در راه رفتن به سنگر تدارکات قابلمه از دستش می افتد ته دره؛ درهای که میدان مین هم بود. عملا در آن وضعیت سخت و اسفناک، وقتی قابلمه نبود، غذایی هم نبود؛ حداقل برای چند روز.
من که بهت گفتم کارهای ترخیصم رو انجام بده، اونجا طاقت نمی یارم! حالا شما با همین تاکسی برو بیمارستان. هم لباسهای من رو بیار، هم باهاشون تصفیه حساب کن!