صدای تیرها و نارنجکها همچنان فضای آسمان را پر میکرد. از صدای تیرها گوش شنوندهها عجیب تیر میکشید. صدا به صدا نمیرسید. صدای بی سیمهای بیصاحب در جای جای دشت میآمد. بچهها عقب نشینی کنید.
این پسره را میشناسی تو یافتآباد، محلهی خودمون، قهوه خونه داشت. خیلی شوخ و شلوغ بود. با نصف محل هم سلام و علیک داشت. اول بچه خفنها بود، ولی آخر صفا و مرام.
مجید از راه رسید. یک دفتر و خودکار هم در دستش بود. با بیشتر آنهایی که نشسته بودند روی تختها و گپ میزدند، سلام و علیک داشت. حتی بعضی از آنها برای مجید بلند میشدند و جا برایش باز میکردند یکی دو نفری هم نِی قلیان را به سمت مجید کج میکردند.