نوروز 73 1372
خیرالله رفتگر با ذوق و خوش مرامی است که در یکی از محلات قدیمی تهران به رفتگری مشغول است. در هر قسمت اتفاقاتی که در سالهای دور و در زمان قبل از انقلاب در محل افتاده است را روایت میکند…
«محله بهداشت» تلاش می کرد تا کودکان را با مقوله «بهداشت» و کاربردش در زندگی روزمره آشنا کند.
پسری به نام “علاءالدین” چراغی قدیمی پیدا می کند. با لمس این چراغ صدایی از درون آن شنیده میشود و غول چراغ از آن بیرون می آید. نام این غول “روشنا” است و قادر به هر کاری میباشد. دوستی علاءالدین و روشنا باعث ماجراهایی میشود…
علي اكبر روستايي ساده دل براي اولين بار يك جفت دندان مصنوعي را از شهر به ده دورافتاده خود وارد مي كند.مردان ده كه اكثراً از نداشتن دندان و يا پوسيدگي آن رنج مي برند با تمايل و علاقه بسيار براي به دست آوردن دندان او تلاش مي كنند.در اين ميان زينال باجناق علي اكبر كه از مشاركت هاي مختلف با روستائيان خاطرات خوش و موفقي دارد،با طمع به درآمد بيشتر با فروش سه دانگ از دندان مصنوعي خود به زينال موافقت نموده و مقرر مي شود كه دندان برنامه ريزي به طور مشترك مورد استفاده دو قرار گيرد. اما در عمل ماجراهاي مضحكي رخ مي دهد.