برچسب بهار تاجور

درمانگر 1400

«باران» مدتی است به دلیل افسردگی به صورت مخفیانه دور از چشمان همسرش با روانشناس «اتابک مسعودی» دیدار می کند، اما اینبار اتفاق عجیبی برای او افتاده که از دکترش می خواهد برای کمک به دیدارش بیاید ....

صحنه زنی 1399

صحنه زنی داستان گروهی خلافکار را روایت می کند که سردسته آنها «اسد» است. اسد همراه با گروهش صحنه های جعلی تصادف می سازد تا از بیمه خسارت بگیرد.

ملاقات با جادوگر 1398

فیلم ملاقات با جادوگر، داستان دو آقازاده است که یکی ساده لوح و دیگری زرنگ است و سعی می‌کند با معامله‌های کلان ثروتش را بیشتر کند، در حالی که آقازاده ساده‌تر درباره زندگی‌اش خیال‌پردازی می‌کند.

بی مادر 1400

امیر علی و مرجان زن و شوهری هستند که هر دو طبابت می‌کنند، مرد روانکاو است و زن دکتر زنان زایمان یک بیمارستان. آنها برای بچه دار شدن از دختر جوانی به اسم مهروز کمک می‌گیرند که بچه‌ای پنج شش ساله دارد و این بچه در معرض عمل جراحی کلیه باید قرار گیرد. مرجان قول هزینه جراحی این پسربچه به نام عرفان را می‌دهد و مهروز تن به این کار می‌دهد و داستان زندگی این سه نفر به همدیگر کره می‌خورد.

بانوی عمارت 1396

بانوی عمارت ملودرام عاشقانه‌ای را در مقطعی از تاریخ دوران قاجار روایت می‌کند که در این بستر به مهم‌ترین حادثه سیاسی آن زمان یعنی ترور ناصرالدین شاه توسط میرزا رضا کرمانی هم پرداخته می‌شود.

بوی باران (عروس تاریکی) 1398

این سریال روایتی از ماجرای ازدواج یک دختر از طبقه پایین جامعه با پسری با اوضاع مالی خوب است که سیمین مادر پسر راضی به این وصلت نیست و با رقم خوردن اتفاقاتی در شب عروسی این زوج ، فرشته عروس جوان این سریال در یک اتفاق عمدی در آتش سوزی به قتل میرسد و نامزد سابق او پیمان با بازی مهدی سلوکی اولین متهم این ماجرا است.
در این سریال رویا نونهالی با نقش سیمین همسر رضا کیانیان است که ۱۰ سال است جدا از هم زندگی میکنند و این ماجرا آنها را به هم نزدیک تر میکند و سرآغاز ماجرایی متفاوت میشود.

ملکه گدایان 1399

البرز شیمیدان ساکن آلمان است . پدرش خسرو و مادرش خورشید در ایران زندگی می‌کنند. البرز با دختری به نام سارا که در ایران زندگی می‌کند و برای درمان بیماری پدرش به آلمان آمده، آشنا می‌شود و با او نامزد می‌کند. او قرار است در ترکیه با سارا ازدواج کند. همه‌چیز برای یک مراسم به یادماندنی مهیا است که خبر می‌رسد پدرش به کما رفته ‌است. البرز با گذشته‌ای مبهم، از بازگشت به ایران هراس دارد اما برای آخرین ملاقات با پدر، راهی جز بازگشت به ایران ندارد، ولی بنابر مشکلاتی او مجبور است که به صورت قاچاقی به ایران بیاید. با وجود اصرار فراوان مادر البرز برای بازنگشتن او به ایران، البرز تصمیم خود را گرفته است. وقتی او باز می‌گردد هیچ‌کس او را نمی‌شناسد و او را فرهاد بابایی خطاب می‌کنند و کسی جز قاچاقچی او را به خاطر ندارد ....