برچسب باطل کردن سحر

مغزهای کوچک زنگ‌زده

هنگامی که از دعانویسی، رمالی، سرکتاب باز کردن و… صحبت می‌شود، تصاویری همچون خانه‌های قدیمی با دالان‌های تنگ و تاریک، اتاق‌های نمور، پیرزنانی عجیب با موهای سفید و دندان طلا و مردانی با خالکوبی‌هایی که رنگشان به سبز می‌برد و درون چشمشان سرمه کشیده‌اند، بسیار بیشتر با این مقوله هم‌خوانی دارند تا زوجی جوان و تحصیل‌کرده که در یک آپارتمان لوکس امروزی زندگی می‌کنند. از روایت دوستی صحبت می‌کنم که این موضوع جهان‌بینی‌اش را برای همیشه تغییر داد.

جادو به شرط چاقو!

یک شب گرم تابستانی است. از همان شب‌هایی که باید پنجره و درها باز باشند تا نسیم خنک وارد خانه شود و نیازی به روشن کردن کولر نباشد. دایی دانشجویم بعد از مدت‌ها زندگی در کاشان به اصفهان برگشته و ما به خانه مادربزرگم می‌رویم تا با او دیداری کنیم. از همان بدو ورود متوجه چیزی عجیب می‌شویم. سراسر درها بسته است. تک‌چراغ کم‌نوری از طبقه پایین روشن و جمعیت کوچکی گرد هم نشسته‌اند. تمام این‌ها را می‌توانیم از توی حیاط، نرسیده به پله‌های منتهی به زیرزمین و طبقه بالا ببینیم. چیزی که برایمان عجیب است، مدل گردِ هم نشستن دوستان دایی است. همین تعجب هم باعث می‌شود پدرم به جمع آن‌ها بپیوندد و من با مادرم به طبقه بالا برویم.