راز بقا (نمایش) 1397
سیاه چاله داستان فردی به نام جمشید را روایت می کند که در شصت سالگی درگیر بیکاری و اجاره نشینی است. در شرایطی که جمشید بالاجبار راهی خانه پدری در خارج از شهر شده، از ماجرایی مطلع میشود که تصور میکند زندگی خانواده را بهبود خواهد بخشید ولی اقدام او تمام اعضای خانواده را وارد چاله ای بزرگ تر میکند.
پسر یازده سالهٔ خانوادهٔ رایل با چماق زده است دو دندان همکلاسی خود را شکسته است. خانوادهٔ رایل برای دلجویی و تفاهم به خانهٔ خانوادهٔ هویل میآیند. در آغاز روابط بسیار متمدنانه است اما کمکم خشونت موجود در روابط و وحشیگری نامتمدنانهشان بروز میکند و وضعیتی بسیار کمیک و در عین حال تاسفبار بهوجود میآورد.
بهداد می میرد. او را در سردخانه می گذارند. همه چیز برای او و اطرافیانش تمام می شود. مدتی بعد او سر حال و سر زنده در خیابان های تهران به دنبال خون می گردد، خونی برای عقرب…