برچسب ایرج راد

طوبی 1367

طوبي و همسرش كه قاچاقچي مواد مخدر است، از جنوب كشور به تهران مي آيند. او كه ناخواسته در دام اعمال غير قانوني همسرش گرفتار شده، در جابجايي مقداري مواد مخدر به هفت سال زندان محكوم مي شود. مرد كه در غياب طوبي قادر به اداره ي زندگي نيست، دختر سه ماهه شان غزل را به يك نقاش مي فروشد. پس از پايان محكوميت، طوبي همه جا را بدنبال همسر و دخترش زير پا مي گذارد. او با تلاش فراوان، شوهرش را در زيرزمين ساختماني مي يابد و سراغ بچه اش را مي گيرد. مرد، ناگزير به او مي گويد كه غزل سالها قبل درگذشته است. طوبي خشمگين و عصبي، مرد را ترك مي كند. مرد كه متأثر و متحول شده و در بحران روحي بسر مي برد. ناخواسته باعث آتش سوزي زيرزمين مي شود. او كه سوختگي شديدي پيدا كرده، در حال احتضار در بيمارستان، آنچه در مورد غزل واقعيت داشته بيان مي كند و نشاني نقاشي كه غزل را در اختيار دارد به طوبي مي دهد. درگيري ها، تازه از اينجا آغاز مي گردد و زندگي طوبي وارد مرحله ي بحراني تازه اي مي شود.

جعفرخان از فرنگ برگشته 1366

جعفر خان، فرزند حاج اكبر، از فرنگ بازمي گردد و پدر با ديدن سر و وضع نامتعارف او در مي يابد كه بايد خود را به آب و آتش بزند تا بتواند از جعفر هماني بسازد كه مي خواهد. كوشش پدر ناموفق مي ماند زيرا دولت به جعفر ميدان مي دهد تا در جهت عملي كردن افكارش بتازد. جعفر مأمور مي شود تا در جعفرآباد كه به نيوجف تغيير نام داده، شهري صنعتي و فضايي بسازد اهالي روستا به عنوان عمله برنامه هاي جعفر به كار گمارده مي شوند تا جامعه آرماني او را بسازند. حاجي كه نمي تواند جعفر را به راه بياورد، پس از آنكه مي شنود او با يك دختر فرنگي ازدواج كرده است سكته مي كند و با مشورت داماد حاجي به جاي بيمارستان روانه تيمارستان مي شود اما روان پزشك او را به خانه مي برد و مراقبت مي كند. جعفرخان در غيبت پدر برنامه هايش را عملي مي كند. با مساعدت روان پزشك و دكتر بيمارستان حاج اكبر سلامت خود را بازمي يابد و همچنان بناي مخالفت با جعفر را مي گذارد جعفر پس از آنكه مردم روستا را به جان هم مي اندازد كشور را به مقصد فرنگ ترك مي كند.

گردباد 1364

داستان درباره انفجار ناشی از آزمایشات بیولوژیکی آمریکا در استان خراسان است که منجر به بیماری چوپان شده و دولت آمریکا سعی در ربودن وی و بررسی آثار آن دارد...

نصف جهان 1371

يك كارگردان سينما به زادگاهش اصفهان مي رود تا فيلمي درباره ي تاريخ فرهنگ شهر خود بسازد. او ناگهان يكي از شخصيت هاي فيلمنامه ي خود را مي بيند و او را دنبال مي كند. كارگردان، به واسطه ي قهرمان خود با گشت و گذار در گوشه و كنار و مشاهده ي آثار تاريخي شهر آن چه را كه بر زادگاهش رفته و بر معماري شهر تأثير گذاشته در ذهن مرور مي كند. او پس از بررسي هجوم هايي كه در طول تاريخ به شهر شده به زمان حال مي رسد كه شهر توسط هواپيماهاي عراقي بمباران مي شود. كار فيلمبرداري بر اثر حملات موشكي متوقف مي شود. گروه فيلمبرداري شهر را ترك مي كند، اما كارگردان براي پيدا كردن قهرمان گمشده اش در شهر مي ماند.

