برچسب ایرج طهماسب

خط پایان 1364

خليل سمندر كارگر يك كارگاه توليدي شيفتة دوچرخه سواري و عضويت در باشگاه ايران جوان است. او با وساطت هوشنگ، فرزند محمدي رييس باشگاه ايران جوان، به عنوان ذخيره وارد باشگاه و در مسابقه اي اول مي شود. اما به دليل ناراحتي قلبي از شركت در مسابقات آسيايي تهران باز مي ماند. درهمين زمان عوامل قراب رييس باشگاه كاخ، كه وابسته به دربار است، با اتومبيل محمدي را مصدوم مي كنند. او به دليل ضربه مغزي، بستري مي شود. خليل سمندر و دوچرخه سواران باشگاه ايران جوان براي تأمين هزينة درمان او مسابقه اي ترتيب مي دهند. در اين مسابقه خليل از رقيب خود‌‌، كه براي باشگاه كاخ ركاب مي زند، پيشي مي گيرد.

آن سوی مه 1364

مهدي قوامي پس از دريافت حكم فرمانداري يكي از شهرهاي شمالي براي انجام وظيفه با اتومبيل شخصي عازم منطقه مي شود. سه مرد كه در تعقيب او هستند،‌ مرد ديگري را، كه اتومبيلي شبيه اتومبيل قوامي دارد،‌ به قتل مي رسانند. در جاده مهاجمان با ديدن قوامي متوجه اشتباه خود مي شوند و او را تعقيب مي كنند. شب هنگام مه غليظي جاده را مي پوشاند. مهاجمان بر اثر ريزش كوه كشته مي شوند. اتومبيل قوامي نيز به دليل مه به رودخانه سقوط مي كند. اما او صبح روز بعد نجات مي يابد.

روز باشکوه 1367

قهرمان دوچرخه سواري به نام گل آقا پس از كسب مدال قهرماني آسيا، در بازگشت به زادگاه خود با استقبال پرشور همشهريانش رو به رو مي شود. مقامات دولتي شهر او را بلافاصله به فرمانداري مي برند تا در جلسه اي كه براي استقبال ورود يكي از اعضاي خانواده ي سلطنتي به شهر تشكيل شده شركت كند. فرماندار و مقام هاي نظامي و امنيتي از گل آقا مي خواهند تا با استفاده از محبوبيت خود مردم را ترغيب كند كه قالي هاي منازل خود را در اختيار فرمانداري بگذارند تا مسير استقبال را با آن فرش كنند. گل آقا به اين همكاري تن در نمي دهد اما پس از آن كه برادر نامزدش، كه خبرنگار شهر است، به عنوان محرك او ربوده مي شود خواست فرماندار و مقام هاي نظامي را اجابت و مردم را به مشاركت دعوت مي كند. پدر گل آقا، اوس خالد، مخالف شركت فرزندش و مردم شهر در مراسم استقبال است. به همين دليل روز جشن ازدواج خانواده ي سلطنتي به شهر مقارن است. مردم در جشن «با شكوه» ازدواج گل آقا شركت مي كنند و درمراسم استقبال، كسي از سكنه ي شهر، جز خانواده ي فرماندار و مقامات شهر، حاضر نمي شوند.

راز کوکب 1368

در كوران انقلاب دختري به نام كوكب در درگيري هاي خياباني كشته مي شود. والدين او، رحمت و نرگس، كه امور باغباني پاركي را به عهده دارند موضوع ناپديد شدن دخترشان را به مراجع قضايي اطلاع مي دهند. مأموران در پيگيري ماجرا متوجه مي شوند كه كوكب فعاليت هاي ضد سلطنتي داشته و كشته شده است. زن و شوهر از محل سكونت شان بيرون رانده مي شوند. مدتي بعد به واسطه دختري به نام مريم از سرنوشت كوكب مطلع مي شوند. كوشش هاي آن ها براي يافتن محل دفن دخترشان بي نتيجه مي ماند.

صعود 1366

شهاب و محمود كه تجربه اندكي در كوه نوردي دارند، به رغم نظر دوست با تجربه شان ناصر براي فتح ديواره علم كوه اقدام مي كنند. محمود كه تجربه اش از شهاب كمتر است بر اثر حادثه اي سقوط مي كند و از ناحيه جمجمه صدمه مي بيند. خانواده محمود كه شهاب را مسبب مصدوم شدن محمود مي دانند او را شماتت مي كنند. شهاب نيز خود را مقصر مي داند. موقعي كه محمود در بيمارستان به اتاق عمل برده مي شود شهاب در كنار ناصر و گروهي كوه نورد براي فتح ديواره علم كوه مي شتابند.

زیر بامهای شهر 1368

اسد دادوند و نامزدش، شكوه تكاوندي، قرار گذاشته اند كه پس از يافتن خانه اي اجاره اي ازدواج كنند. اسد پس از مدتي تلاش به كمك برادرش، امين، خانه اي پيدا مي كنند كه در اجاره ي مرد عيالواري است به نام گلدوست. گلدوست، كه وضع مالي مناسبي ندارد، قادر نيست خانه ي‌ جديدي پيدا كند. او عاقبت پس از كش مكش هاي فراوان و طرح دوستي با اسد خانه را تخليه مي كند و به كمك همسر و فرزندانش تصميم مي گيرد آلونكي در حلبي آباد حاشيه ي‌ شهر بسازد. او در شب ازدواج اسد و شكوه به آن دو اطلاع داده كه به زادگاهش شيراز بازگشته است.

مقاومت 1365

با آغاز جنگ، يك گروه داوطلب و بسيجي قصد رفتن به آبادان را دارند، تا در شكستن محاصره شهر سهيم باشند. جاده هاي اصلي منتهي به شهر، در دست عراقي هاست و هواپيماهاي شكاري شان، شهرها و ديگر مواضع اطراف آبادان را براي جلوگيري از نيرورساني زير بمباران گرفته است. افسر فرمانده، انتقال داوطلبان به آبادان را ناممكن مي داند، و آنها را به صبر و انتظار در نوبت دعوت مي كند. گروه، پس از پنج روز انتظار درصدد رساندن خود به آبادان به هر قيمت مي شود و بنا به پيشنهاد يكي از داوطلبان، تصميم به سفر از راه دريا مي گيرند. ناخدا زبير تنها فردي است كه براي كمك هاي پشت جبهه از راه دريا راهي آبادان است، ولي لنج او گنجايش بيست داوطلب جنگي با آذوقه و مهمات را ندارد. به پيشنهاد اكبر، سرگروه داوطلبان، يك جهاز لكنتي به عنوان وسيله سفر به لنج يدك مي شود، اما هفت سرنشين يدك با بريده شدن طناب از لنج جدا مي افتند و در دريا ناپديد مي شوند. از سويي ديگر با از كارافتادن موتور لنج، آنها نيز قادر به يافتن گمشدگان نمي شوند. وجود كوسه ها، توفان دريايي، تشنگي و حضور در منطقه جنگي با دشمن همگي را تهديد مي كند، تا اينكه با جانفشاني جاشوي لنج موفق به راه اندازي آن و يافتن گمشدگان مي شوند، در حاليكه با مرگ يكي از سرنشينان يدك، برادر او سخت تحت تأثير قرار گرفته است.