برچسب بهمن قبادی

جشنواره فیلم تورنتو  ۲۰۲۶/ پایانِ پایتختِ واحد و بازنویسی جغرافیای قدرت در سینمای جهان

پنجاه‌ویکمین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم تورنتو از ۱۰ تا ۲۰ سپتامبر ۲۰۲۶ برگزار می‌شود؛ اما امسال، نگاه صرف به فهرست آثار، به معنای نادیده گرفتن زلزله‌ای است که در زیرساخت این رویداد رخ داده است. تورنتو در این دوره، دیگر فقط سکویی برای فرش قرمز، صف‌های طولانی و تماشای فیلم‌های تازه نیست؛ این جشنواره در حال بازتعریف هویت خود به‌عنوان یک زیرساخت فرهنگی-صنعتی است. هم‌زمان با رویداد اصلی، نخستین دوره‌ی TIFF: The Market پا به عرصه می‌گذارد؛ بازاری که قرار است خریدوفروش، تأمین مالی، و توسعه‌ی پروژه‌های سینمایی، سریال و محتوای نوآورانه را در کانون آمریکای شمالی متمرکز کند. این تحول، در ظاهر یک توسعه‌ی سازمانی است، اما در باطن، پاسخی استراتژیک به جغرافیای تازه‌ی قدرت در سینمای جهان محسوب می‌شود. در دورانی که جشنواره‌ها ناگزیرند هم‌زمان درباره‌ی کشف استعداد، اقتصاد تولید، سلطه‌ی پلتفرم‌ها و آینده‌ی تصویر سخن بگویند، تورنتو می‌خواهد از یک ایستگاه نمایش به یک هاب اتصال تبدیل شود. سرمایه‌گذاری ۲۳ میلیون دلاری دولت فدرال کانادا برای راه‌اندازی این بازار، گواهی است بر اینکه این پروژه نه یک برنامه‌ی جانبی، بلکه بخشی از نقشه‌ی کلان فرهنگی و اقتصادی کانادا برای تثبیت هژمونی خود در صنعت جهانی تصویر است.

نسخه ایوبی برای سینمای ایران پس از توافق؛ گشودن آغوش برای کارگردانی که هیچ ابایی از نشان دادن روابط عریان جنسی ندارد!

اما روز پنجشنبه گفتگویی از «حجت‌الله ایوبی» با روزنامه‌ی آمریکایی «وال استریت ژورنال» در رسانه‌های وطنی منتشر شد که ظاهراً حکایت از ورود سازمان سینمایی به فاز جدیدی از «سینمای بعد از توافق» دارد. فاز جدیدی که حاوی توهم برخی مدیران سینمایی پیرامون ماهیت توافق و اشتباه گرفتن آن با یک انقلاب نرم است!

لاکپشتها هم پرواز میکنند 1382

فیلم به جریان حمله آمریکا به عراق به زندگی گروهی از مردم کرد در مرز عراق و ترکیه می‌پردازد. کاک‌ستلایت علاوه بر نصب آنتن‌های ماهواره برای اهالی اردوگاه پناهجویان، سردسته گروهی از بچه‌های دهکده نیز هست که کارشان جمع‌آوری مین‌های پیرامون دهکده‌است. تا اینکه آگرین به همراه برادرش وارد دهکده می‌شوند. آگرین در جریان حمله نیروهای عراقی به حلبچه، توسط سربازانی که والدینش را کشته‌اند مورد تجاوز قرار می‌گیرد. فشار روانی ناشی از این حوادث است که جریان اصلی فیلم را رقم می‌زند.

