برچسب باید جنگ را باور کنیم

یادداشت‌های پشت چراغ‌قرمز

در بزرگراه شهید آقابابایی در خط سرعت در حال حرکت هستم که صدایی شبیه بوق یک کشتی از پشت سرم می‌شنوم، از آیینه نگاه می‌کنم یک کامیون غول‌پیکر، با رعایت کمترین فاصله دارد به من هشدار می‌دهد که خیلی زود از خط سرعت خارج شوم تا این سلطان جاده‌ها بتواند با حداکثر سرعت به راه خود ادامه دهد.

چای‌خانه حسنا

آقای خانه پیراهن مشکی‌اش را اتو می‌کرد. زیرلب دم گرفته بود:«روی سر من سایه دست کریمه، این عرض ارادت همه زندگیمه.» موقع پوشاندن پیراهن مشکی دخترها یاد ننه‌جون افتادم. 

کَل‌مروارید

اسمش کَل‌مروارید بود؛ پیرزنِ جنوبیِ لاغراندام و قدبلند روضه‌خوان!  کل‌مروارید را خیلی‌ها می‌شناختند. یک محرم بود و او. خیلی از زن ها توی محرم از اولین مجلس روضه‌خوانی پابه‌رکابش می‌شدند و همراهش از این خانه به آن خانه می‌رفتند. محرم که می‌شد لباس مشکی‌هایمان را می‌پوشیدیم و می‌رفتیم روضه؛ روضه‌های زنانه.  اول مجلس‌ها خانم مجلسی […]