برچسب جمشید لایق

شاخه های بید 1367

حدوداً يك قرن پيش است. خالومراد كه رعيت با تجربه و كاردان و عاقلي است، با كمك چهار پسر جوانش كه هر يك در حرفه اي ماهر و استادند زندگي خوب و روبه راهي دارد. خان به مال و املاك او طمع مي كند با دسيسه چيني مجبورش مي كند با خانواده اش از آن ولايت فرار كند و در يك روستاي ديگر كه آنجا آشناياني دارند، ماندگار مي شوند. بزودي كار و بارشان مي گيرد و مجدداً وضعشان خوب مي شود و بار ديگر خان اين ولايت طمع مي كند كه مال و املاكشان را از دستشان بستاند. اما پسر بزرگ خالو پيشنهاد تازه اي دارد.

ماه و خورشید 1374

مختار جوان رزمنده اي است كه تحصيلات خود را به دليل رفتن به جبهه نيمه كاره رها مي كند، اما با خبر پذيرش قطع نامه به تهران برمي گردد و در ادامه ي رفتن به دانشگاه، با گرفتن نمره هاي ضعيف تهديد به اخراج مي شود. او درس را رها كرده و به كارهاي ديگر مي پردازد. روزي مختار با همرزم سابقش نادر برخورد مي كند و با او به تجارت مي پردازد. مختار به اصرار نادر تصميم مي گيرد با دختري به نام نرگس ازدواج كند، اما خانواده ي نرگس از مختار گواهي سلامت روحي و جسمي مي خواهند. و مختار آزمايش هاي لازم را انجام مي دهد و ثابت مي كند كه سالم است، و ازدواج سر مي گيرد و زوج هاي جوان براي گذراندن ماه عسل به شمال كشور مي روند، اما در جاده مختار با شنيدن خبر رحلت امام خميني (ره) ديوانه وار رانندگي مي كند و ماشين منحرف مي شود و به شدت آسيب مي بيند اما با حضور نرگس و دوست مختار (حاج ابراهيم) او روحيه اش را بدست مي آورد.

سگ کشی 1379

گلرخ كمالي پس از يك سال دوري به تهران برمي گردد تا نزد همسرش، ناصر معاصر باشد ولي متوجه مي شود كه شريك او جواد مقدم به ناصر كلك زده و با هفتصد ميليون تومان گريخته است و قرار است به خاطر چك ها، ناصر زنداني شود. گلرخ به جبران يك سال دوري از همسرش با طلبكاران تماس مي گيرد و سعي در جلب رضايت آن ها دارد. در اين مسير پيشنهادات، تحقيرها، تهديدها و فجيع ترين اتفاقات را تحمل مي كند تا سرانجام موفق مي شود اما در همين زمان كه تصور مي كند، همه چيز بر وفق مراد است، جواد مقدم به ملاقاتش مي آيد و ماجرايي را خلاف آنچه ناصر معاصر نقل كرده است، شرح مي دهد. گلرخ در مي يابد، ناصر همراه منشي اش، فرشته و همه پول هاي مفقود شده، قصد فرار دارد و در اين مدت او و سايرين فقط يك بازيچه بوده اند. گلرخ، ناصر و فرشته را با جواد مقدم و ديگر طلبكاران تنها مي گذارد.

شاید وقتی دیگر 1366

مدبر، گويندة گفتار متن فيلم هاي تلويزيوني، روي صفحة « موويلا» در نمايي از يك فيلم مستند همسرش، كيان، را در اتومبيل مرد ناشناسي مي بيند. از طريق دوستانش مرد غريبه، آقاي حق نگر، را كه عتيقه فروش است مي يابد. در ملاقات با حق نگر پي مي برد ويدا، زني كه در فيلم ديده، خواهر دوقلوي كيان و همسر حق نگر است. مدبر كه به كمك دوستانش در تلويزيون و به بهانة تهية فيلمي دربارة آثار عتيقه به خانة حق نگر راه يافته اند. از كيان نيز مي خواهند كه به جمع آن ها ملحق شود. كيان پس از ديدار با ويدا درمي يابد كه پدرشان در كودكي فوت كرده و مادر به دليل تنگدستي كيان را سر راه گذاشته و او را زن و مردي بزرگ كرده اند. كيان پس از بيرون آمدن از خانة حق نگر احساس مي كند كه خود را بازيافته است.

تهران روزگار نو 1378

قبل از شهريور 1320 ، رضاشاه امر به سر شماري مي كند. او در تنها سفر خارجي اش (به تركيه) دريافته كه آتاتورك نفوس تركيه را از همين طريق مي داند. شيوه ي سر شماري متفاوت است: همه بايد درخانه ها باشند تا سرشماري درست از كار در بيايد. عده اي از عوامل نظميه از اين خلوت و قرق بهره مي گيرند و يك جواهر فروشي را در لاله زار غارت مي كنند. غافل ازاين كه قطعه اي از جواهرات عروس خان مظفر درميان جواهرات سرقت رفته است. خان مظفر رئيس نظميه را احضار مي كند و سر پاس نظميه چاره ي كار رابه مفتش شش انگشتي مي سپارد. يافتن جواهر موجب محبوبيت شش انگشتي نزد خان مي شود. بااشغال طهران در شهريور 1320 شيرازه ي همه ي امور از هم مي پاشد و مفتش تبديل به آدم خاصه ي خان مظفر مي شود. او درمأموريتي خصوصي به دستگيري مردي مي رود كه خان مظفر از جواني به دنبال اوست تا در اين زمانه ي آشوب، هم از هنرش بهره بگيرد و هم حساب هاي گذشته را با هم تسويه كنند.