زمانی برای مستی اسب ها 1378

ایوب، که در میان کولبران مرزی ایران و عراق، در روستایی کردنشین نزدیک مرز عراق زندگی می‌کند، با مرگ پدر، مجبور به مراقبت و نگهداری از سه خواهر و برادر بیمارش «مهدی» است. مهدی (که در فیلم «مادی» تلفظ می‌شود) از یک بیماری مادرزادی رنج می‌برد، در پانزده سالگی، جثه یک کودک را دارد. روژین خواهر بزرگ‌تر و نیز آمنه خواهر دیگر ایوب، در غیاب او، از مهدی نگهداری می‌کنند. پزشک روستا به ایوب می‌گوید که دیگر هیچ دارویی نمی‌تواند مهدی را درمان کند و اگر عمل جراحی نشود تا سه یا چهار هفته دیگر می‌میرد و البته پس از انجام عمل جراحی نیز تا هفت یا هشت ماه دیگر بیشتر زنده نخواهد ماند.

ایوب ماجرا را به روژین می‌گوید ولی در ضمن تأکید می‌کند که برای به دست آوردن هزینه عمل جراحی تلاش بیشتری خواهد کرد. کاک کریم، عموی ایوب با کاک یاسین که با قاطر، جنس قاچاق رد و بدل می‌کند دربارهٔ ایوب صحبت می‌کند و قرار می‌شود ایوب هر روز صبح جنس‌های قاچاق را به آن سوی مرز عراق ببرد. کاروانی از قاطرهایی که بر پشت آن‌ها محموله‌های قاچاق نهاده شده به سوی مرز عراق می‌روند. در مقصد، به ایوب و دیگران گفته می‌شود که پول باربری به آن‌ها داده نمی‌شود و آن‌ها می‌بایست پول را از صاحب کارشان می‌گرفتند.

پس از گذشت دو ماه، ایوب نمی‌تواند پولی برای عمل جراحی مهدی به دست آورد. وقتی کاک کریم به دلیل شکستن دستش دیگر قادر به کار نیست، قاطرش را به ایوب می‌دهد تا با آن کار کند. حمل بارهای قاچاق با وجود برف و هوای سرد و راه‌های پرپیچ و خم همیشه با مشکلاتی روبروست. در غیاب ایوب، برای روژین خواستگاری از روستایی آن طرف مرز می‌آید و پدر داماد قول می‌دهد مادی را با خود برای عمل جراحی به عراق ببرند. روژین که از این وصلت ناراحت است، به ایوب می‌گوید به خاطر عمل جراحی مادی جواب مثبت داده است.

کاروان عروس که مهدی نیز در میان آنهاست به سوی مرز عراق روانه می‌شود. در نزدیکی مرز مادر داماد که همراه با دیگران به استقبال عروس آمده، با دیدن مهدی از تحویل گرفتن او خودداری می‌کند و در عوض یک قاطر به عنوان شیربها به خانواده عروس می‌دهد. ایوب همراه با مهدی و قاطر به روستایش مراجعت می‌کند و امیدوار است با فروش قاطر، پول عمل برادرش را به دست آورد. در نهایت ایوب همراه کاروان قاچاق به سوی عراق عازم می‌شوند. در قسمتی از مسیر کاروان توسط نیروهای مرزی ایران غافلگیر می‌شود و همه پا به فرار می‌گذارند. در این میان ایوب به همراه مهدی از مرز می‌گذرد.

