برچسب حسین گیل

هزاردستان 1358

رضا (با بازی جمشید مشایخی) شخصیت اصلی هزاردستان است. ابتدا او را در هیئت پیرمردی خوشنویس می‌بینیم که با همسرش، قمربانو (با بازی شهلا میربختیار)، در مشهد و به دور از جنجال‌های سیاسی تهران زندگی می‌کند. خلوت این زن و شوهر پیر را حضور مفتش شش‌انگشتی (با بازی داود رشیدی) برهم می‌زند. مفتش رضا را به علتی نامعلوم دستگیر می‌کند و با تهدید و ارعاب و شکنجه از او می‌خواهد به جرمی نامشخص اعتراف کند. این بازجویی‌ها محملی می‌شود برای بازگشت به گذشته پر ماجرای «رضا خوشنویس» در سی سال پیش، زمانی که شهرتش «تفنگچی» بود.

علی نصیریان در نقش ابوالفتح
«رضا تفنگچی» در اواخر حکومت احمدشاه، تیرانداز قابلی بود و «تفنگچی خاصه» یکی از شاهزاده‌های قاجار به حساب می‌آمد. با نازشستی که در هر شکار از شازده می‌گرفت سور و ساتش همیشه به راه بود. تا این که با مرد صحافی به نام ابوالفتح (با بازی علی نصیریان) آشنا شد. ابوالفتح او را به خاطر مهارتش در تیراندازی برای مأموریتی در نظر گرفت. این مأموریت که به دستور انجمن مجازات انجام می‌شد عبارت بود از ترور اسماعیل خان، رئیس محتکر انبار غله تهران. رضا اسماعیل خان را با شلیک گلوله ترور می‌کند. مأمور تأمینات (باقر میرزا با بازی جهانگیر فروهر) به رضا مشکوک است و همه‌جا مثل سایه او را تعقیب می‌کند. پس از آن برنامه ترور متین السلطنه (با بازی پرویز پورحسینی)، مدیر روزنامه عصر جدید، طرح‌ریزی می‌شود. متین السلطنه که در روزنامه‌اش علیه ترورهای انجمن قلم می‌زند، متهم به خیانت و غرب‌شیفتگی است. رضا او را هم به قتل می‌رساند.

پس از این ترور ابوالفتح بار دیگر به سراغ رضا می‌آید و از نقشه ترور دیگری با او حرف می‌زند. کسی که از او با اسم رمز «هزاردستان» یاد می‌شود. ابوالفتح هزاردستان را سردستهٔ خائنین به مملکت می‌نامد. این ترور منتفی می‌شود چون هزاردستان که از نقشهٔ قتلش باخبر شده با پرداخت پول به انجمن جان خود را می‌خرد.

محمدعلی کشاورز در نقش شعبان استخوانی
شبی رضا دوباره دمی به خمره می‌زند. میرزا باقر که در محفل حاضر است فرصت را مناسب می‌بیند و با او حرف می‌زند. رضا در مستی حرف‌هایی دربارهٔ قتل‌ها می‌زند. شعبون استخونی (با بازی محمدعلی کشاورز) که از لات‌ها و اوباش بنام شهر است و در این زمان از انجمن پول می‌گیرد، رضا را از خانه بیرون می‌کشد و کتک می‌زند. رضای کتک‌خورده به خانه برمی‌گردد و می‌بیند که ابوالفتح منتظر اوست. ابوالفتح به رضا خبر می‌دهد که فرمان قتلش صادر شده و از او می‌خواهد از تهران بگریزد. خود ابوالفتح هم که معتقد است انجمن از مسیر اصلی‌اش منحرف شده (هزاردستان انجمن را خریده) خیال دارد زن و فرزندش را از تهران خارج کند.

میرزا باقر به سراغ رضا می‌آید و از او می‌خواهد اسرار انجمن را فاش کند تا تحت حمایت دولت قرار بگیرد. رضا حاضر به اعتراف نمی‌شود. شعبان رضا و میرزا باقر را در حال صحبت می‌بیند و در فرصتی مناسب میرزا باقر را می‌کشد و به سراغ رضا می‌رود. رضا فرار می‌کند و به مشهد می‌رود.

مفتش شش‌انگشتی که تا این‌جای داستان رضا را شنیده، او را آزاد می‌کند. معلوم می‌شود که او به قصد سرکیسه کردن رضا او را دستگیر کرده. اما رضا خیال بازگشت به خانه‌اش را ندارد. او می‌خواهد به تهران برود و مأموریت ناتمام، یعنی ترور هزاردستان، را به انجام برساند.

