روابط 1387
یک مهندس ساختمان برای معالجه روانش به مطب یک روانپزشک میرود اما خودش توسط پزشک که مشکلات روحی و روانی دارد در مطب حبس میشود تا به یک سوژه دراماتیک برای نمایشنامه او تبدیل شود...
یک مهندس ساختمان برای معالجه روانش به مطب یک روانپزشک میرود اما خودش توسط پزشک که مشکلات روحی و روانی دارد در مطب حبس میشود تا به یک سوژه دراماتیک برای نمایشنامه او تبدیل شود...
این اپیزود درباره نویسنده ای به نام فرهاد راسخ است که در زندگی مشترکش با هدیه دچار مشکل شده و در موقعیت حساسی از زندگی زوج دیگری قرار گرفته است. او مجبور می شود وارد بازی خطرناکی شود.
كاوه و آبان زوج جوان عاشق كه قهرمانان قصه ما را ترك كرده اند بهانه اي مي شوند تا بيژن و علي و سعيد به دنبال آنان روانه باغهاي چون بهشت كندلوس شوند و در اين سفر پر رمز و راز ما را به لايه هاي دروني عشق برسانند.
سرنشينان چند اتومبيل كه همديگر را نمي شناسند، در جاده راهي شمال هستند. ارس، كودكي كه بيماري مرگباري دارد، همراه پدرش راهي شهرستان لنگرود هستند. راننده نعش كشي به نام اسدالله كه از كودكي آرزو داشته راننده نعش كش شود، در طول راه براي صاحب عزا كه گاهي مي گريد، درباره عشق و آرزو و زندگي و مرگ صحبت مي كند. ارس در اتومبيل پدرش نوشته هاي روي اتومبيل هاي بياباني را مي خواند و به اين ترتيب عطش اش را به خواندن سيراب مي كند. در اتومبيل ديگري يك آرشيتكت ميان سال كه به تازگي از همسرش جدا شده، همراه دو پسرش راهي شمال هستند. پسر بزرگترش آرزو دارد منتقد فيلم شود و پدر كه با او مخالف است، سعي دارد او را قانع كند كه نقدنويسي راه مناسبي براي گذران زندگي نيست. سپنتا پسر كوچكتر بازيگوش و سربه هواست مدام از درس خواندن فرار مي كند و تذكرهاي پدرش هم به او بي اثر است. در اتومبيل چهارم ژاله و شيوا در حال رفتن به شمال هستند. ژاله به تازگي همسر نقاش اش به نام مهران را از دست داده و با شيوا، همسر دوم شوهرش، در مجلس ختم مرد آشنا شده است. آنها با هم درباره مرد زندگي شان و رابطه شخصي شان با او صحبت مي كنند. ژاله آخرين نامه مهران را كه پيش از مرگش براي او پست كرده به شيوا نشان مي دهد. اتومبيل آنها بين راه پنچر مي شود و ارس و پدرش براي كمك به آنها سر مي رسند. ارس نزد شيوا مي ماند و پدرش و ژاله براي پنچرگيري مي روند. شيوا كه حوصله سئوال ها و بحث هاي كودكانه ارس را ندارد نامه مهران را به او مي دهد تا بخواند. ارس كه خسته شده به تنهايي به سمت لنگرود مي رود و وقتي پدرش مي رسد كه او رفته است. پدر عصباني مي شود و دنبال ارس مي رود، در حالي كه نامه مهران هم پيش ارس جا مانده و ژاله از دست شيوا كه نامه را از دست داده، عصباني است. در يك رستوران بين راه، راننده نعش كش براي ناهار نگه مي دارد و كم كم ساير اتومبيل ها هم سر مي رسند. ارس با سپنتا آشنا مي شود و نامه مهران را پيش او جا مي گذارد. مسافران غذاي شان را مي خورند و راه مي افتند كه بروند. ژاله از پدر ارس سراغ نامه را مي گيرد و ارس مي گويد نامه را جا گذاشته است. سپنتا نامه را به پدرش مي دهد و او نامه را مي خواند. برادر بزرگ سپنتا كه از طلاق پدر و مادرش ناراضي ست، در غروب شهري ساحلي به تنهايي به تهران بازمي گردد. پدرش نامه را در صندوق پست مي اندازد و شيوا كه در اتومبيل ژاله تنهاست با صداي تصادف اتومبيل ارس و پدرش بيدار مي شود. ژاله نيز كه شيوا را رها كرده، سوار بر نعش كش اسدالله به سمت تهران مي آيد و اسدالله همان حرف هاي هميشگي را براي او تكرار مي كند.