باد ما را خواهد برد 1378

بهزاد، کیوان، علی و جهان که اعضای یک گروه فیلمسازی هستند برای ساخت فیلمی با موضوع مراسم سوگواری محلی از تهران به روستاهای کردنشین سیاه‌دره و شاهپورآباد در بخش دینور، دهستان حر در کرمانشاه می‌روند و در انتظار مرگ پیرزنی در حال احتضار می‌مانند. آنها برای شخصی به نام خانم گودرزی کار می‌کنند. روستاییان تصور می‌کنند که آن‌ها برای یافتن گنج آمده‌اند و بهزاد، تنها عضو گروه که چهره اش دیده می‌شود نیز بدش نمی‌آید که مردم چنین تصوری داشته باشند. تنها چیزی که در او و دوستانش دیده می‌شود، حالتی از انتظار برای رخ‌دادن یک حادثه است. گاهی او از پشت بام‌ها، خود را به کنار خانهٔ پیرزنی می‌رساند که در آستانهٔ مرگ است و فرزندانش در آنجا جمع شده‌اند و اندوهگین و منتظرند و گاهی نیز برای صحبت کردن با تلفن همراه، ناچار است به گورستان روستا که روی قلهٔ تپهٔ مجاور قرار دارد برود. در آنجا، جوانی در حال حفر یک گودال است. سرانجام، در حالی که به نظر می‌رسد همراهان بهزاد از انتظار خسته‌شده و رفته‌اند، با ریزش گودال، جوان حفار زخمی می‌شود و پیرزن روستایی حالا در حال مرگ است اما بهزاد دیگراز تصمیم خود برای فیلمبرداری از مراسم تدفین صرف نظر کرده و فقط به گرفتن چند عکس از مردم روستا بسنده می‌کند و سپس به تهران بازمی‌گردد، در پایان فیلم در راه بازگشت بهزاد تکه استخوانی را که در گورستان روستا پیدا کرده به داخل آب روانی پرتاب می‌کند و مشخص می‌شود بهزاد دیگر یک مرد جوان شهری است که در این روستای دورافتاده به درک تازه‌ای از فلسفهٔ تولد و زندگی دست یافته‌است.

کسی از گربه های ایرانی خبر نداره 1387

اشکان و نگار دختر و پسر جوانی هستند که بعد از آزادی از زندان، برای جمع کردن یک گروه جدیدِ موسیقی، به قلب تهران می‌زنند و سفری زیرزمینی را آغاز می‌کنند تا تک تک افراد گروهشان را از میان گروه‌های مخفی زیرزمینی پیدا کنند. آن‌ها می‌خواهند از ایران بروند تا خودشان را به جشنواره‌های در برلین و پاریس برسانند اما بیشترشان برای رفتن از ایران نه پولی دارند و نه پاسپورتی. نادر (حامد بهداد) تلاش می‌کند تا برایشان پاسپورت جعلی جور کند و قبل از رفتن‌شان ترتیب کنسرتی مخفی را در تهران بدهد و …

آوازهای سرزمین مادری ام 1381

در سال‌های بعد از جنگ ایران و عراق، هنگامی که عراق کردستان خود را بمباران می‌کرد، یک خوانندهٔ پیر کرد ایرانی به همراه پسران نوازنده‌اش در جستجوی همسر سابقش به نام هناره، که یک خوانندهٔ پرآوازه است به کردستان عراق سفر می‌کند.

نیوه مانگ 1385

"مامو"، نوازنده‌ پير و سرشناس کردستان، همراه فرزندانش سفري را براي اجراي کنسرت در عراق پس از صدام آغاز مي‌کند. در اين سفر، کاکو مرد ميان‌سالي که خود را ارادت‌مند مامو مي‌داند، به عنوان راننده و با اتوبوسي که از دوستش قرض گرفته است، او را همراهي مي‌کند. مامو يکي‌يکي فرزندانش را که در نواحي مختلف زندگي مي‌کنند جمع مي‌کند، اما آخرين پسرش پيش از سوارشدن به اتوبوس از پدر مي‌خواهد دقايقي از ماشين پياده شود. پسر به مامو مي‌گويد که "پير" روستا گفته که بهتر است مامو به اين سفر نرود زيرا هنگامي که ماه کامل شود براي او اتفاقي خواهد افتاد. مامو مي‌گويد به هر طريق که باشد اين سفر را ادامه خواهد داد زيرا سال‌هاست جلوي کارش گرفته شده است. مامو به سراغ زن خواننده‌اي به نام هشو (به معناي خوشه‌ انگور) مي‌رود که سال‌هاست همراه 1334زن ديگر در تبعيد زندگي مي‌کند اما هشو صداي پيشينش را همراه با اعتماد به نفس از دست داده است. آن‌ها در مسير عبور از مرز با حوادث و موانع متفاوتي روبه‌رو مي‌شوند.