رمانتیسم عماد و طوبا 1398
وقتی سرنوشت برای اولین بار عماد و طوبا را روبهروی هم قرار داد، هر دو خوب میدانستند که عشق بیشتر یک مهارت است تا هیجان و تپش قلب و خارش پوست.
وقتی سرنوشت برای اولین بار عماد و طوبا را روبهروی هم قرار داد، هر دو خوب میدانستند که عشق بیشتر یک مهارت است تا هیجان و تپش قلب و خارش پوست.
دونفر می خواهند که رئیس یک پارکی بشوند و هر روز با هم رقابت های گوناگونی می کنند و اتفاقات جالبی برایشان می افتد…امیدواریم از تماشای این فیلم لذت ببرید با ما همراه باشید کاران مووی…
یک قرعهکشی فامیلی و محلی در خانهٔ نصرت بالایی و همسرش نصرت، میان چند خانواده تهرانی که همگی در یک محله زندگی میکنند، انجام میشود. این درحالی است که با نزدیک شدن به ایام نوروز آنها به مشکلات اقتصادی برخوردهاند…
این فیلم داستانی اجتماعی را روایت میکند و مخاطب آن عمدتاً جوانان بهخصوص دهه هشتادیها هستند.
داستان برادری، برابری و جان فشانی سه برادر است که زبانزد شده و خدا و خلق از آنها در آسایش هستند. تا این که به ناگه حادثهای واقع میشود که نامش حقالناس است.
داستان مجموعه تلویزیونی روایت زندگی دو جوان کارگر با نامهای سهراب (مجتبی پیرزاده) و سعید (محمد ولی زادگان) است که با هم رفیق صمیمی اند و هر کدام در زندگی خانوادگی خود با مشکلات زیادی که بیشتر جنبه مالی دارد دست به گریبانند. سهراب در کارگاه مبل سازی کار میکند که در حال ورشکستگی است و هر لحظه امکان تعطیلی آن میرود. پدرش فوت شده و او نان آور مادر، خواهر و برادر کوچکتر از خود است. نامزد کرده اما به دلیل مشکلات مالی نمیتواند زندگی مشترکش را آغاز کند. سعید بیکار است و بیپول و در عین حال از برادر کوچکتر و پدر خود هم نگهداری میکند. از طرف دیگر همسرش (هستی مهدوی فر) به او فشار میآورد که خانه ای مستقل برای او تهیه کند.
سهراب و سعید که در منطقهای فقیرنشین رشد یافتهاند، تا پای جان تلاش میکنند تا با امید چراغ خانههایشان را روشن نگه دارند. آنها در برابر سرنوشت ایستادگی میکنند و به رحمت خداوند دلخوش هستند تا اینکه دوستی دیرینهشان در خطر میافتد و…
«نٓیِّر» دختری مهاجر با پدری علیل ساکن حلبی آبادهای حاشیه شهر تهران است که مشغول دورهگردی و دست فروشی است. او به جرم سد معبر با پاسبانی درگیر شده و پا به فرار میگذارد و به قهوهخانهای پناه میبرد که پاتوق عدهای از لاتهای شهر است، صاحب قهوهخانه شخصی است به نام قنبر دیزلی (ملقب به «دندون طلا») به نیر پناه میدهد و دندون طلا از شجاعت و پاکدامنی و زحمت کشی نیر خوشش میآید و نیر نیز از جوانمردی و حق طلبی قنبر. این آشنایی منجر به عشقی آتشین شده که فرجامش بارداری نٓیِّر است. قهوهچی بعد از آنی که عشقش فروکش کردهاست پشیمان شده و منکر بچه میشود و …
در فصل سوم، حشمت فردوس که به دنبال بازیابی اعتبار از دست رفتهاش است، به واسطهٔ نوهاش، محمد، به ستایش نزدیک و در خانهٔ او ساکن میشود. صابر که از رفتارش با حشمت پشیمان است، با نقشهٔ پریسیما کشته میشود و پریسیما صاحب همهٔ اموال حشمت فردوس میگردد. انیس، توانائی تکلم خود را بازمییابد و تهدیدی بزرگ برای پریسیما محسوب میشود. در همین گیر و دار، ستایش درگیر یک رابطهٔ عاطفی با پسر همسایهاش میشود. رابطهای که مشکلات جدیدی را پیش رویش میگذارد. حشمت فردوس با همراهی نوهاش، محمد و همکاری زن باغداری به نام «خانوم بزرگ»، موفق میشود بخشی از سرمایههای از دست رفتهٔ خود را زنده کند. از طرفی نازگل، نوهٔ حشمت با همکاری شوهرش موفق میشود اسنادی برای ابطال وکالتنامهٔ حشمت فردوس به پسرش که موجب از دست رفتن اموالش شدهاست، بدست بیاورد. در همین اثنا، مهدی مظفری که به ستایش علاقهمند شده، از او خواستگاری میکند، اما در اتفاقی ناگهانی تصادف میکند. ستایش، پس از این تصادف تصمیم میگیرد به مهدی جواب مثبت بدهد. این تصمیم او با واکنش منفی اعضای خانواده همراه است. ستایش علیرغم مخالفت خانوادهاش با مهدی مظفری ازدواج میکند. پری سیما که از موفقیت وکلای فردوس در ممانعت از فروش اموال وی با خبر میشود با همکاری راننده اش حمید، نقشه قتل حشمت فردوس را میکشد و برای این کار از زیور، زن دوم صابر کمک میگیرد. انیس، زن اول صابر که از نقشه پری سیما با خبر است، حشمت را از نقشه قتل مطلع میکند. اما حشمت باور نمیکند و به سر قرار میرود. زیور، حشمت را به یک کارخانه قدیمی میکشاند و حمید و همدستانش حشمت را دوره میکنند تا او را به قتل برسانند. در همین اثنی پلیس از راه میرسد و حمید، زیور و بقیه همدستانش را دستگیر میکند. پری سیما پس از تماس حمید و دریافت خبر دستگیریشان، به انیس حمله میکند تا او را خفه کند. برادر انیس با دیدن این صحنه سراسیمه، خود را به حیاط خانه میرساند و به سمت پری سیما شلیک میکند و او را به قتل میرساند. حشمت فردوس که حالا قاتلان پسرش را میشناسد، اعلام میکند شکایتی از کسی ندارد. پس از پایان این غائله، حشمت از ستایش درخواست کرد که برای او از خانم بزرگ خواستگاری کند. ستایش نیز به همراه محمد از خانم بزرگ خواستگاری میکنند. خانم بزرگ به شرط سپردن کارها به محمد و بازنشسته شدن حشمت و همچنین برگزاری مراسم عروسی، به حشمت جواب مثبت میدهد و با او ازدواج میکند. اموال حشمت با پیگیری نازگل و شوهرش باز پس گرفته میشود و ستایش و محمد ادارهٔ غرفهٔ میوه فروشی حشمت فردوس را بر عهده میگیرند.