بی سر و صدا 1403
شخصیت اصلی فیلم، سیامک (با بازی پیمان معادی) مردی ساده، بی ریا و صمیمی میباشد. وی احساس میکند توسط آدمهایی ریاکار و دروغگو احاطه شده است.
شخصیت اصلی فیلم، سیامک (با بازی پیمان معادی) مردی ساده، بی ریا و صمیمی میباشد. وی احساس میکند توسط آدمهایی ریاکار و دروغگو احاطه شده است.
داستان “مهمان کشی” از زمانی آغاز میشود که خبر حرکت امام حسین (ع) از مدینه به سمت مکه و سپس تصمیم ایشان برای عزیمت به کوفه، به گوش مردم این شهر میرسد. مردم کوفه، پیش از این با ارسال نامههای متعدد، امام حسین (ع) را برای قیام علیه ظلم یزید دعوت کرده بودند و بیعت و حمایت خود را اعلام کرده بودند. در پی این دعوتها و برای ارزیابی وضعیت شهر و اطمینان از جدیت بیعت کوفیان، امام حسین (ع) تصمیم میگیرند مسلم بن عقیل را به عنوان نماینده ویژه و فرستاده خود به کوفه اعزام کنند. سریال به جزئیات وقایعی میپردازد که در کوفه رخ داد و نهایتاً به شهادت مسلم بن عقیل انجامید و زمینهساز واقعه عظیم و حزنانگیز کربلا شد.
قباد همه امور مرتبط با دیوان سالار را بعد از مرگ بزرگ آقا بزرگ برعهده می گیرد. عمه بلقیس برای حفظ قدرت در دست قباد عازم تهران می شود.
بهروز پسر بچهای است که به دلیل زندانی بودن پدر، به همراه مادر، مادربزرگ و خواهرش زندگی فقیرانهای را میگذراند. یکی از دوستان پدر، در مقابل پرداخت مقداری پول بهروز را به کار میگیرد. کار بهروز این است که در زیر چرخ دستی پرنده فروشی قادر پنهان شود و با تقلید صدای پرندگان مردم را فریب دهد. یک روز دختری هم سن و سال بهروز برای خرید میآید و متوجه بهروز میشود. دررفت و آمدهای دیگر دختر و بهروز به هم علاقمند میشوند، اما مادر متوجه سختی کار قادر میشود و دیگر اجازه کار به او نمیدهد. بهروز متوجه میشود که دختر از آذربایجان به ایران آمده بوده و حالا برگشته است. بهروز با تلاش بسیار از مرز میگذرد و دختر را در بستر بیماری مییابد. دختر با شنیدن صدای پرنده که توسط بهروز تقلید میشود بهبود مییابد.
این مجموعه، قصهای زنانه دارد و روایتگر فردی به اسم «مها» و از دربار قاجار است که تلاش میکند دیگر زنان اندرونی را با خود متحد و یک تعزیه عاشورایی اجرا کند.
در فصل سوم شیرین به کمک صابر از دارالمجانین فرار میکند. با مرگ بلقیس بدست اکرم و ورود شربت(پانتهآ پناهیها) پرستار قلابی فصل اول شروع میشود. شربت معشوقه ی نصرت در عمارت با نام لاله خدمتکاری میکند. هوشنگ با شخصی به نام مهری ازدواج موقت میکند ولی مادر همسر اول هوشنگ حمیرا مانع دائم شدن ازدواج میشود. هاشم و اصغری به دست شاپور بهبودی به علت کمک به ثریا برای خروج از کشور به قتل میرسند. فرهاد به علت فراری دادن ناموفق دکتر مصدق به دستگیر و به اعدام محکوم میشود. شربت به دست شاپور بهبودی و به کمک اکرم و قباد به قتل میرسد. قباد اکرم را به علت قصد کشتن کبیر به دستور سروان آپرویز از عمارت بیرون میاندازد. شهرزاد شیرین را میبیند و با شیرین هم دست میشود برای کشتن قباد. مرضیه(مادر فرهاد) از شهرزاد خواهش میکند که به عمارت برگردد تا تجدید نظری در حکم پسرش بشود. شهرزاد از فرهاد جدا میشود و به عمارت برمیگردد. شیرین و صابر و فرهاد دست به یکی میکنند برای کشتن قباد...
افسری بازنشسته خودرویی را طراحی میکند که دارای قابلیتهای عجیب و منحصر به فردی است؛ ولی پیش از اینکه وی خودرو را ثبت کند یا دیگران را از این موضوع آگاه کند، از دنیا میرود. ورثه او که از این موضوع اطلاع ندارند، پس از مرگش تصمیم به فروش خودرو میگیرند؛ که همین موضوع سبب به وجود آمدن ماجراهای مختلف و اتفاقات جذابی میشود.
جوانی اهلِ جنوبِ شهرِ تهران- به نامِ «علا» (احسان بذلی) از گذشتهای نَهچندان دور زخمی بزرگ و شخصی را با خود یدک میکِشد؛ زخمی که همراه است با یک آبروریزی و سرشکستگیِ بزرگِ خانوادگی. «علا» و مادرش (شیرین آقاکاشی) و نیز خواهرِ کوچکترش «نگار» (ترمه فرحمرزی) زیرِ یوغِ «جاوید» (حسن پورشیرازی)- عموی گاراژدارِ «علا» زندگیِ نَهچندان راحتی را سپری میکنند؛ هرچند که «جاوید» هزینههای زندگیِ «علا» و خانوادهاش را تأمین میکند.«علا» پس از پایانِ دورانِ خدمتِ سربازیاش تصمیم میگیرد خود را از دیدِ مالی و طبقاتی بالا بکِشد. این تصمیم، به آشناییِ «علا» با زنی میانسال و بیوه به نامِ «فروغ» (مهتاب کرامتی) که با پدرش (شاهرخ فروتنیان) زندگی میکند میانجامد و سبب میشود که این پسرِ جوان در برابرِ «مهام مالکی» (هادی حجازیفر) همسرِ پیشین و ثروتمند و قدرتطلبِ «فروغ» بایستد. در سوی دیگرِ ماجرا، «رؤیا» (الناز حبیبی)- دخترعموی «علا» حضور دارد که دیوانهوار عاشقِ اوست.قرارگرفتنِ «علا» در موقعیتی پُر از جدال و کِشمَکش، زندگیِ او را به مسیری تازه و پیشبینینشده و پُر اُفت و خیز هدایت میکند؛ مسیری که هم با عشق همراه است و هم با کینه و خشم و انتقام؛ و البته، در ادامهٔ این راه و با پیشرویِ بیشترِ قهرمانِ داستان در دلِ این موقعیتِ عاشقانه و پُرتعلیق، رازهایی غافلگیرکننده از گذشتهٔ تاریکِ زندگیِ خانوادگیِ «علا» فاش میشود که سرانجام او ناگزیر میشود تردیدها را کنار بگذارد و به تصمیمی بزرگ روی آوَرَد…