مادر مهندس پيرزاد در مكالمه ي تلفني با هما متوجه مي شود كه او از همسرش پژمان جدا شده، به هما اطلاع داده مي شود پسرش بهزاد در درگيري هاي دانشجويي دستگير شده و او راه چاره اي را جست و جو مي كند. پژمان به همراه پسرش سپنتا و زني به نام بيتا عازم شمال است. سيما خواهر هما كه كارشناس محيط زيست است در سفر كاري به سر مي برد و مهندس پيرزاد با برادرش به شكار مشغول است. واكنش سيما در قبال دستگيري بهزاد، واداشتن هما به تماس با پژمان است. تماس تلفني ميان هما و پژمان، سفر او را ناتمام مي گذارد و او به همراه بيتا و سپنتا به تهران بازمي گردند. مهندس پيرزاد كه به هما تمايل دارد، سعي مي كند به هر بهانه اعتماد و توجه او را جلب كند، اما واكنش جدي هما و پيش كشيدن موضوع همسر پيرزاد كه در كانادا زندگي مي كند، باعث ختم غائله مي شود. سيما در آستانه ي ازدواج با سعيد قرار دارد و بيش از همه به هما نزديك است. پگاه كه ادعا مي كند دوست و همكلاسي بهزاد است با هما تماس مي گيرد و برايش شعر مي خواند. هما در بحران موجود، با شيرين تماس مي گيرد تا از نفوذ شوهرش براي آزادي بهزاد استفاده كند. شيرين ناگهان خبردار مي شود كه پسرش در يك آرايشگاه دستگير شده، از اين رو با هما تماس مي گيرد و از او مي خواهد كه از طريق مادرش اقدام كند. مادر هما كه او و سيما را طرد كرده، با بي تفاوتي از موضوع مي گذرد و هما كه از نيت مهندس پيرزاد آگاه است، مجبور مي شود از اعتبار او براي آزادي بهزاد استفاده كند. بيتا در اقدامي ناگهاني با هما تلفني صحبت مي كند و با او قرار مي گذارد تا به واسطه ي يكي از آشناهايش زمينه ي آزادي بهزاد را فراهم كند. پيش از اين ديدار، سرنشين ديوانه ي يك موتور سيكلت، گوشي هما را مي ربايد و بيتا را مضروب مي كند. در پايان پژمان كه از رابطه ي هما و بيتا آگاه شده با دوست پزشكش تماس مي گيرد تا به ياري هما بشتابد كه در بيمارستان بستري است.
تعدادی جوان با قدرتهای جادویی از روی اتفاق با هم آشنا میشوند و تصمیم میگیرند با جوانانی مشابه خود یک مهمانی را ترتیب دهند. ژاله(هدیه تهرانی) طراح لباسی است که میتواند از پشت اجسام، و با چشمهای بسته چیزها را ببیند، بابک(رامبد جوان) مردی است که قدرت شنیدن دورترین و زیرترین صداهای جهان را در هر مکانی دارد، آویشن(باران کوثری) میتواند با برقراری ارتباط ذهنی قوی با حشرات-به ویژه زنبورها- آنها را به صف کند و با دمیدن آنها مزاحمان خود را فراری دهد، کاوه(کورش تهامی) و فروغ(نگار جواهریان) هر دو میتوانند اشیا را با نگاه از راه دور تکان داده و واژگون کنند، آریو(ساسان نبی) جوان بیکاری است که استعداد بزرگ او شمردن آنی و در ثانیهی تعداد حروف نامها و جملهها-به خصوص نام اتوبانهای تهران- است و شاهرخ(شاهرخ فروتنیان) با روح همسر درگذشتهی خود در ارتباط است و از او دستور میگیرد. این چند تن سرانجام موفق به برگزاری مهمانی خود میشوند و در پایان مهمانی-که هر کس تردستیای را اجرا میکند- میفهمند که جادوی واقعی از آن جوانی است که نماز میخواند!
مدت بسیاری از مرگ مهران گذشتهاست و ژاله با کاوه (هومن سیدی) زندگی میکند. سر رسیدن یک دوست قدیمی باعث میشود تا او داستان همسر درگذشتهاش را به یاد آورد: مهران (بابک حمیدیان) رماننویسی است که در مراحل پایانی مبارزه با سرطان خون و در بستر مرگ است. مادرش بانو (رؤیا نونهالی) و همسرش ژاله (سحر دولتشاهی) از او نگهداری میکنند و در این میان مردی به نام آقاسید (سید ابراهیم عمادی) به آنها در نظافت و پرستاری کمک میکند. میان بانو و ژاله بر سر مهران کشمکشی شکل میگیرد که با هر گام نزدیکتر شدن به مرگ مهران شدیدتر-اما درونیتر- میشود.
بانو برای برگرداندن زندگی به مهران تلاشهای بسیاری را میکند، از سویی خواندن رمان بربادرفته برای یادآوری خاطرات قدیم و از سوی دیگر، دعوت دوست دوران کودکی او، همایون (سام قریبیان) و معشوقهٔ دوران کودکی او، صدا (شیرین اسماعیلی) برای ملاقات او.
اما تلاشهای مادر اثری ندارند و مهران هر چه بیشتر به مرگ نزدیک میشود، مرگ را آسانتر میپذیرد و وضعیت زندگی خود را مانند «یخفروش نیشابور» در شعر سنایی میداند.
ژاله را متقاعد میکند که پس از مرگ او نیز به زندگی خود-به ویژه از نظر عاطفی- ادامه دهد. مهران میمیرد و ژاله و بانو از خانه نقل مکان میکنند. به جای آنها در خانه دو نوازنده ساکن میشوند (که پیش از این به همراه صدا به خانهشان آمده بودند)
ژاله در مییابد که مهران پیش از مرگ از همایون خواسته بود تا بعد از مرگ او «هوای ژاله را داشته باشد.» اما ژاله، همسر تازهاش را خود انتخاب میکند و حالا، زندگی دیگری را آغاز کردهاست.
ایرج کریمی کارگردان و منتقد مطرح سینمای ایران ۱۱ شهریورماه در سن ۶۲ سالگی بر اثر بیماری سرطان درگذشت.