عکسهای جدید از رامبد شکرابی و همسرش حدیث فولادوند
این تصاویر مربوط به برنامه صبح خلیج فارس می باشد
این تصاویر مربوط به برنامه صبح خلیج فارس می باشد
امير مراديان تنها پسر يك خانواده ثروتمند در روابط اجتماعي و خانوادگي با مشكل روبه روست. پدرش يك مدير دولتي است با اعتقادهاي سفت و سخت، كه با مادرش كه علاقه اي به اين زندگي ندارد متاركه كرده و مادر امير هم همراه با دخترش در خارج زندگي مي كند. او هم از زندگي در ايران خسته شده و از سويي نيز مادرش مقدمات تحصيل او را در آمريكا فراهم كرده و سعي دارد همراه با نامزدش سارا ايران را ترك كند. او از يك سو با مخالت پدرش روبه روست و از طرفي هم در روزهاي آخر بر اثر يك اتفاق با پيرمردي تصادف مي كند. پيرمرد به كما مي رود و امير براي خروج از كشور مجبور است رضايت تنها پسر او حسن را به دست آورد. اما حسن كه بيماري قلبي هم دارد، با تندخويي برخورد مي كند و رضايت نمي دهد. كم كم ميان آن دو دوستي به وجود مي آيد و امير پي مي برد كه حسن به دختري دانشجو به نام مريم علاقه مند است اما نحوه ارتباط برقرار كردن با او را نمي داند. امير سعي مي كند به حسن كمك كند؛ لباس هايش را به او قرض مي دهد و مي گويد او خود را دكتر و آدمي ثروتمند جا بزند. بر اثر يك حادثه شخصيت ساختگي حسن لو مي رود و مريم با حالت قهر او را ترك مي كند. پيرمرد مي ميرد و امير به رغم مخالفت پدرش، كشور را ترك مي كند. مريم نيز كه پي به صداقت حسن برده، براي ديدار او به بيمارستان مي رود و به او پيشنهاد مي كند كه در مغازه پدرش به كسب و كار بپردازد. پس از مسافرت امير، پدرش يك نوار صوتي در اتومبيلش پيدا مي كند كه حاوي پيام حسن است و در آن به او مي گويد كه او هيچ گاه سعي نكرده پسرش را درك كند و از اين نظر او هم مثل آدم هايي است كه با اين كه زنده اند، اما بود و نبودشان هيچ فرقي نمي كند و انگار در كما هستند، و حالا او براي هميشه مي تواند تنها در آن خانه بزرگ زندگي كند.
داستان فیلم هدف اصلی درباره جوانی رزمی کار که برای رسیدن به دختر مورد علاقه خود با خواستگار ان دختر درگیر می شود و خواستگار را با استفاده از فنون رزمی خود مجروح میکند ، خواستگار که غرور خود را جریحه دار می بینید برای گرفتن انتقام تصمیم میگیرد که برای یادگیری فنون رزمی نزد استاد بزرگ رزمی برود که در نهایت …
مهران، فرزند جوان خانواده اي مذهبي، به رغم مخالفت خانواده و به خصوص پدرش با ترانه كه به اصول اخلاقي خانواده پاي بند نيست، ازدواج كرده است. پدر مهران كه از سفر شمال بازگشته اعلام مي كند براي مداواي بيماري اش قصد سفر به خارج از كشور را دارد و با مهران كه براي خداحافظي نزد او آمده برخورد سردي مي كند و باز تذكر مي دهد كه ترانه همسر مناسب او نيست و تأكيد مي كند وصيت نامه اش را نوشته است. ترانه كه از وجود گاوصندوق پدر مهران در ويلاي شمال او خبر دارد، به نادر كه قبلاً با او رابطه داشته و آدم خلافكاري است و اينك با يك طراح لباس نامزد شده، پيشنهاد مي كند گاوصندوق را باز كنند و مهران را نيز راضي مي كند كه او به اين ترتيب سهم خودش را از ميراث پدر بردارد. مهران كه ابتدا با اين نقشه مخالف است، وقتي نسخه اي از وصيت نامه پدرش را مي بيند و درمي يابد كه از ارث محروم شده، رضايت مي دهد. ويلا سرايداري پير و كنجكاو دارد كه مانع كار آنهاست. از طرفي ديگر تلاش نادر براي بازكردن در گاوصندوق بي ثمر مي ماند و آنها به سراغ يك آهنگر مي روند. وقتي آهنگر پي به قضيه مي برد طلب سهم مي كند و بر اثر درگيري با مهران كشته مي شود و نادر و مهران جسدش را به دريا مي اندازند. نادر كه جريان سرقت را با دو نفر از دوستانش در ميان