برچسب توران قادری

حسنک 1370

حسنك پسرك خوب و مهربان در دهكده اي با پدر بزرگ و مادربزرگ خود زندگي مي كند. جادوگري خودخواه عده اي از اهالي اين ده از جمله پدر و مادر حسنك را سنگ كرده است. حسنك با يك بچه خرس تصميم به از بين بردن جادوگر مي گيرد در اين راه از راهنمايي هاي دو خرگوش جوان نيز استفاده مي كند و با تلاش بسيار بالاخره موفق مي شود حربه مبارزه با جادوگر را كه آينه اي مخصوص است را بيابد. جادوگر سعي مي كند با ترفندهاي گوناگون او را گمراه كند اما موفق نمي شود و سرانجام در مقابل حسنك از پاي در مي آيد.

شیرین و فرهاد 1374

فرهاد كه تازه با شيرين ازدواج كرده، به خدمت سربازي مي رود و دوره سربازي اش با ايام انقلاب و فرار سربازان از پادگان ها مصادف مي شود. آشنايي فرهاد با سربازي كه قصد فرار دارد، و راهنمايي يك نظامي انقلابي، به تدريج سبب مي شود او نيز از پادگان بگريزد. اما زماني كه فرهاد خود را به خانه شيرين و خانواده اش مي رساند، آنجا را خالي مي يابد. مستخدم خانه نشاني تازه خانواده شيرين را مي دهد و فرهاد كه در درگيري هاي خياباني دو گلوله خورده و توسط جوان هاي انقلابي از زندان ساواك گريخته، به دنبال شيرين مي رود. اما وقتي سرمي رسد كه شيرين با پدر و مادرش عازم فرودگاه براي سفر به خارج از كشور است. فرهاد با موتور سيكلتش اتومبيل آنها را متوقف مي كند و شيرين را متقاعد مي كند كه با او در ايران بماند و از پدر و مادرش جدا شود. شيرين قبول مي كند و آن دو زندگي تازه اي را در كنار يكديگر آغاز مي كنند.

عروس فراری 1383

بهروز مردي است که مي خواهد براي ثروتمند شدن با دختر پولداري به نام سيما ازدواج کند ولي موضوع فاش مي شود و پدر دختر براي حفظ آبروي خود در مقابل خانواده از دوستش کمک مي خواهد . دوست خانوادگي نيز پسر خود ، امير را معرفي مي‌کند . بعد از برگزاري مراسم ، سيما و امير به ويلاي پدر سيما مي روند تا از بهروز انتقام بگيرند که ...

شاخه گلی برای عروس 1383

سلطان علي دل در گرو دختري به نام آزيتا دارد و هدفش ازدواج با او است. سلطان علي در توافقي با منوچهر دايي او، قول داده اگر اين ازدواج سر بگيرد، در عوض زمين هايش را در روستا به منوچهر مي فروشد. از طرفي آزيتا كه دختري ثروتمند است، مردي به نام سعيد را دوست دارد. وقتي كه سلطان علي پي به اين مسأله مي برد به منوچهر اصرار مي كند تا درباره سعيد تحقيق كند و مراسم خواستگاري را به هم بزند. منوچهر پي مي برد كه سعيد قبلاً ازدواج كرده و باعث مرگ فرزندش شده و به لحاظ اخلاقي هم آدم درستي نيست. اصرار منوچهر به خواهرش و آزيتا درباره هويت سعيد سودي ندارد. التبه او به واسطه پول هايي كه سعيد به او مي دهد از او حمايت مي كند. سلطان علي كه پي به اهداف منوچهر برده تصميم مي گيرد خود راز سعيد را پيش آزيتا برملا كند. او به ترفندي پي به زندگي گذشته سعيد مي برد و روزي كه سعيد و همسر قبلي اش در پارك پيش هم نشسته اند و صحبت مي كنند به هواي مصاحبه با خبرنگاري غربي از آن ها فيلم تهيه مي كند. سعيد نيز كه سماجت هاي سلطان علي را مي بيند در صدد است هرچه زودتر آزيتا را به عقد خود درآورد و زمين هاي او را به نام خود كند. سلطان علي فيلم سعيد و همسرش را به آزيتا نشان مي دهد اما منوچهر مي گويد كه اين فيلم ساختگي است و زن از سلطان علي پول گرفته تا نقش بازي كند. آزيتا كه دچار عذاب وجدان شده قبول مي كند تا به عقد سعيد دربيايد و زمين ها را به اسم او كند، اما در لحظه آخر منوچهر و سلطان علي و همسر سابق سعيد مي رسند. آن ها راز سعيد را برملا مي كنند و مراسم عقد به هم مي خورد. سرانجام آزيتا رضايت مي دهد كه با سلطان علي ازدواج كند، در حالي كه منوچهر هم رضايت سلطان علي را براي فروش زمين هايش به او جلب كرده است.

