برچسب جعفر والی

ملخ زدگان 1362

مزارع پر محصول يك روستاي كويري، در فصل برداشت گندم است. تلاش اهالي براي دفع ملخ ها بي نتيجه مي ماند و محصول نابود مي شود. چند تن از اهالي كه تاب تحمل اين ضربه اقتصادي و روحي را ندارند خود را ملخ مي پندارند و در جست و جوي گندم راهي بيابان ها و گندم زارها مي شوند؛ و موقعي كه مزارع را خالي مي بينند با هجوم به روستا اموال مردم را غارت مي كنند. اهالي ابتدا با آنها مدارا مي كنند، سپس در مرافعه اي خونين ملخ زدگان (ملخ شدگان) را از پا در مي آورند. با نابودي آنها ر وستا آرامش خود را باز مي يابد.

ناخدا خورشید 1365

خواجه ماجد، ناخدا خورشيد را لو مي دهد و بار قاچاق لنج ناخدا به آتش كشيده مي شود. دلالي به نام فرحان كه مي خواهد چند فراري سياسي را از مرز آبي عبور دهد وارد بندر مي شود. او با ناخدا خورشيد تماس مي گيرد. ناخدا كه احتمال مي دهد لنجش را مصادره كنند با فرحان همكاري مي كند و چند مرد را كه ظاهراً در ترور حسنعلي منصور، نخست وزير، دست داشته اند به آن سوي آب مي رساند. پس از آن چند تبعيدي نيز از فرحان مي خواهند كه اسباب فرار آنان را فراهم كند. ناخدا اين بار نيز با اكراه به اين ماجرا كشيده مي شود. تبعيدي ها پيش از فرار خواجه ماجد و مباشرش را مي كشند و مرواريدهاي او را مي ربايند. فرحان و دستيار ناخدا نيز كشته مي شوند و در نزاع خونيني كه ميان تبعيدي ها و ناخدا در مي گيرد، همگي از پاي در مي آيند.

تا غروب 1367

ذبيح، كه آدم بدقلقي است، با همسرش،‌ بي بي حبيبه، در روستايي زندگي مي كند. كبيري، كه معمولاً مشكلات اهالي را با كدخدامنشي حل و فصل مي كند، به ذبيح وعده مي دهد كه از طلوع تا غروب آفتاب هر مقدار زمين را كه محصور كند از آن وي باشد. ذبيح آزمندانه به محصور كردن زمين هاي روستا مي پردازد، اما در پايان روز از فرط خستگي از تپه اي سقوط مي كند و جان مي دهد.

آقای هیروگلیف 1359

آقاي هيروگليف، يك روز تعطيل، پريشان از خواب برمي خيزد و به اداره اش مي رود. بر صفحه كامپيوتر علاماتي را به خط هيروگليف مشاهده مي كند. براي كشف خطوط به كتابخانه بزرگ شهر مي رود. رساله اي كه دخترش در دوره ي دانشجويي نوشته مي يابد. پدر با استفاده از رساله سرگذشت دخترش را مرور مي كند: او در دوره ي دانشجويي به كارخانه ها سركشي مي كرده و بعدها در ارتباط با يك گروه سياسي مسلح مأمور شده تا مبارزه ي گروهي از كارگران معدن را سازمان دهد. پيشنهادهايي كه دختر و رفقايش ارايه مي كنند با پيشنهادهاي رهبران اعتصاب در تعارض است. دختر پس از صدور يك اطلاعيه ي آتشين از طرف كارگران، كه به آشوب در محيط كارگري منجر مي شود، از محل مي گريزد و چندي بعد در درگيري خياباني كشته مي شود. س

دادشاه 1362

دوست محمد بلوچ (دادشاه) در مخالفت با اصل چهار و مجريان آن در زاهدان يكي از حاميان اصل چهار به نام سردار دراني را به دار مي كشد . ژاندارم ها روستاي محل سكونت دادشاه را مي سوزانند و همسرش را به اسارت مي برند . دادشاه به پاسگاه حمله مي برد و يك گروه ارتشي را كه براي دستگيري او آماده شده اند تار و مار مي كند. پس از قتل كارول، مسئول اصل چهار در سيستان و بلوچستان، و همسرش دولت وقت به دليل بي كفايتي استعفا مي دهد. دولت جديد به كمك ايلوخان، كه دادشاه به او اطمينان مي كند، مذاكره را بهانه قرار داده، دادشاه را از پا در مي آورد.

بهار در پاییز 1366

پدر و مادر چهار برادر در بمباران شهرستان كشته مي شوند و هيچ اثري از جنازه شان بدست نمي آيد. چهار پسر آن ها، هادي (كارگردان سينما)، جعفر (پزشك)، حسن (مهندس) و جلال (دلال) راهي شهر زادگاهشان شده و در آنجا با خانه ي ويران شده شان روبرو مي شوند. پدر به تناوب بر هر كدام از اين برادران و خانواده شان ظاهر مي شود و از آن ها مي خواهد كه به خانه شان بازگردند. برادران جستجوي وسيع را براي يافتن پدر و مادر آغاز مي كنند. آن ها در پايان مي فهمند كه پدر و مادرشان از بمباران جان سالم به در برده اند و اين حوادث به تمامي تمهيدي بوده از طرف پدر و مادر تا آنان را مجدداً به اصلشان بازگرداند.

پاییزان 1366

مسعود به منظور عزيمت به خارج از كشور تصميم به ترك پروانه و فرزندش مي گيرد. مسعود و پروانه كه قبل از جدايي براي ديدن يكي از اقوام به مسافرت رفته بودند در راه با غريبه اي مجروح و مسلح برخورد كرده در پي تهديد او مبني بر رفتن به روستاي پاييزان با او همسفر مي شوند. ولي غريبه در ميانه راه جان خود را از دست مي دهد. مسعود بدنبال صحبت هاي غريبه از تصميم خود مبني بر خروج از كشور منصرف شده و زندگي سابق خود را از سر مي گيرد.

راه و بیراه 1370

شخصي براي تأمين هزينه عمل جراحي همسرش به همراه برادر و خواهر خود و همچنين همسر خواهرش مجبور به سرقت از خواربار فروشي، طلا فروشي، عتيقه فروشي و آژانس هوايي مي شود. پس از اتمام عمل جراحي - پزشك جراح كه از وضعيت مالي آن ها با خبر است از قبول پول سرباز زده و پول ها را پس مي دهد، آن ها نيز خوشحال از موفقيت آميز بودن عمل جراحي و همچنين لطف و كمك پزشك در حق آن ها تصميم به باز پس دادن پول هاي سرقت شده مي گيرند. ولي خواربار فروش علاوه بر گرفتن پول، آن ها را در مغازه محبوس و اهالي محل را باخبر مي كند.