نیروها یک افسر عراقی قوی هیکل را اسیر کرده بودند. همه او را دوره کرده بودند و از او میخواستند تا بلند بگوید: مرگ بر صدام. او هم این جمله را نمیگفت. به همین خاطر چند نفر او را کتک زدند.
حاج احمد خوشحال شد، قدری تأمل کرد و رفت روی خط و به عربی زُمخت و خشن گفت «نگران نباشید! خودم مشکل شما رو حل میکنم، فوراً یک ستون نیروی کمکی سراغتون میفرستم».
«من مطمئنم که اگه ضدانقلاب اینجا باشه و خبر هم داشته باشد که ما میآییم، به ما کمین نمیزنه» پرسیدیم: برای چی! گفت: «از ترس خودش، میدونه ولش نمیکنیم و آسایش رو ازش میگیریم».
هر بار که بچهها به عملیات میرفتند، حاج احمد تا یکی دو ساعت پیدایش نبود. بارها از خودم میپرسیدم که کجا ممکن است برود؟ قرار بود بچهها عملیات کنند، تصمیم گرفتم این بار تعقیبش کنم.
در آن هوای گرم و در آن موقع از ظهر که تمامی نیروها از شدت گرما داخل سنگر و یا خواب بودند، حاج احمد کنار تانکر آب نشسته بود و با عشق، ظرفهای ناهار بچههای قرارگاه را می شست.
روزهای آخر عملیات فتح المبین، سپاه شوشتر یک گردان ناقص با تعداد ۲۳۳ نفر نیرو را برای کمک به تیپ ما به دوکوهه فرستاد. هر چه سلاحهای ما فرسوده و غیرقابل استفاده بود. این گردان که آموزش خوبی هم ندیده بودند، از لحاظ سلاح سبک، مجهز بودند.
ما رو توی کردستان نتونستن از پا در بیارن. بعثیها هم نتونستن از دست ما خلاص بشن. مطمئن باشین منافقین هم نمی تونن هیچ غلطی بکنن. اگه بنا باشه برای من حادثهای اتفاق بیفته، قطعا توی جبهه جنگ با اسرائیله.