عکس های رونمایی از آلبوم شاهین آرین با حضور هنرمندان
در يك روز طوفاني، وضع حمل همسر ساقي نزديك شده و او به دنبال دكتر از منزل خارج مي شود. وقتي به بيمارستان مي رسد با تظاهرات مردم در زمان انقلاب اسلامي مواجه مي شود. در درگيري ساقي نيز زخمي مي شود. او را دستگير و به پانزده سال زندان محكوم مي كنند و وقتي از زندان آزاد مي شود...
پيرزني كه در آسايشگاه سالمندان به سر مي برد به شش فرزند خود اطلاع مي دهد كه مي خواهد در لحظات واپسين اعضاي متفرقه خانواده را در خانه ي قديمي پدري ببيند. فرزندان كه هر كدام با ديگري، به دليلي، اختلاف دارند به يكديگر گوشه و كنايه مي زنند، اما نصايح و مرگ مادر موجب مي شود كه به هم نزديك شوند.
مردي كه در خانه اي بزرگ و قديمي همراه مادر ناتوان خود زندگي مي كند، به بازيگر جوان يك گروه تئاتر علاقه مند شده و از او تقاضاي ازدواج مي كند. دختر موافقت خود را اعلام كرده و ازدواج سر مي گيرد. مرد از همان ابتدا به طور غيرمستقيم ارتباط دختر با دوستان و كار سابقش را قطع مي كند، اما از آن جا كه سخت به او علاقه نشان مي دهد دختر به اين امر اهميت زيادي نمي دهد. رفته رفته زن متوجه اوضاعي غيرعادي در خانه مي شود و طي حوادث بعدي زن درمي يابد كه مرد شخصيتي دوگانه دارد. او هنگامي كه در خارج تحصيل مي كرده مانكني كنترل شونده كه شباهت زيادي به يك زن داشت را خريده و به ايران مي آورد و كسي كه هر شب با او به صحبت مي نشيند همان مانكن است. يك روز زن خود را به شكل مانكن درمي آورد و مرد در انباري، دو موجود با حركاتي شبيه به هم مي بيند. در شرايطي بحراني مرد بر سر مانكن مي كوبد و آن را نابود مي كند. در انتها مرد و همسرش به همراه مادر پير به محل تازه اي نقل مكان مي كنند.
آيدين و تداعي كه در پارك با هم آشنا شده بودند در حين گردش در پارك توسط مأمورين نيروي انتظامي متوقف شده و به كلانتري برده مي شوند. با تشكيل پرونده و تا برگشت آن از دادسرا آيدين در كلانتري مانده و تدائي نيز براي تحقيقات به پزشكي قانوني منتقل مي شود او پس از بازگشت از پزشكي قانوني و نداشتن مورد و مسئله خاص توسط پدر و مادرش بازخواست شده و رفت و آمدهاي وي كنترل مي شود. تدائي از رفتن به مدرسه خودداري كرده و تصميم به فرار مي گيرد. تدائي كه در ابتدا قصد بازگشت به خانه را نداشت با گردش در سطح شهر و مخاطرات و مشكلات فراوان پشيمان شده و با سفارش آيدين به خانه بازمي گردد.
محمد و شيرين تنها تا بعدازظهر فرصت دارند هزينه صافكاري ماشين تصادفي را كه سوار آن هستند تأمين كنند، شيرين جرأت ندارد ماشين پدر را كه يواشكي از خانه بيرون آورده و با آن تصادف كرده، با آن وضع به خانه برگرداند. آنها راهي خانه اي در شمال شهر مي شوند تا با كاري كه انجام مي دهند، پول مورد نياز را تأمين كنند.
اخترشناس كهن سالي پس از تشخيص دادن تاريخ كسوف سه نوه اش رشيد، جمشيد و خورشيد را به سرزمين عسلي مي فرستد تا طلسم غول سنگي را كه آسايش اهالي را سلب كرده است، بشكنند. كوچك ترين برادر به نام خورشيد شجاعانه با كوه غول سنگي به مبارزه بر مي خيزد و به كمك دختر عمويش ترمه و كودكان پر نشاط سرزمين عسلي و راهنمايي هاي خردمندانه پدربزرگش نشاط و شادماني را به سرزمين اجدادي خود باز مي گرداند.
فرهاد كه در جنگ مجروح شده و موقتاً بينايي اش را از دست داده، به بيمارستاني صحرايي منتقل شده كه در آن پرستاري به نام شيدا از مشاهده ي مقاومت فرهاد در تحمل درد شگفت زده مي شود و بتدريج مي فهمد كه مي تواند با تلاوت قرآن، التيام بخش او باشد. مراقبت شيدا از فرهاد به مرور پيوندي عاطفي بين آن ها ايجاد مي كند كه با مرخص شدن ناگهاني فرهاد از بيمارستان منجر به جدايي شان مي شود. فرهاد در جستجو شيدا به جبهه بر مي گردد، ولي جنگ تمام مي شود و جستجو را دشوار مي كند. فرهاد به اصرار پدر و مادرش با دختري پولدار عقد مي كند كه فكر مهاجرت از ايران را در سر دارد. وقتي كه معلوم مي شود تركش سمي كه زماني از سينه فرهاد بيرون آمده براي سلامتي او عوارض وخيم دارد، نامزد فرهاد او را ترك مي كند و به خارج از كشور مي رود. فرهاد در بيمارستاني كه شيدا در آن جا پرستار است بستري مي شود ولي شيدا خود را از چشم فرهاد پنهان مي كند، اما به اصرار مادر فرهاد يك بار ديگر شيدا با خواندن قرآن و به مدد نيروي عشق موفق مي شود زندگي را به فرهاد بازگرداند.