نفس 1396
ناهید دختر دانشجویی است که با روزبه عضو سازمان مجاهدین، آشنا میشود. در بحبوحه وقایع انقلاب رازی در زندگی اش فاش میشود… او برای رسیدن به حقیقت حوادث پیچیدهای را پشت سر میگذارد.
ناهید دختر دانشجویی است که با روزبه عضو سازمان مجاهدین، آشنا میشود. در بحبوحه وقایع انقلاب رازی در زندگی اش فاش میشود… او برای رسیدن به حقیقت حوادث پیچیدهای را پشت سر میگذارد.
رویا ( لیلا زارع ) دچار مشکلاتی در زندگی است و ذهن ناآرامی دارد. در این شرایط همسرش ( صابر اَبَر ) سعی می کند او را آرام کند اما وضعیت تغییر نمی کند تا اینکه..
چند آموزگار كه بر پشت خود تخته سياه حمل مي كنند در جاده هاي كوهستاني كردستان، هم مرز با عراق در جستجوي كساني هستند كه به آنها درس بدهند ولي كسي را پيدا نمي كنند. ناگهان همه با شنيدن صداي هلي كوپتر پراكنده مي شوند و سعي مي كنند خود را پنهان كنند. سپس براي استتار، تخته سياهشان را گل مالي مي كنند و به زودي از هم جدا مي شوند. فقط سعيد و ريبوار همچنان با يكديگر همراهند ولي همراهي آنها نيز مدت زيادي طول نمي كشد. ريبوار بالاي كوه مي رود و سعيد عازم روستا مي شود. سعيد سر راهش با پيرمردي كه نامه اي از پسر اسيرش دارد و نيز يك پيرزن برخورد مي كند. ريبوار در كوهستان با چند پسر جوان كه هر يك بسته اي را بر پشت خود حمل مي كنند برخورد مي كند. ريبوار درباره اهميت خواندن و نوشتن با آن ها حرف مي زند ولي بچه ها كه از آن طرف مرز عراق جنس قاچاق با خود مي آورند اهميتي به گفته هاي او نمي دهند و از او مي خواهند كه راه را برايشان باز كند. از آن طرف، سعيد به تعدادي پيرمرد كه در ميان آنها فقط يك زن جوان به نام حلاله با كودك خردسالش ديده مي شود، برمي خورد. سعيد تلاش مي كند آنها را به فراگرفتن سواد تشويق كند ولي با بي اعتنايي آنها روبرو مي شود كه مي گويند ما آواره ايم و دنبال مرز مي گرديم. سعيد مي پذيرد تا در ازاي چند گردو، راه را به آنها نشان دهد. حلاله كه شوهرش مرده نيز مي پذيرد تا در مقابل تخته سياه سعيد ـ به عنوان مهريه ـ همسر او شود. يكي از مردان، مراسم عقد را به جا مي آورد ولي زن كوچك ترين توجهي به همسر جديدش ندارد و تلاش هاي سعيد براي باسواد كردن او نيز فايده اي ندارد. ريبوار نيز همچنان با بچه ها درباره سوادآموزي حرف مي زند. هر دو گروه بچه ها و پيرمردها با صداي تيراندازي سربازان مرزي فرار مي كنند و بچه ها مي كوشند در ميان گله گوسفندان خود را پنهان كنند، ولي عده اي از آنها كشته مي شوند. سعيد، پيرمردها را به نزديكي مرز مي رساند. آنها از سعيد درخواست مي كنند با آنها بماند ولي سعيد نمي پذيرد و پيش از ترك آنها حلاله را طلاق مي دهد، در حالي كه تخته سياهش همچنان نزد حلاله مي ماند.
دقايقي بعد از وقوع زلزله، آموزگار جوان روستايي در حاشيه شهر بم، پس از بيرون آمدن از زير آوار پي مي برد كه همكارش جان سپرده است، او به سوي شهر راه مي افتد تا براي اهالي كمك بياورد، اما با رسيدن به شهر ناباورانه درمي يابد كه فاجعه اصلي در آنجا روي داده و از هر گوشه و كناري فرياد شيون و زاري و درخواست كمك بلند است؛ وي در بيمارستان ويران و پر از مجروح و كشته به روحاني برمي خورد و به توصيه و راهنمايي او به گورستان شهر رفته و به كار غسل دادن زن ها و دفن آن ها مي پردازد. مردي زنداني كه در اثر ويراني زندان خود را به شهر رسانده، براي غسل دادن زن، مادر و فرزندش «آرزو» از او كمك مي خواهد.
پروانه که دوست و همکلاسی احمد هست ، تصمیم میگیرد از خانواده اش در شهرستان جدا شده و به تهران بیاید و احمد هم در تهران به دنبال پیدا کردن پروانه و بازگرداندن او نزد خانواده اش هست اما...
«تينا» همسر «خسرو پارسا» خواننده مشهور پاپ پس از اطلاع از رابطه پنهاني همسرش با دختر دانشجوئي به نام «حنا» اقدام به خودکشي ناموفق مي کند وپس از قطع نخاع ورفتن در کما به خانه بازمي گردد.«خسروپارسا» با آوردن «حنا » به عنوان پرستار خصوصي «تينا» با يک تير چند نشان مي زند، اما چندي بعد «تينا» در بسترش به طرز فجيعي به قتل مي رسد و«حنا» به عنوان قاتل بازداشت واعدام مي شود ؛درحالي که تا روز آخر مدعي بود که قاتل نيست.
خبرنگاري به نام ندا افشاري كه در بخش حوادث روزنامه كار مي كند، هنگام تهيه گزارش توسط چند زن خياباني مورد حمله قرار مي گيرد و كشته مي شود. همان شب دختري به نام غوغا از زندان فرار مي كند و اتوموبيل پسري به نام رضا را مي دزدد، اما رضا كه به غوغا علاقه مند شده مصرانه پيگير زندگي غوغا است. غوغا به طور اتفاقي عكس و خبر قتل ندا افشاري را در روزنامه مي بيند و به شباهتي كه ميان آنها وجود دارد شك مي كند و آنقدر كنجكاوي مي كند تا بالاخره پي مي برد او و ندا خواهران دوقلو هستند، اما در كودكي او را دزديده اند. غوغا تصميم مي گيرد انتقام قتل خواهرش را از زنان خياباني بگيرد. او شبانه در خيابان ها و محل رفت و آمد خواهرش مي رود و تك تك قاتلان را شناسايي مي كند و با كمك رضا و همسر ندا آنها را مي كشد. سردسته گروه قاتلان، معروف به «دراكولا» كه در طبقه آخر يك برج اقامت دارد در مقابل غوغا مقاومت مي كند، اما غوغا در نهايت او را خفه مي كند و سپس برج را منفجر مي كند. در حالي كه هم رضا و هم شوهر سابق ندا مايل به ازدواج با غوغا هستند، او خود را به مسؤولان معرفي مي كند.
كاوه و آبان زوج جوان عاشق كه قهرمانان قصه ما را ترك كرده اند بهانه اي مي شوند تا بيژن و علي و سعيد به دنبال آنان روانه باغهاي چون بهشت كندلوس شوند و در اين سفر پر رمز و راز ما را به لايه هاي دروني عشق برسانند.