برچسب جانبازان

مادرم سال‌ها برای شهیدی گمنام مادری کرد

همه مادرمان را به عنوان مادر سه شهید می‌شناختند و ارج و قرب زیادی برای ایشان قائل بودند. سال‌ها پیش وقتی می‌خواستند قبور شهدا را بازسازی کنند، مادر از ما خواست تا مزار بین حمیدرضا و محمدرضا را برای او آماده کنیم. ابتدا مخالفت کردیم، اما مادر گفت: می‌خواهم وقتی فوت کردم کنار شهدا باشم.

خانواده ما سال ۱۳۶۱ دو شهید و دو جانباز داد

یک روز همسر شهیدی از من پرسید داغ فرزند سخت‌تر است یا همسر؟ من به او گفتم اولاد جگر آدم را می‌سوزاند، ولی با رفتن همسر، آدم پشتش خالی می‌شود. جایی می‌خواهد برود تنها می‌شود. وقتی حاج‌آقا بود به همراه هم خیلی صله ارحام می‌کردیم.

اولین سال اسارت با بدنی مجروح روزه می‌گرفتیم

برای شکنجه‌های روحی پشت بلندگو ترانه می‌گذاشتند که ما اعتراض می‌کردیم. برخی رعایت می‌کردند و ترانه قطع می‌شد و برخی دیگر لج می‌کردند صدایش بلندتر می‌شد. گاهی به مسئولان نظام جسارت و وادارمان می‌کردند به آن‌ها حرفی بزنیم که بچه‌ها مقاومت می‌کردند و کتک می‌خوردند.