چون ابر در بهاران 1369

هنگام موشك باران تهران خانه اي بر اثر برخورد موشك ويران شده و دچار حريق مي گردد. از اهالي اين خانه تنها دختر پانزده ساله اي زنده مي ماند كه صورتش سوخته و به وضع كريهي در آمده. دختر دچار بحران شديد روحي مي شود. او را به بيمارستان مي برند. خانم دكتري كه معالجه او را به عهده مي گيرد با مقاومت و لجاجت دختر روبرو مي شود تا اينكه خانم دكتر داستان زندگي خود را كه شبيه زندگي دختر است را براي او تعريف مي كند. دختر با شنيدن سرگذشت خانم دكتر رفته رفته آرام مي گيرد و آماده معالجه و برگشت به زندگي مي شود...

هفت ترانه 1380

رؤیا فارغ‌التحصیل رشته موسیقی از وین تصمیم دارد آنچه را که می‌اندیشد در موسیقی به نمایش بگذارد. در این مسیر تعدادی نوازنده را انتخاب می‌کند که نیما جزو آنهاست و دلبستگی به نیما به او کمک می‌کند تا ملودی‌ها را کامل کند.

ایرج راد: نقشی را به اجبار نپذیرفتم/چرا خانه تئاتر تاسیس شد؟

بازیگر تئاتر «شب روی سنگ‌فرش خیس» گفت: هر کار و نقشی را که انتخاب کردم، از روی اجبار نبوده است؛ آن را با علاقه پذیرفته‌ام، اگر نقشی زمانی ضعیف اجرا شد، تقصیر دیگران نبوده است؛ زیرا این من بوده‌ام که آن انتخاب را با عقل، منطق و درایت خود انجام داده‌ام.

شمعی در باد 1382

فرزين دانشجوي انصرافي است كه پدر و مادرش از هم جدا شده اند و او با مادرش زندگي مي كند. مادر فرزين قصد ازدواج مجدد دارد و فرزين هم بين رفتن به خارج از كشور و انواع و اقسام پريشاني ها و اضطراب ها تنها مانده و كسي او را درك نمي كند. او به طور اتفاقي با آيدا كه مدير يك مؤسسه خيريه است آشنا مي شود و قرار مي شود براي او سايت راه اندازي كند. به تدريج رابطه آنها عميقتر مي شود و فرزين پي مي برد كه آيدا مي تواند او را به آرامش برساند. پس با او ازدواج مي كند. اما در مدتي كوتاه آيدا كه يك كليه اش را بخشيده به خاطر عفونت كليه ديگرش مي ميرد. فرزين كه نااميد شده چند بار قصد خودكشي دارد اما موفق نمي شود. سعيد ارسيا، دكتري كه در بيمارستان فرزين را مداوا مي كند به تدريج او را آلوده مواد مخدر مي كند. سعيد از طريق فرزين با بابك آشنا مي شود و وقت اين سه نفر، اغلب صرف عياشي و پارتي هاي شبانه و استفاده از مواد مخدر مي شود. فرزين كه روز به روز نااميدتر مي شود نهايتاً حرف دكتر را قبول مي كند كه براي رسيدن به آرامش و شادي ماندگار از قرص هاي توهم‌زا استفاده كند. دكتر كه از زندگي گذشته خود عقده هاي زيادي دارد پس از چند بار استفاده از قرص اكس خود را از بلندي پرتاب مي كند و مي ميرد. فرزين و بابك هم در مهماني دستگير مي شوند. فرزين با وساطت پدرش آزاد مي شود اما بابك در زندان مي ماند و نهايتاً سر از آسايشگاه رواني درمي آورد و معلوم مي شود كه مبتلا به ايدز شده. مادر فرزين ازدواج مي كند و به كانادا مي رود و پدرش نيز بر اثر سكته مي ميرد. برادر ناتني فرزين كه از خارج برگشته به او مي گويد كه تا اعتيادش را ترك نكند به او هيچ سهمي از ارث نمي رسد. البته مي گويد كه شايد فرزين مبتلا به بيماري ايدز نيز شده باشد. فرزين در آخرين باري كه از مواد استفاده مي كند دست و گردنش مي شكند و آسيب مي بيند. پس از مرخصي از بيمارستان برادرش مي گويد كه جواب آزمايش او منفي است و فرزين سالم است. فرزين كه ظاهراً توبه كرده، به دفتر كار آيدا مي آيد و آن را تعمير مي كند تا كار او را ادامه بدهد.