برچسب بیژن شکرریز

وقتی باران ببارد 1391

حمید 9 ساله، سالهای قبل بر اثر تصادف حس شنوایی خود را از دست داده و در مدرسه ناشنوایان تحصیل می کند، حمید از درس خواندن در این مدرسه ناراضی است. در نهایت چگونگی ارتاط حمید که کودکی معلول به شمار می آید، با خانواده و بچه های مدرسه نمایش داده می شود تا اینکه ....

سایه تنهایی 1386

این مجموعه در مورد تلاشهای پرسنل یک بیمارستان در جهت کمک به مداوای بیماران است. محور اصلی داستان زندگی دکتر اردلان است که به خاطر اختلافات خانوادگی با همسرش تصمیم می‌گیرد از او جدا شود. اما در نهایت با همسرش به تفاهم می‌رسد

بشارت به یک شهروند هزاره سوم 1391

عده‏ای از دانش ‏آموزان دبیرستانی دخترانه در تهران در فضای مجازی با فردی آشنا میشوند که دارای عقاید عجیبی است. با حضور در پارتی‏ها و مراسم‏های آیینی این حلقه، فرد مورد نظر که خودش را موجودی فراتر از انسان و جادوگر می‏نامد دخترها را جذب حلقه انحرافی می‏کند و پس از مدتی به آن‏ها می‏گوید که قرار است ناپدید شود. دانش آموزان روان گردان‏هایی را که او در اختیارشان گذاشته مصرف میکنند.
اما با مصرف بیش از اندازه مواد روان‌گردان یکی پس از دیگری به کام مرگ می‏روند. فیلم با مرگ سومین دانش ‏آموز آغاز می‏شود. شهرزاد، لیلا و آزاده سه قربانی ابتدایی هستند. مینو که مدیر دبیرستان دخترانه است به مدرسه می‏آید تا شاید بتواند علت این اتفاقات را دریابد و به دانش‌آموزان کمک کند. همسر مینو حمید به دلیل نارضایتی از وضعیت شغلی ‏اش استعفا داده است.
حمید و مینو سالها نتوانسته‏اند بچه‏دار شوند. آنها قصد دارند جنینی را به صورت غیر مستقیم به رحم مینو منتقل کنند. حمید انگیزه‏ای برای این کار ندارد اما مینو بیتابی می‏کند. سرانجام حمید که حالا قصد مهاجرت دارد با انگیزه گرفتن اقامت کشوری خارجی ظاهرا قضیه را می‏پذیرد و جنین به بدن مینو منتقل می‏شود. در این میان تلاش مینو برای شناخت و ارتباط گرفتن با بچه‏ها و کمک به آنها در کنار همکاری با پلیسی که بر روی این پرونده کار می‏کند او را به سرنخ‏هایی می‏رساند.
او با خانواده‏های قربانی‏ها صحبت میکند. پدر لیلا حاضر به صحبت نیست و برادرش با دسته چک می‏خواهد از دست مینو خلاص شود. برادر دختر دیگر زیر بار خودکشی کردن او نمی‏رود. پدر دانش‌آموز ديگر هم یک سرایدار پیر است که تنها مونولوگ‏هایی در مورد مناسک حلقه می‏گوید

مسیر عشق (مسافر کربلا) 1387

يوسف پسربچه يازده ساله اي است كه آرزو دارد نذر مادربزرگ اش را ادا كند و آن پهن كردن قاليچه اي در كربلا است كه نذر دايي امير است كه از دوران جنگ ايران و عراق به وطن برنگشته. يوسف، پنهاني قاليچه را برمي دارد و سوار اتوبوسي مي شود كه مقصدش كربلا است.