برچسب حمیدرضا آشتیانی پور

شعله های خشم 1371

«حاج همت» و برادرزاده‌اش «صالح» به همراه جمعي از كارگران، مأمور مهار آتش سوزي چاه‌هاي نفت در كويت شده و به آنجا مي‌روند. «صالح» از فرصت سود برده و به جستجوي دختر عمويش «طاهره» كه پانزده روز پيش از اين به كويت برده شده بر مي‌آيد و سرانجام نيز او را مي‌يابد و با وجود موانع متعددي كه بر سر راه بازگرداندن او وجود دارد، معهذا موفق مي‌شود تا اين مهم را تحقق بخشد.

باز هم سیب داری 1385

داس داران قومي قدرتمند هستند كه زمام امور ممالكي بي زمان و بي مكان را در دست دارند و هر كدام از مناطق زير دست خود را به شيوه هاي خاصي اداره مي كنند. مردي ايلاتي به همراه دختري كه از يك روستاي جنگ زده فرار كرده، ناخواسته كنترل اوضاع را از دست آن ها درمي آورند. داس داران راه هاي ساده اي براي مقابله دارند.

در جستجوی قهرمان 1367

يك دانشجوي رشته سينما بنام وحيد در جستجوي انتخاب موضوع براي نوشتن يك فيلمنامه است او در خلال نوشتن فيلمنامه جنگي، از همسرش مي شنود كه موضوعاتي كه در اين فيلمنامه عنوان كرده تفاوت هاي زيادي با جنگ در ايران دارد و نوشته هاي او را بيشتر شبيه فيلم هاي آلماني و آمريكايي مي بيند. وحيد وقتي موفقيتي در نوشته هاي خود نمي يابد با پيشنهاد يكي از دوستان به جبهه مي رود ولي بر اثر يك اتفاق به خط مقدم مي رود و در يك درگيري با دشمن زماني كه در تانكي قرار دارد همراه با رزمنده اي ديگر در منطقه گم مي شود و عملاً وارد جنگ مي شود و به حقايق تازه اي مي رسد كه در نهايت آن ها را در فيلمنامه استفاده مي كند.

دختری بنام تندر 1379

آذر به بهانه نوشتن پایان نامه مقطع لیسانسش وارد زندگی زن نویسنده ای می شود تا برای کتاب او تصویرسازی نماید. پس از این کل ماجرا در دل این داستان کهن شکل می گیرد و همین افسانه خوش آب و رنگ بهانه ای می شود تا آذر متحول شود.
داستان این نویسنده در باره طایفه ای بی نام و نشان است که وقتی مردان آن دختردار می شوند یک دوک نخ ریسی به سر در چادر می آویزند و وقتی صاحب پسر می شوند تیر و کمانی بر سر در چادر خودنمایی می کند. یکی از مردان ایل که سالها در حسرت داشتن فرزند پسر بوده، با اینکه فرزندش دختر است ولی باز تیر و کمانی بر سر در چادر می آویزد و به همه می گوید که زنش هنگام مرگ پسری به نام «تندر» به دنیا آورده است. او موهای دخترک را می تراشد و به وی تعلیمات مردانه می دهد. تندر را به شکار می برد و کاری می کند تا صدایش چون صدای پسران کلفت شود.
پدر برای حفظ غرور مردانه خویش و فخرفروشی و ارتباط قوی تر با آداب و سنن قبیله، جنسیت دخترش را از همگان مخفی می کند، اما تندر به لحاظ فطرت دخترانه خود به عروسک بازی روی می آورد ولی پدر فورا عروسک را از دست او می گیرد تا مبادا مردان ایل به مکر او پی ببرند.تندر که به اجبار پدر و خواست جامعه مردسالارانه ای که در آن به دنیا آمده است، شخصیتی دوگانه پیدا کرده، همچنان در خلوت خود لباس دخترانه می پوشد و اندیشه و عملش چون زنان می باشد.

قابله ای که او را به دنیا آورده است به اندوه درونی تندر پی می برد و به پدر گوشزد می کند کلاهی را که 20 سال پیش بر سر تندر گذاشته است بردارد، ولی مرد توجهی نمی کند. زن قابله که برای خود یک تنه مرد است و حتی خویشتن را بالاتر از مردان می داند معتقد است آنان اگر می دانستند مادرانشان از جنس خودشان نیستند هرگز به دنیا نمی آمدند.