دنیای آینده 1386
داستان این مجموعه از اینجا آغاز میشود که احسان پس از بیست سال زندگی با پدرش در فرانسه به ایران بازمیگردد تا املاک پدری را بفروشد و علاوه بر پرداخت بدهیهای او، برای خود نیز زندگی خوبی فراهم کند. در این میان شرکا نیز منتظر فرصتی هستند تا اسناد املاک اشتراکی را از چنگ او درآورند. از طرفی مادر احسان که در ایران زندگی میکند، تومور مغزی دارد و تصمیم دارد اسناد و مدارک این املاک را صرف امور خیریه کند. در این بین احسان دچار سردرگمی میشود و…
عمو هاشم پيرمرد روستايي كه سابقاً شكارچي ماهري بوده و بينايي چنداني ندارد تصميم مي گيرد كه گوزني شكار كند و آن را به مال خري بفروشد تا خرج سفرش با گروه چاووش را فراهم آورد و به زيارت حضرت رضا برود. عده اي شكارچي از شهر نيز براي شكار به اين منطقه مي آيند و بلدي به نام رسول را استخدام مي كنند. ولي عمو هاشم كه نمي خواهد گوزن مورد نظرش را شكارچيان شكار كنند، داوطلب راهنمايي آنها مي شود و هنگامي كه شكارچيان مي خواهند گوزن او را شكار كنند، گوزن را فراري مي دهد. شكارچيان عمو هاشم را اخراج مي كنند و او هنگام بازگشت از جنگل با غريبه اي برخورد مي كند كه همراه دوستانش قصد زيارت حضرت رضا را دارد. عمو هاشم در ادامه راه متوجه مي شود كه شكارچيان گوزن او را شكار كرده اند.
رضا (رضا عطاران) هنروري است که روياي سفر به کن و ديدار با بزرگان سينماي جهان را دارد، وي به فرانسه سفر مي کند تا با استيون اسپيلبرگ يا وودي آلن ملاقات کند و فيلمنامه اش را به آنها بدهد. در نهايت رضا که توسط يک هموطن سرمايه اش را از دست داده تنها و درمانده بدون اين که به اسپيلبرگ دسترسي پيدا کند در آرزوي بازگشت به ايران در گوشه اي از کن به انتظار مي ماند.
عبدالله خان برزو، از بازماندگان خانواده ي اشرافي برزو، در جريان شكار، با توطئه خواهرش اشرف و قباد، پسر اشرف و رحمان، مباشر خانواده، به قتل مي رسد. امير، پسر عبدالله خان، كه افسر نيروي هوايي است، تحقيق در مورد مرگ پدر را آغاز مي كند. قاتلان براي تصاحب اموال برزو درصدد قتل امير برمي آيند و با خوراندن داروي خواب آور و قطع كردن ترمز اتومبيل امير تصميم خود را عملي مي كنند. امير در راه بازگشت به شهر مرد افليجي را درجاده سوار اتومبيل مي كند و در حالي كه رحمان از فاصله ي دور مراقب اوست به راه خود ادامه مي دهد. اتومبيل امير به دره سقوط مي كند و مرد افليج در آتش مي سوزد. رحمان كه تصور مي كند امير در آتش سوخته خبر مرگ او را به اشرف و قباد مي رساند. اما چند روز بعد سر و كله ي امير پيدا مي شود. رفتار مشكوك امير باعث مي شود كه قاتلان تصور كنند فرد ديگري براي تصاحب اموال برزو خود را به هيئت امير درآورده است. امير پس از درگيري با رحمان اصل ماجرا را تعريف مي كند. امير پس از برخورد اتومبيل به تخته سنگي به دره سقوط مي كند و مردي كه در آتش سوخته روستايي افليجي بوده كه امير براي رساندن به مقصد او را سوار كرده است. رحمان و قباد به امير حمله مي برند، اما پليس سر مي رسد. رحمان دستگير و قباد كشته مي شود و اشرف بر اثر سكته قلبي فوت مي كند.
رسول پس از آزادي از زندان به خواهرش مريم قول مي دهد كه ديگر به دنبال كارهاي خلاف نرود. مريم بيمار است و رسول قادر نيست هزينه ي مداوا و عمل جراحي او را تأمين كند. شاهرخ كبيري و همسرش سرپرستي گروهي را به دارند كه در صدد هستند يك قرآن قديمي را از يك گاو صندوق الكترونيكي بربايند و از كشور خارج كنند. آنها رسول را، كه در گشودن گاو صندوق تخصص دارد، به همكاري دعوت مي كنند و او موفق مي شود گاو صندوق را بگشايد. اما سارقان او را مجروح و در خيابان رها مي كنند. رسول به بيمارستان برده مي شود و در آنجا با سرگرد ايماني، افسر آگاهي و مأمور رسيدگي پرونده، آشنا مي شود. رسول با سرگرد ايماني همكاري مي كند، تا اين كه خبر مي رسد شاهرخ و همكارانش مريم و خاله ي رسول را به گروگان گرفته اند. سرگرد ايماني و رسول با كمك يكي از همكاران شاهرخ به مخفيگاه آنها راه پيدا مي كنند، و پس از درگيري شاهرخ و همكارانش را دستگير مي كنند.
بهارلو و احمد پسرش هر دو ماهيگير يك شركت هستند، آن ها به عدم پرداخت حقوقشان اعتراض مي كنند. يكي از رؤساي جديد با اين عدم پرداخت حقوق مخالف است و از بهارلو و پسرش مي خواهد رأس ساعتي براي دريافت حقوق به دفتر او بروند اما رؤساي قديمي با طرح نقشه اي بوسيله ي عوامل خود اسكندري را به قتل مي رسانند و پسر بهارلو را قاتل معرفي مي كنند و احمد از ترس گرفتار شدن به اتفاق همسر و فرزندش از شهرشان به تهران مي آيد. احمد در جستجوي كار با اولين پيشنهاد براي كار بي خبر وارد فعاليت غيرقانوني عده اي تحت عنوان توزيع كننده ي مواد غذايي مي شود و در يك درگيري گروهي با پليس احمد دستگير و راهي زندان مي شود احمد براي يافتن قاتلان اصلي اسكندري شروع به ناسازگاري در زندان مي كند تا او را به زندان ديگري منتقل كنند تا بتواند در بين راه فرار كند، او موفق به فرار مي شود و با كمك دوستي جبار و تيمور را كه در كار قاچاق مواد مخدر هم هستند پيدا مي كند و زماني كه قصد انتقام دارد پليس هم مي رسد و با دستگير شدن قاتلان اصلي، بيگناهي احمد براي پليس روشن مي شود.
يك قاچاقچي با سابقه ي مواد مخدر به نام روباه براي سامان دادن به تشكيلات خود و انتقام از پليس براي كشته شدن همسرش در درگيري گذشته، به ايران مي آيد. پليس ايران به محض ورود او، روباه را شناسايي و دستگير مي كند اما او شبانه با كمك دو زنداني ديگر كه يكي اكبر بي جنبه نام دارد فرار مي كند و بعد هم با به قتل رساندن هر دو فراري ديگر به سراغ مأموريت خود مي رود . اما مأموران پليس از طريق اكبر بي جنبه كه در لحظات پاياني عمرش بدست پليس مي افتد از فعاليت روباه بعد از كشمكش فراوان ميان روباه و در خطر قرارگرفتن خانواده ي سرگرد، او با كمك استوار سجادي روباه و ايادي اش را در مخفيگاهشان مي يابند و به هلاكت مي رسانند.