عاشیق بولوت 1370
بهروز پسر بچهای است که به دلیل زندانی بودن پدر، به همراه مادر، مادربزرگ و خواهرش زندگی فقیرانهای را میگذراند. یکی از دوستان پدر، در مقابل پرداخت مقداری پول بهروز را به کار میگیرد. کار بهروز این است که در زیر چرخ دستی پرنده فروشی قادر پنهان شود و با تقلید صدای پرندگان مردم را فریب دهد. یک روز دختری هم سن و سال بهروز برای خرید میآید و متوجه بهروز میشود. دررفت و آمدهای دیگر دختر و بهروز به هم علاقمند میشوند، اما مادر متوجه سختی کار قادر میشود و دیگر اجازه کار به او نمیدهد. بهروز متوجه میشود که دختر از آذربایجان به ایران آمده بوده و حالا برگشته است. بهروز با تلاش بسیار از مرز میگذرد و دختر را در بستر بیماری مییابد. دختر با شنیدن صدای پرنده که توسط بهروز تقلید میشود بهبود مییابد.
مردی به دنبال یافتن طبیبی جهت معالجه دخترش «ستاره» وارد روستایی می شود. اهالی روستا در حال آماده شدن برای مراسم عاشورا با مشكلاتی مواجه شده اند. «اكبر»، نوجوان روستایی كه با پدرش اختلاف فكری دارد ، با ستاره آشنا می شود...
«آنایوردوم» داستان دختری اهل باکو است که نقشهای از جد خود به ارث برده که نصف آن نزد پسر عمویش در تبریز است. این دختر جوان که در اثر جنگهای گذشته ایران و روس از خانواده و اقوام خود در آذربایجان ایران جدا شده برای یافتن نیمه گمشده نقشه به تبریز آمده و به دنبال پسرعموی خود است که در حوزه علمیه طالبیه تبریز مشغول تحصیل علوم دینی است...