برچسب بهمن فرمان آرا

مجبوریم 1397

مجبوریم داستان گلبهار دختر کارتن خوابی میباشد که با دوست پسرش مجتبی بچه دار میشوند و این بچه ها را میفروشند. مجتبی گلبهار را مجبور میکند به نامزدی مردی به نام آقا کریم که از همسرش باردار نمیشود درآید تا صاحب فرزند شود. پس از مدتی آقا کریم متوجه میشود که گلهبار باردار نمیشود. گلبهار را مجبور میکند که آزمایش دهد و پس از آزمایش متوجه میشود لوله رحم اش بسته شده است.

فرمان‌آرا سریالش را می‌سازد؟

فرمان آرا که سال ۹۷ قرار بود سریال تاریخی «داستان جاوید» را بر اساس رمان اسماعیل فصیح در ۲۴ قسمت برای شبکه نمایش خانگی بسازد، پس از چند ماه کار کردن روی این پروژه و انجام مراحل پیش تولید، یک باره با…

بوی کافور عطر یاس 1378

بهمن فرجامي فيلمسازي است كه پس از سال ها دوري از فيلمسازي مي خواهد به سفارش تلويزيون ژاپن فيلم مستندي درباره آداب و رسوم پس از مرگ در ايران بسازد. او در سالروز مرگ همسرش به بهشت زهرا مي رود و در راه زن جواني را سوار مي كند و زن جنين بچه اي مرده را در ماشين جا مي گذارد. در بهشت زهرا معلوم مي شود كه در گور كناري قبر زنش (كه متعلق به اوست) كس ديگري را خاك كرده اند. او به سراغ وكيلش مي رود تا اين امور را رفع و رجوع كند. بعد باخبر مي شود كه دوست نويسنده اش ـ امير ـ به طرز مشكوكي گم شده و براي يافتنش به سردخانه بيمارستاني مي رود. اين دوست بعدتر پيدا مي شود و موقتاً خيال فرجامي راحت مي شود. مقدمات فيلم مستند ـ كه حالا عملاً تبديل به فيلمي درباره مرگ خودش شده ـ ادامه مي يابد؛ خريدن ترمه، سفارش حجله، و انتخاب بازيگران. فرجامي به مادرش نيز كه دچار آلزايمر شده سرمي زند و برايش قصه مي خواند. در اين ميان خبر مرگ دوست نويسنده اش باعث ايست قلبي او مي شود. پس از آن تصميم مي گيرد قرار فيلمبرداري را لغو كند. فردا صبح فرجامي از خواب برمي خيزد و درمي يابد كه مرده و همه بستگان و گروه فيلمبرداري براي اجراي مراسمي (به قول او) بدسليقه آمده اند. تلفن زنگ مي زند؛ پسر فرجامي كه خبر تولد نوه اش را مي دهد. مرگي در كار نيست، همه چيز كابوسي بيش نبوده است.

حکایت دریا 1395

نویسنده ی ناخوش بنام طاهر محبی که سه سال در یک موسسه روان درمانی بستری و در آستانه ابتلا به شیزوفرنی بوده نقش اصلی این فیلم میباشد. پزشک معالج او (مصفا) می خواهد او را ترخیص کند تا به منزل خودش برود و همسرش ژاله (معمتد آریا) از او پرستاری کند اما وقتی می شنود که همسرش درخواست طلاق داده ، در تصمیم خود تردید می کند. ظاهرا افسردگی باعث شده تا زندگی با او غیرقابل تحمل باشد.اما به سفارش پزشک معالج طاهر ، ژاله از اعلام تصمیمش برای طلاق به او منصرف می شود و آنها با حالت موذبی در خانه ی ساحلی شان مستقر می شوند.

دلم می خواد 1393

بهرام فرزانه نويسنده‌اي است كه مدت‌هاست نمي تواند داستان بنويسد. ناگهان بر اثر يك تصادف اتومبيل، آهنگي در ذهنش تكرار مي شود كه او را به رقص مي آورد. همين اتفاق شوق نوشتن را در او بر مي انگيزد. ولي اين همه ماجرا نيست...

یک بوس کوچولو 1384

یک نویسنده پس از سال‌های طولانی به ایران برمی‌گردد و به خانه دوست دیگرش که او هم نویسنده است، می‌رود. آنها سفری را به چند شهر ایران آغاز می‌کنند...

خانه ای روی آب 1380

دكتر سپيدبخت شبي موقع رانندگي فرشته اي را زير مي گيرد و دستش با لمس انگشتان فرشته زخمي عميق برمي دارد. فردا وقتي دكتر به بيمارستان مي رود، مسؤول بخش به او مي گويد پسربچه اي حافظ قرآن را كه بيهوش شده، اشتباهاً به بخش درماني دكتر (زنان و زايمان) منتقل كرده اند. دكتر در بيمارستان با يكي از همكاران قديمي اش كه سابقاً ميان آنها رابطه و علاقه اي بوده برخورد مي كند. ژاله منشي دكتر از او به دليل رابطه گذشته شان و اينكه دكتر در نهايت باعث شده ديگر هيچ وقت نتواند بچه دار شود گلايه مي كند. دكتر براي ديدن پدر پيرش به خانه سالمندان مي رود و بين آنها برخورد تلخي صورت مي گيرد. دكتر به ژاله مي گويد مدتي است سرنشينان يك پيكان سفيد در تعقيبش هستند و از او نشاني يك نصب كننده دزدگير را مي گيرد. ماني پسر جوان دكتر سپيدبخت پس از پانزده سال به كشور مي آيد، اما در فرودگاه به جرم حمل مواد مخدر بازداشت مي شود. دكتر بالاخره موفق مي شود ماني را خلاص كند، اما نيمه شب مي فهمد پسرش در حال تزريق مواد مخدر است و تصميم مي گيرد او را براي ترك اعتياد به كلينيك ببرد. پسر از كلينيك مي گريزد و دكتر كه در جست و جوي پسرش به جنوب شهر رفته اتفاقي پدر ژاله را مي بيند و متوجه مي شود كه او مدت هاست با خانواده اش ارتباطي ندارد و تنها زندگي مي كند. ژاله با تعقيب كنندگان دكتر سپيدبخت در ارتباط است و رفت و آمدهاي دكتر را به آنها خبر مي دهد. آنها سپس سراغ نصب كننده دزدگير خانه دكتر مي روند و با ارائه كارت و مداركي از او رمز دستگاه دزدگير را مي گيرند. دكتر در بيمارستان كاموايي رنگي مي بيند و رد آن را مي گيرد و به اتاقي كه پسر قاري قرآن در آن خوابيده مي رسد. پسر از خواب بيدار مي شود و به دكتر مي گويد او را با خودش ببرد. دكتر با صداي آژير خطر بيدار مي شود و مي فهمد چند مرد سياه پوش به خانه او وارد شده اند. او پسر حافظ قرآن را در كمد پنهان مي كند و به طبقه پايين مي رود، اما مورد حمله مهاجمان سياه پوش قرار مي گيرد و با ضربه هاي متعدد چاقوي آنها كشته مي شود.