پلاک 13 1400
این سریال راجع به باغی است که عمه آذر برای برادرزاده هایش به ارث گذاشته و شرط استفاده از آن هم این است که یک سال این 4 تا خانواده کنار هم زندگی کنند
این سریال راجع به باغی است که عمه آذر برای برادرزاده هایش به ارث گذاشته و شرط استفاده از آن هم این است که یک سال این 4 تا خانواده کنار هم زندگی کنند
آقای مجیدی معلم بازنشسته ای است که به دلیل علاقه زیاد به فیلم، مجموعه بزرگی از فیلم های معروف تاریخ سینمای جهان و ایران را در خانه خود دارد. در همسایگی خانه آقای مجیدی، خانواده ای زندگی میکنند که دختر خانواده به نام لادن ام
سعید پسر گچکاری است که به تازگی با دختر مورد علاقه اش ازدواج کرده، اما به دلیل فقر خود و همسرش؛ جهاز خواهرش را برمی دارد و به خانه خود می آورد. خواهرش در صدد شکایت از او بر می اید، اما وقتی برای گرفتن فرم شکایت به مغازه قاسم که نزدیک دادگاه است، می رود ،با قاسم آشنا می شود و تصمیم می گیرد با او ازدواج کند. اما جهاز ندارد و قاسم هم به طبقه ای بالاتر از او تعلق دارد و... یکی دیگر از شخصیت های داستان زنی 65 ساله به نام خانم احتشام زنی کتابخوان است. همسر خانم احتشام فوت کرده و او با مستمری شوهرش تنها در خانه بزرگی که اینک مخروبه شده و یادگار شوهرش است، زندگی می کند. مادر سعید هفته ای یکبار برای نظافت به خانه خانم احتشام می آید. فیلم در واقع سه داستان جداگانه را دنبال می کند، داستان خانم احتشام؛ داستان سعید و همسر فقیرش و داستان قاسم و خواهر سعید. آدمهای این سه داستان در پایان به نحو دلنشینی به یکدیگر مرتبط می شوند.
اين فيلم در مورد سالهاي اوليه جنگ تحميلي بر عليه مردم شريف ايران است. روستايي دورافتاده در جنوب خراسان که تمامي مردان آن براي حفظ کيان اين مرز و بوم به جبهه ميروند و تنها کودکان، زنان و پيرمردان در روستا باقي ميمانند. حسن پسر بازيگوش 10ساله گمان ميکند آن تابستان بدون پدر بهترين تابستان عمرش خواهد بود و...
مردي ميانسال به دليل قتل يك جوان در آستانه قصاص است. خانواده وي در تلاش جلب رضايت اولياء دم هستند و در اين رابطه مبلغي را به عنوان پول ديه جور كرده اند كه هنگام انتقال آن از بانك توسط چند سارق دزديده مي شود و...
دو برادر دوقلو از ناحيه بازو به هم چسبيده اند و هر كدام از آنها تلاش مي كند برادر ديگر را تحت تأثير قرار دهد و او را از نظر رفتار و منش، شبيه خود كند. يكي از برادرها يك مؤمن تندرو است و ديگري يك غرب گرايي لاابالي و عشرت طلب. اين دو در ادامه كلنجارهاي شان، قرار مي گذارند اختيار يك روزشان را به طرف كناري شان دهند، چه با برنامه او موافق باشند چه نباشند. بنابراين برادر مؤمن ناچار مي شود در مجالس خوش گذراني حاضر شود، گيرم با چشمان بسته. و شخصيت لاابالي به مجالس وعظ و خطابه مي رود. پايان ماجرا يك عمل جراحي است تا آنها به نقطه تعادل برسند و بدون تنگ نظري، در مواجهه با جامعه و خانواده از خودشان نرمش نشان دهند.