برچسب حسین کسبیان

مسافر باران 1390

فیلم مسافر باران، داستان جوانی به نام داوود را روایت می کند که پی می برد مسعود، شریک و پسر خاله اش، تمام موجودی حساب مشترک شان را خالی کرده و قصد فرار از کشور را دارد.داوود که با گروهی از طلبکارانش روبه رو شده،همراه با همسرش، سیما، می گریزد و در این بین می فهمد که پدرش نیز از دنیا رفته است.داوود که در تنگنا قرار گرفته،برای تصاحب ارث پدری با وکیل پدرش تماس می گیرد و در ادامه با رازی بزرگ روبه رو می شود که...

آن سفر کرده 1363

رحمان كه با پدر پير افليجش، باباحمزه، در روستا زندگي مي كند دو فرزند دارد: سيف الله و حجت. حجت به شهر مهاجرت كرده و در كارخانه اي مشغول كار است. رحمان كه در گاوداري ارباب ده كار مي كرده به توصيه پدرش در زمين مزروعي شان مشغول كشت و كار مي شود. ارباب مي خواهد زمين هاي روستائيان را از چنگشان در آورد و تصاحب زمين هاي رحمان را به عنوان گام نخست بر مي گزيند، مرافعه درمي گيرد. يكي از روستائيان به نام جواد رئيس گاوداري را از پا درمي آورد. بعد از اين واقعه،‌ سيف الله نيز كه از پيش هواي رفتن به شهر را درسر داشته پشيمان مي شود و به پدر در زراعت زمين ياري مي رساند.

مترسک 1362

اسماعيل با پسر و دختر خردسالش، علي و سونا، زندگي مي كند. همكلاسي علي، از رفتار نامادري اش شكايت دارد. علي همواره در هراس است كه مبادا به دست چنين زن پدري گرفتار شود. پدر علي به ترغيب دوستان خود با «استر خانم» مربي پرورشگاه ازدواج مي كند. اما به دليل تصوري كه علي از «زن بابا » در ذهن دارد مهرباني هاي استر را با خشونت پاسخ مي دهد. تداوم مهرباني هاي نامادري و نصيحت هاي معلم سبب تغيير رفتار علي مي شود و سرانجام او زن را چون مادر خود مي پذيرد.

تفنگدار 1362

در اواخر سلطنت قاجار مردم روستاها و شهرهاي شمال و جنوب كشور زير فشار قرار مي گيرند تا آذوقه قواي بيگانه را تأمين كنند. در يكي از روستاهاي شمالي يكي از اهالي به نام الهيار ايستادگي مي كند و به وسيله ي قزاق ها دستگير مي شود. سيد مراد، كه مردم به او تأسي مي جويند، براي نجات الهيار مي كوشد. الهيار كشته مي شود. موعظه هاي سيد مراد موجب مي شود گروهي از روستائيان مخالفت خود را زير نظر خليل نامي علني كنند. فرماندهان قزاق كه شورش را زير سر سيد مراد مي بيند دستور دستگيري او را مي دهند. مردم بي حرمتي به سيد را تاب نمي آورند و به قزاق خانه حمله مي برند و در نبرد با قزاق ها پيروز مي شوند.

پدربزرگ 1364

حسين عطاردي با همسرش، فخري و پسرش، در خانه ي قديمي پدر زندگي مي كند. او و همسرش كارمند بانك اند. فخري با تهيه ي وام مسكن به اصرار به حسين مي قبولاند كه خانه ي‌ پدري را بفروشند و در يك مجتمع آپارتماني، در حومه ي شهر ساكن شوند. پدربزرگ مخالف است. آن ها به منظور فروش خانه، پدربزرگ را به آسايشگاه سالمندان مي سپارند. محمد، فرزند خانواده، كه به پدربزرگ علاقه مند است‌، او را در آسايشگاه مي يابد و به ديدارش مي رود. حسين با ديدن رفتار پسربچه پشيمان مي شود و به رغم تصميم همسرش درخانه ي قديمي پدر مي ماند. فخري نيز به خانه و زندگي باز مي گردد.

پرونده 1362

فئودالي به نام اكبر كلالي، كه به اطرافيان خود مقروض است، طبق نقشه برادرش ظاهراً به قتل مي رسد و قتلش را به گردن سيد علي رحمت پور، كارگر گاوداري كلالي مي اندازد. رحمت پور كه نمي تواند در بازجويي و دادگاه بي گناهي خود را اثبات كند، به پانزده سال زندان محكوم مي شود. پس از سپري شدن ايام محكوميت، در تلاش خود براي يافتن برادر كلالي، كه عليه او شهادت داده است، در مي يابد كه اكبر كلالي زنده است. رحمت پور با كلالي در محل كارش گلاويز مي شود و مجدداً دستگير، محاكمه و محكوم مي شود. پس از پيروزي انقلاب و بررسي پرونده ها رحمت پور آزاد مي شود و برادران كلالي دستگير مي شوند.

چون باد 1367

مرتضي پس از فراغت از درس و مشق با كار در يك كارگاه و اندوختن دستمزد ماهيانه قصد دارد يك دو چرخه تهيه كند. رحيم، پدر مرتضي، كه مخالف كار كردن پسر است به او توصيه مي كند درس هاي سال آينده را مطالعه كند. اما آقابزرگ، پدر رحيم، با كار كردن مرتضي موافق است. مادر نيز كم و بيش موافق پسر است و كاري در يك كارگاه پرس كاري براي مرتضي مي يابد. آقابزرگ در پي بحث و جدل با فرزندش، رحيم، خانه را به قهر ترك مي كند. او كه خوشنويس است مي كوشد با دوستش آقانظير يك كتيبه ي قديمي را بازسازي كند. آقانظير به علت كهولت سن از داربست سقوط مي كند و مي ميرد. خويشاوندان آقانظير فوت بزرگ خانواده را به گردن آقابزرگ مي اندازند. آقا بزرگ آشفته و سرگردان خود را از همه جا پنهان مي كند. مرتضي كه به آقابزرگ علاقه دارد، به كمك يكي از همكارانش به نام عبدالله به جست و جوي او برمي خيزد. پاهاي آقابزرگ در تصادف اتومبيل مي شكند و رحيم كه پول بيمارستان را ندارد شاهد است كه پسرش هزينه ي درمان آقابزرگ را مي پردازد. آقا بزرگ نيز پس از مرخص شدن از بيمارستان يكي از اشياي گران بهاي خود را مي فروشد و دوچرخه اي براي مرتضي مي خرد.

آقای هیروگلیف 1359

آقاي هيروگليف، يك روز تعطيل، پريشان از خواب برمي خيزد و به اداره اش مي رود. بر صفحه كامپيوتر علاماتي را به خط هيروگليف مشاهده مي كند. براي كشف خطوط به كتابخانه بزرگ شهر مي رود. رساله اي كه دخترش در دوره ي دانشجويي نوشته مي يابد. پدر با استفاده از رساله سرگذشت دخترش را مرور مي كند: او در دوره ي دانشجويي به كارخانه ها سركشي مي كرده و بعدها در ارتباط با يك گروه سياسي مسلح مأمور شده تا مبارزه ي گروهي از كارگران معدن را سازمان دهد. پيشنهادهايي كه دختر و رفقايش ارايه مي كنند با پيشنهادهاي رهبران اعتصاب در تعارض است. دختر پس از صدور يك اطلاعيه ي آتشين از طرف كارگران، كه به آشوب در محيط كارگري منجر مي شود، از محل مي گريزد و چندي بعد در درگيري خياباني كشته مي شود. س