گذاشته و قصد داشته پس از باز كردن گاوصندوق به كمك آنها مهران و ترانه را قال بگذارد، با هم دستانش درگير مي شود. اين دو نفر، همه و از جمله دختر سرايدار را گروگان مي گيرند، اما پس از بازشدن گاوصندوق معلوم مي شود هيچ چيز در آن نيست. سرايدار با ديدن دوستان نادر گمان مي كند آنها دزدان گاوصندوق هستند. همسايه ها را خبر مي كند و آن دو فرار مي كنند. صبح روز بعد نادر به تنهايي به تهران مي رود و به نظر مي رسد مهران نيز ديگر تحمل زندگي با ترانه را ندارد، زيرا تنها كنار جاده به انتظار اتومبيل مي ايستد در حالي كه آن سوي جاده نيز ترانه كه حال طبيعي ندارد، ايستاده است.
داوود و ليلي در شب عروسي خود راهي شمال مي شوند. آن ها در ميانه راه با مهشيد و آرش آشنا شده و با هم همسفر مي شوند. آرش كه بدنبال سانحه تصادف باعث مرگ مردي سياهپوش شده بود با همكاري داوود جسد را به درون مرداب پرتاب مي كند. داوود كه پس از اين اقدام تصميم به بازگشت مي گيرد با مخالفت آرش روبرو مي شود. آن دو با هم درگير مي شوند ولي داوود از خود هيچ گونه دفاعي نمي كند و ليلي كه اين كوتاهي داوود را دليل بر ترسو بودن او گذاشته تصميم به جدايي از او مي گيرد. داوود براي جلوگيري از اين تصميم او ماجراي زندگي و علت ترس خود را براي او تعريف مي كند كه طي مشاجره پدر و مادر او بر روي قايق وي ناخواسته پدرش را به درون رودخانه پرتاب كرده و پدرش كشته مي شود و مادرش نيز او را ترك مي كند. ولي ليلي همچنان بر تصميم خود مبني بر ترك داوود مصمم است. داوود كه در صدد اثبات شجاعت و ترسو نبودن خود است، در چهره مرد سياهپوش آنها را تهديد به مرگ مي كند. آن ها نيز بدون اطلاع از موضوع براي دفاع از خود او را مي كشند و در نهايت متوجه ماجرا مي شوند.
ابي و جلال براي دزدي وارد خانه اي مي شوند و ابي در جريان دزدي حضور باران و مادرش در خانه مي شود. او هنگام خروج متوجه خودكشي باران به علت شكست عشقي در برابر پيروز مي شود، اما به سرعت آنجا را ترك مي كند و همراه جلال از آنجا دور مي شود ولي به اصرار ابي، جلال براي نجات باران به خانه برمي گردد و به كمك مادرش او را به بيمارستان مي رساند. ابي و جلال كه از دزدي خانه باران چيز زيادي نصيب شان نشده، تصميم مي گيرند به دليل شرايط مالي خوب پدر باران به نحوي خود را به او نزديك كنند. از اين رو ابي به بيمارستان مي رود و وانمود مي كند كه مي تواند شرايطي را فراهم كند تا پيروز پشيمان از رفتار گذشته، دوباره به سوي باران بازگردد. باران كه قبول حرف هاي ابي برايش مشكل است، بالاخره مي پذيرد كه در صورت انجام اين كار، پول خوبي را از پدرش بگيرد و به او بدهد و مبلغي هم جهت شروع كار مي دهد. ابي از باران نشاني و مشخصات پيروز را مي گيرد و به كمك جلال پي مي برد كه پيروز با برديا در رستوراني قرار ملاقات دارند. جلال در شمايل يك زن وارد رستوران مي شود و در مقابل چشمان باران كه همراه ابي به آنجا آمده، وانمود مي كند كه پيروز قبلاً با او رابطه داشته و به همين دليل با او درگير مي شود. ابي به باران قول مي دهد كه آنها در كارشان موفق خواهند شد، و باران بايد به حرف هاي او توجه كند و به پيروز فكر نكند. كم كم حرف ها و حركت هاي ابي باعث تغيير روحيه باران مي شود و اين همان چيزي است كه پدر و مادر باران نيز متوجه شده اند. باران با ابي به محلي كه پيروز به آنجا رفته مي روند و بين ابي و پيروز درگيري ايجاد مي شود و باران نيز سعي در نزديك شدن به پيروز دارد، اما پيروز با بي اعتنايي، باران را از خود مي راند. بعد از اين ماجرا باران كه بسيار پريشان شده، با ابي درگير مي شود، ولي ابي مي گويد كه تا موفقيت راهي نمانده است.