عزت‌الله انتظامی در نقش خان مظفر
رضا در گراندهتل ساکن می‌شود. در رستوران با خان مظفر (با بازی عزت‌الله انتظامی) ملاقات می‌کند. خان مظفر، حاکم قبلی کرمان مردی ثروتمند و بسیار بانفوذ است. خان مظفر به او سفارش کتابی خطی از خاطرات خودش را می‌دهد. رضا می‌پذیرد. در حین نوشتن خاطرات متوجه می‌شود که پس از رفتن او، ابوالفتح دستگیر و در زندان به دست همبندش، شعبان استخوانی، کشته شده‌است. در ضمن پی می‌برد که خان مظفر همان هزاردستان است.

در این زمان، تهران در اشغال ارتش متفقین است. مردم ناراضی و گرسنه دست به تظاهرات می‌زنند. یکی از معترضان سیدمرتضی است. شعبان استخوانی که دیگر در خدمت انجمن نیست و از افراد دیگری پول می‌گیرد به همراه نوچه‌هایش به تظاهرکنندگان حمله می‌کند و مغازه‌ها را غارت می‌کند. مفتش شعبان استخوانی را می‌کشد. خوشنویس کل داستان را برای مفتش تعریف می‌کند و به او می‌گوید فرمان قتل مفتش هم صادر شده و از او برای ترور خان مظفر کمک می‌خواهد. مفتش می‌گوید مبارزه با مردی که سر همه رشته‌ها در دست اوست محکوم به شکست است. غلام‌عمه (از نوچه‌های شعبان)، به خونخواهی او و به دستور خان، مفتش شش‌انگشتی را می‌کشد و خود نیز به جرم قتل به دار آویخته می‌شود.

داوود رشیدی در نقش مفتش شش‌انگشتی
خوشنویس با سیدمرتضی که از مبارزان مسلمان است موضوع هزاردستان را درمیان می‌گذارد و می‌گوید که که تنها تا زمانی که کار نوشتن خاطرات خان تمام نشده زنده است و پس از آن به قتل می‌رسد؛ بنابراین خیال دارد خود کار هزاردستان را تمام کند. رضا از بالکن اتاقش در گراند هتل وارد اتاق خان می‌شود. اما در تختخواب خان، سرگارسون هتل (با بازی جهانگیر فروهر) خوابیده‌است. رضا قادر به شلیک نیست. سرگارسون او را از بالکن به بیرون پرتاب می‌کند. جمعیتی پای بالکن اتاق جمع می‌شوند. سید مرتضی در میان جمعیت است و خان مظفر را نگاه می‌کند. صدای راوی (صدای منوچهر نوذری) روی تصویر می‌گوید: «کاری که امروز به دست رضا نشد، فردا به امر خدا، دست مرتضی بساخت. هزاردستان بود و ابردست، غافل که دست خداست بالاترین دست‌ها.»

پلاک 1364

يك گروه هشت نفري تكاور، به فرماندهي سروان هاشمي، مأموريت مي يابند تا با نفوذ به منطقه تحت اشغال دشمن نقشه استحكامات و مناطق مين گذاري شده را تهيه كنند. پس از انجام مأموريتشان همه افراد به جز فرمانده گروه در درگيري با دشمن كشته مي شوند و فرمانده كه جنازه يكي از همرزمانش را به دوش مي كشد با نقشه ها به سوي پايگاه نيروهاي خودي به راه مي افتد.

شب بیست و نهم 1368

محترم و حسين مطابق يك سنت خانوادگي، با هم نامزد مي شوند تا در جواني به ازدواج هم درآيند. والدين حسين در اجراي مراسم ديرين، با ديدن شبحي نگران آينده اين ازدواج مي شوند. در تابستان 1342، شايعه راجع به زلزله تهران شهر را خالي از سكنه كرده است و محترم در راه بازگشت به خانه، ميان خيال و واقعيت شبحي را بر بام خانه شان مي بيند و دقايقي بعد در چند متري خود در آشپزخانه... آنچنان هراس وجودش را دربر مي گيرد كه ابتدا ياراي حركت ندارد و بعد با فريادي بيهوش مي شود...اين شبح كيست؟ و از كودكي تا جواني آنها چه نقشي داشته است، سؤاليست بي جواب.

