یک اشتباه کوچولو 1387
داستان از یک بنگاه همسریابی آغاز میشود و جا به جایی فرد خواستگار با فردی که به برای بازکردن گاوصندوق اجیر شده ادامه میابد...
داستان از یک بنگاه همسریابی آغاز میشود و جا به جایی فرد خواستگار با فردی که به برای بازکردن گاوصندوق اجیر شده ادامه میابد...
قصه درباره كودكي معلول و استثنايي است كه در كنار پدر و مادر و برادر كوچكش زندگي مي كند. تلاش اين كودك براي برقراري ارتباط با اطرافيان خود به خصوص اعضا اصلي خانواده اش شرايط و موقعيت هاي مختلفي را در زندگي اين افراد به وجود مي آورد.
پاشا پاییزان مرد متاهل و میانسالی است که در زندگی شخصی و خانوادگی خود دچار کمبودهایی است و همواره احساس تنهایی میکند. پاشا طی اتفاقی با زن جوان و جذابی به نام لیلی آشنا میشود و به سرعت دلباخته او میشود. لیلی که از همسرش جدا شده است و میخواهد یک سایه سر داشته باشد با پاشا ازدواج میکند...
دو برادر دوقلو از ناحيه بازو به هم چسبيده اند و هر كدام از آنها تلاش مي كند برادر ديگر را تحت تأثير قرار دهد و او را از نظر رفتار و منش، شبيه خود كند. يكي از برادرها يك مؤمن تندرو است و ديگري يك غرب گرايي لاابالي و عشرت طلب. اين دو در ادامه كلنجارهاي شان، قرار مي گذارند اختيار يك روزشان را به طرف كناري شان دهند، چه با برنامه او موافق باشند چه نباشند. بنابراين برادر مؤمن ناچار مي شود در مجالس خوش گذراني حاضر شود، گيرم با چشمان بسته. و شخصيت لاابالي به مجالس وعظ و خطابه مي رود. پايان ماجرا يك عمل جراحي است تا آنها به نقطه تعادل برسند و بدون تنگ نظري، در مواجهه با جامعه و خانواده از خودشان نرمش نشان دهند.
حبيب پس از سالها به ايران برمي گردد و سراغ دوست قديمي اش عزيز كه در يك آسايشگاه رواني بستري است، مي رود. عزيز حرف نمي زند و حبيب را نمي شناسد. به توصيه پزشك، حبيب به تعريف ماجراي دوستي خود و عزيز در حضور او مي پردازد. حبيب و عزيز از كودكي با هم دوست بوده اند و در يك بانك كار مي كرده اند. شغل آنها در بانك حمل و نقل بسته هاي پول بوده. در آخرين روز خدمت شان چند نفر مقدار زيادي دلار از آنها مي دزدند. هر دو كه در جريان سرقت زخمي و بيمار شده اند، براي پيداكردن پول ها دست به كار مي شوند. در درگيري بين پليس و دزدان همه چيز آتش مي گيرد. حبيب فكر مي كند در جريان آتش سوزي، عزيز از بين رفته در حالي كه او با پولها نجات پيدا مي كند. مديران بانك و پليس فكر مي كنند كه پولها از دست رفته و عزيز هم كشته شده است. حبيب و عزيز و همسران شان دچار اين وسوسه مي شوند كه پولها را به بانك برنگردانند، و عزيز در آخرين لحظه با پولها مي گريزند. حبيب به دنبال عزيز راهي مرز مي شود و پولها را از او پس مي گيرد. عزيز در طول همه اين سالها فكر مي كرده حبيب به او رودست زده و با پولها گريخته است. اما حبيب پولها را در مرز پنهان كرده. عزيز از بيمارستان فرار مي كند و همراه حبيب به محل اختفاي پولها مي روند و هنگام بازگشت، پليس آنها را تا شهر همراهي مي كند. حبيب ماجرا را به پليس مي گويد و پولها را با عزيز به بانك برمي گردانند.
پونه و فرهاد پس از پانزده سال زندگي مشترك، حدود سه سال است كه از يكديگر جدا شده اند. آشنايي پونه با يك مرد جوان انگيزه اي مي شود تا فرهاد رقيب عشقي خود را از ميدان به در كند.
سروان رضا شميراني و همكارانش درگير سرقت هايي غيرمتعارف مي شوند. امير دلاوري سارقي است كه تبحر خاصي در سرقت و روابط ويژه اي با زيردستانش دارد. فيلم قصه تعقيب و گريز سروان رضا شميراني و امير دلاوري است.
مهسا دانشجوي ترم آخر شهرستاني- است كه به خاطر نياوردن نمره در يك درس ناچار است يك ترم ديگر در تهران بماند. اما او كه تاكنون براي اقامت در تهران با چند نفر از دانشجويان هم دوره اي خود هم اتاق بوده، با فارغ التحصيل شدن آن ها مجبور است به فكر جايي ديگر براي اقامت باشد. اما مگر پيدا كردن جايي مطمئن در دل غولي مثل تهران، براي دختري تنها و شهرستاني، به اين سادگي است؟ جمشيد كه كارش كارگري در رستوران است، مي گويد قصد كمك دارد اما مهسا بايد باور كند؟