حامد را به اتهام دزدي اخراج كرده و حقوقش را نداده است. حامد به يك پرنده فروشي مي رود تا از صاحبش يك سلاح كمري بخرد. او به اسلحه فروش قول مي دهد كه در هر صورت او را لو ندهد اما ناگهان نيروي انتظامي سر مي رسد و حامد و شيرين موفق به فرار مي شوند. خود فرمانيان هم دور از چشم همسرش سارا، با يك پرستار يك بيمارستان به نام فريبا ارتباط دارد اما به دنيا آمدن فرزندش بعد از پانزده سال انتظار باعث شده به فكر اصلاح رابطه هايشان بيفتد. از طرف ديگر محمدرضا گلزار كه بازيگر محبوب و معروفي است به كمك مدير برنامه هايش رضا رشيدپور درصدد قرارداد بستن با شركت هاي خارجي و بازي در فيلم هاي آن ور آب است كه شان پن به ايران مي آيد و اين دو بلافاصله با او قرار مي گذارند. اما مشكل اصلي گلزار طلاق دادن همسرش است كه عاشقانه دوستش دارد و تا آخرين لحظه ها هم مايل به اين كار نيست. بنابراين با او در كافي شاپي قرار مي گذارد تا آخرين حرف هايشان را با هم بزنند. فرزاد حسني هم مجري متفاوتي است كه به خاطر بر زبان آوردن يك كلمه خودماني ممنوع از كار شده و با جنگيدن با مسئولان دارد دوباره راهش را باز مي كند. اين سه در پاساژي كه طلافروشي قرار دارد به هم مي رسند. حامد با سر رسيدن پليس، در حركتي ناخودآگاه، گلزار را گروگان مي گيرد و حسني هم با شنيدن اين ماجرا به سرعت خودش را به پاساژ مي رساند تا خبرها را پوشش بدهد. علي كه حين درگيري با دزدان بر سر تلفن زدن به همسر حامله اش مجروح شده رو به مرگ است. اما گلزار با مهرباني موفق مي شود دو دزد را به تسليم شدن راضي كند. او همچنين حين صحبت تلفني با همسرش رضايت او را براي تجديد نظر كردن در طلاق جلب مي كند. در نهايت حامد كه بدون توجه به هشدارهاي پليس در حال صحبت كردن با شيرين است، تير مي خورد و...