جمیل 1366

جميل، كارگر بارانداز، با خانواده اش در اتاقي اجاره اي در خانه اي بزرگ زندگي مي كند. يك سياسي تبعيدي، يك پاسبان و...، مستاجران ديگر خانه هستند كه مدام با صاحب خانه درگير هستند. پدر جميل در خانه اسميت، كه رييس شركت حمل و نقل ايران و انگليس است و قاچاق اسلحه مي كند به كار مشغول است. جميل پدر را از ادامه كار در خانه اسميت بازمي دارد و به همين دليل اسميت با او درگير مي شود. جميل چند صباحي به زندان مي افتد و پس از مرخص شدن به كمك ساير مستأجران و به انتقام فرزندش كه در دوره اقامت او در زندان فوت كرده است، با اسميت و عواملش مبارزه مي كند.

پاتک 1374

يك سرگرد ارتش به همراه افرادش كه پسرش نيز در ميان آنهاست، به مأموريت انفجار پل الخليل در خاك عراق مي روند. اما حين عمليات، پسر سرگرد به شهادت مي رسد و او به همراه افرادش به اسارت نيروهاي عراقي درمي آيند. در بازداشتگاه، سرگرد تظاهر به همكاري با عراقي ها مي كند و از اين طريق موفق مي شود به همراه سه تن ديگر از اسيران، نظر فرمانده بازداشتگاه را نسبت به ضبط يك مصاحبه تلويزيوني جلب كند. اما هنگامي كه آنها توسط نيروهاي عراقي به محل مصاحبه برده مي شوند، به فرمان سرگرد، عراقي ها را خلع سلاح و به قتل مي رسانند. سرگرد اسامي شهداي بازداشتگاه را به دكتر ـ يكي از سه همراهش ـ مي دهد تا به ايران ببرد و خود به همراه دو تن ديگر براي به پايان رساندن مأموريت قبلي ـ انفجار پل الخليل ـ راهي مي شود. هنگام كار گذاشتن مواد منفجره اي كه آنها از يك گروه گشتي عراقي به دست آورده اند، فرمانده بازداشتگاه با افرادش سرمي رسند و با آنها درگير مي شوند. دكتر نيز كه صداي گلوله را شنيده، از نيمه راه بازمي گردد و به كمك بقيه مي آيد. سرانجام مأموريت با انفجار پل به پايان مي رسد و دكتر به همراه سرگرد به وطن بازمي گردند.

هفت گذرگاه 1374

حيدر رزمنده اي كه مجروح شده به خانه باز مي گردد، اما در همان زمان در بمباران شهر توسط دشمن شهيد مي شود. امير كه همسر خواهرحيدر و شاهد به شهادت رسيدن او است با خود عهد مي بندد راه حيدر را ادامه دهد، به همين خاطر راهي جبهه مي شود و نزد فرمانده ي حيدر رفته و درخواست مي كند تا در كنار همرزمان او باشد. فرمانده آيت موافقت مي كند و امير بعد از مدتي دوره ديدن به جمع گروه تكاوران ويژه عمليات مي پيوندد و همراه آنها عازم انجام يك مأموريت ويژه مي شود. آنها قصد دارند با راهنمايي پدر و پسر كردي به روستايي در عراق برسند و پايگاه ساخت مواد شيميايي را كه براي بمباران شهرها و روستاها مورد استفاده عراقي است منهدم كنند. تكاوران ايراني با كمك راهنما و در لباس مردم عادي و تحت پوشش شركت در يك مراسم عروسي وارد خاك عراق مي شوند و ليكن نيروهاي عراقي از حضور آنها مطلع مي شوند و در حين مراسم عروسي درگيري پيش مي آيد و راهنماها و تعدادي از مردم بدست عراقي ها كشته مي شوند اما تكاوران به كمك راهنماي جديد موفق مي شوند بعد از مدتي جستجو پايگاه مواد شيميايي را شناسايي و منهدم كنند.

اعاده امنیت 1374

سال 1331 همزمان با روي كار بودن دولت احمد قوام ـ دكتر سيداحمد نصر به دليل چاپ و پخش اعلاميه هاي دكتر حسين فاطمي در مقابل چشمان تنها دخترش ترور مي شود و چاپخانه اش نيز به آتش كشيده مي شود. در اين شرايط نصر به همراه يكي از دوستانش به كمك برادرزاده اش مي آيد و با تلاش بسيار عوامل ترور برادر را شناسايي و دستگير مي كند و به مأموران شهرباني تحويل مي دهد. اما ظاهراً اين گروه هاي تروريست دستور مستقيم از مقامات بالاي كشوري براي شكنجه و كشتار مخالفين دولت داشته اند.