غزال 1374

معصومه كه نويسنده است قصد دارد با استفاده از خاطرات مادر خود قصه اي در مورد زمان جواني مادر بنويسد. غزال مادر معصومه در مورد اتفاقاتي كه در زمان كشف حجاب براي او رخ داده براي دخترش مي گويد. غزال روزي از طرف يك آژان به خاطر داشتن حجاب مورد حمله قرار مي گيرد، وليكن غزال آژان را با آجري زخمي مي كند و آژان با قداره اي به دنبال او مي رود، اما موفق به گرفتنش نمي شود. همين اتفاق و ترس از اين ماجرا غزال جوان و زيبا را دچار ناراحتي روحي مي كند و باعث مي شود كه خواستگارهايش را از دست بدهد و چون غزال پدرش را از دست داده و پدر بزرگ مادري او مجبور مي شود او را به عقد تقي آقا كه فاصله ي سني زيادي با او دارد، درآورد. معصومه در خلال نوشتن داستان غزال درمي يابد كه همسرش خسرو قصد ازدواج مجدد دارد. او از طريق پسر خاله ي خود فرهاد از روابط پنهاني خسرو با آن زن باخبر مي شود و بعد از پيگيري ماجرا درمي يابد كه خسرو با توطئه فرهاد كه خواستگار سابق معصومه بوده با اين زن آشنا شده، معصومه از خسرو تقاضاي راستي در زندگي را دارد اما خسرو از او مي خواهد كه با وضعيت حاضر كنار بيايد. معصومه به علت احساس شكست در زندگي قصه را سريع تمام مي كند وليكن ناشران حاضر به چاپ قصه او نيستند.

شیرهای جوان 1378

صدرا فاطمي كه دانشجوست، همراه تيم ملي كاراته ايران براي يك مسابقه جهاني به شهر كيف، مركز اوكراين مي رود. او پيش از مسافرت همراه خانواده اش به خانه نامزدش ليلا مي رود. آقاي خوشمرام، پدر ليلا عقيده دارد كه براي شروع يك زندگي مشترك، داشتن پول و ثروت مهم است. صدرا به نامزدش مي گويد كه به زودي با پول فراوان به سراغ او خواهد آمد. او در سفر به اوكراين، با قهرمانان ديگر تكواندو، شاهين ملكي و حسين فلاح و دو همراه ايراني ديگر همسفر مي شود. وقتي تورج صفايي، قهرمان سابق تكواندو كه مدتي است مقيم كيف است تصوير صدرا را در روزنامه هاي كيف مي بيند تصميم مي گيرد او را ببيند. تورج، صدرا را به رستوراني مي برد كه گلي، زني كه مدت ها با او زندگي مي كند، به عنوان پيشخدمت در آنجا كار مي كند. او همچنين به صدرا، كوروش، يك ايراني ديگر مقيم كيف را كه او نيز پيش از اين در ايران قهرمان تكواندو بوده معرفي مي كند. تورج به صدرا مي گويد كه او در كار مسابقه هاي شرط بندي است و از صدرا دعوت به همكاري مي كند. صدرا كه مي بايست با گروهش در مسابقه شركت مي كند، محل اقامت خود را ترك مي كند و به نزد تورج مي آيد و در مسابقه هاي شرط بندي شركت مي كند. ليلا به محل اقامت تيم ايراني تلفن مي كند، حسين به او مي گويد كه صدرا از تيم ملي ايران جدا شده و براي كسب درآمد بيشتر در مسابقه هاي شرط بندي شركت مي كند و در ضمن شماره تلفن تورج را كه صدرا همچنان در خانه او زندگي مي كند به او مي دهد. ليلا در يك تماس تلفني با صدرا به تندي با او برخورد مي كند و از اين كه از دوستانش جدا شده او را شماتت مي كند. پس از مدتي صدرا پشيمان مي شود و به نزد دوستانش برمي گردد و در مسابقه تكواندو موفق مي شود حريف روسي خود را شكست دهد. تورج و گلي توسط خلافكاراني كه مسابقه هاي شرط بندي را مي گردانند به قتل مي رسند. آنها همچنين يك بمب دستي را در اتاق خواب صدرا در هتل كار مي گذارند. پس از انفجار بمب، صدرا كه به شدت مجروح شده به بيمارستان منتقل مي شود. در بيمارستان، صدرا كه همه صورتش باندپيچي شده شاهد پيروزي نهايي تيم ملي تكواندوي ايران است.

گرگ و میش 1385

ساره و سوده، خواهراني كه والدين‌شان را در زلزله از دست داده اند زندگي خوبي در كلبه اي در كوهستان هاي شمالي دارند. ساره مرد جواني به نام پارسا را كه راهش را گم كرده به كلبه مي آورد. پارسا فردا از آنها جدا مي شود اما به علت مصرف قرص هاي روان‌گردان به كلبه برمي گردد و به سوده تجاوز مي كند و مي گريزد. ساره تصميم مي گيرد از پارسا انتقام بگيرد و راهي تهران مي شود كه به او خبر مي دهند سوده خودكشي كرده است. ساره از طريق زن و برادرزن پارسا مي فهمد كه او مردي هوسران است و به علت ورشكستگي از دست طلبكاران فراري است و اكنون در مسافرخانه اي در بندرعباس منتظر خروج از كشور. ساره راهي جنوب مي شود. در راه با دختري بي‌پناه به نام معصومه كه به زور به فساد كشيده شده آشنا مي شود. در طول مسير،‌ اين دو با زن پاك و راهزني كه توبه كرده روبرو مي شوند. نگاه ساره به زندگي عوض مي شود و از انتقام صرف نظر مي كند، اما به درخواست معصومه راهي بندر مي شوند تا دريا را ببينند. در آنجا زني جنوبي براي انتقام از پارسا او را كشته است. ساره و معصومه زندگي تازه اي را شروع مي كنند.