سامی سه سوت و هوشنگ دو دزد ناشی، قصد سرقت از یک گاو صندوق را در خیابان جردن دارند و ماجراهای عجیب و غریبی پیش می آید و…
ديبا، كه طراح سفره عقد و تزيين مجلس عروسي است به همراه سيامك، فيلمبردار مجالس جشن كه پيش از اين با هم، عشقي بي فرجام داشتند، در تدارك ارائه خدمات به مجلس عروسي فرانك پورمند و هوشنگ قندآبادي يك زوج جوان ثروتمند هستند. نادر و رويا كه در شرايطي ناخواسته و دور از رضايت پدر و مادر به عقد يكديگر درآمده اند و به همين دليل از خانواده جدا افتاده اند به سيامك و ديبا مي پيوندند. گروه چهار نفره به قصد سرقت و با ظاهري جعلي به مجلس جشن مي روند و در يك فرصت مناسب با استفاده از يك اسلحه قلابي طلا و جواهراتي را كه خانواده عروس و داماد به آنها هديه داده اند مي ربايند. سيامك، كيف حاوي جواهرات را به نسرين، دختري كه قصد دارد با او ازدواج كند به امانت مي دهد اما مردي به نام ناصر خلاف كه از اين سرقت آگاه شده مزاحمت هايي را براي سيامك به وجود مي آورد. او كه در واقع از طرف پدر نسرين، مأمور تحقيق درباره داماد آينده وي است، وقتي از همكاري سيامك با خودش در مورد تقسيم جواهرات سرقت شده نااميد مي شود ماجرا را به پدر نسرين بازگو مي كند. گروه سارقان از سيامك خواهان سهم خود هستند و نسرين حاضر مي شود كيف حامل جواهرات را در شركتي كه در آنجا كار مي كند به آنها بدهد. زماني كه نسرين كيف جواهرات را به ديبا مي دهد، ناصر خلاف كه همواره در تعقيب آنهاست سر مي رسد و طي يك درگيري با نادر با كارد او را از پا درمي آورد. ديبا كيف جواهرات را برمي دارد و زماني كه مي خواهد با اتومبيلش از معركه بگريزد، ناصر سوار اتومبيل او مي شود و تلاش مي كند با ديبا در تقسيم جواهرات شريك شود. سيامك خود را به شركت نسرين مي رساند و با كمك او جسد بي جان نادر را به بيمارستان مي رسانند. رويا نيز كه از ماجرا آگاه شده به بيمارستان مي آيد، اما لحظاتي بعد نادر مي ميرد. سيامك پنهاني از بيمارستان خارج مي شود و به خانه اش كه ديبا و ناصر در آنجا هستند مي رود و با ناصر درگير مي شود. در حالي كه پليس خانه را محاصره كرده، ناصر با كيف جواهرات قصد فرار دارد اما گلوله اي كه از سوي پليس به پاي او اصابت مي كند او را مجبور مي كند تا كيف جواهرات را در حياط خانه رها كند. ديبا به سيامك توصيه مي كند كه بدون او فرار كند، زيرا او ديگر انگيزه اي براي فرار ندارد و مدتي بعد وقتي در گورستان، رويا، نسرين و پدرش بر مزار نادر گرد آمده اند، سيامك خودش را به آنها مي رساند و لحظه اي بعد پليس هم سرمي رسد. سيامك قبل از تسليم شدن به پليس، از نسرين قول مي گيرد تا پايان دوران محكوميتش همچنان منتظر او بماند.