برچسب انوشیروان نعیمی

زخمی 1376

مردي به نام يعقوب براي پشتيباني از شاگرد يك قهوه خانه به نام جميل درگير ماجرايي مي شود كه در آن جميل با ضربات چاقو زخمي مي گردد و يعقوب او را به بيمارستان مي رساند اما ديگر خيلي دير شده است. ستوان عزيز تازه، تا پيدا شدن قاتل اصلي، يعقوب را باز داشت و به زندان منتقل مي كند. بعد از گذشت ده سال، يعقوب در پي عفو عمومي آزاد مي شود و به دنبال پسرش يوسف، شهر را زير پا مي گذارد و در مي يابد كه ستوان عزيز تازه كه حالا سرگرد شده بعد از مرگ مادر يعقوب، سرپرستي يوسف پسر خردسال او را به عهده گرفته است و حالا از يعقوب مي خواهد كه شهر را ترك كند. ولي در يك درگيري بين نيروي انتظامي و نديم سركرده ي قاچاقچيان يوسف به گروگان گرفته مي شود. همسر سرگرد عزيز، يعقوب را از ماجرا مطلع مي سازد و يعقوب وارد ماجرا شده و پس از درگيري با نديم، يوسف را آزاد مي سازد و خود كشته مي شود و يوسف هم هرگز مطلع نمي شود كه يعقوب پدر واقعي اش بوده است.

پسران آجری 1385

اميد و محسن و صفا پسران سرراهي هستند كه در محله اي به نام آجري و با حمايت آقاي اتابكي بزرگ شده اند. اميد به ماهور، دختري كه به او درس زبان فرانسه مي داد، دل مي بازد. پس از مدتي كه از رابطه اين دو مي گذرد، اميد براي خواستگاري نزد خانواده ماهور مي رود و با مخالفت پدر ماهور، مهندس اعتمادي، روبرو مي شود. اعتمادي مخالف است، چون اميد پدر و مادر مشخصي ندارد و در عين حال قول ازدواج ماهور را به مهندس يكتا كه در كانادا زندگي مي كند داده است. ماهور و اميد در حال كشمكش با مهندس اعتمادي اند كه محسن به قصد فرار از كشور، دست به دزدي از نمايشگاهي مي زند كه در آنجا كار مي كند، اما توسط صاحب كارش دستگير و زخمي مي شود. صفا هم با دختري به نام مريم نامزد كرده و در حال تلاش براي گرفتن مجوز برگزاري كنسرت و انتشار آلبومش است. اميد و ماهور تصميم مي گيرند كه به تنهايي به محضر بروند و ازدواج كنند، ولي ماهور در آخرين لحظه به دليل اين كه خانواده اش او را طرد كرده اند، پشيمان مي شود. كنسرت صفا در بم برگزار مي شود كه اميد هم در آنجا حضور دارد. در پايان ماهور با هواپيما مي آيد و به اميد مي پيوندد.

تیک 1380

مهندس حبيب پور سعيد در شرف نمايندگي مجلس شوراي اسلامي است، اما اتفاقاتي به ظاهر كوچك، مسير او را عوض مي كند و وي را به سمت ديگري مي كشاند. او به راهي مي رود كه مجبور است شخصيت پنهان خويش را فاش كند و سرانجام پاياني غيرمنتظره در انتظار اوست.

سالاد فصل 1383

ليلا سازگار، دختری تنگدست و بخت برگشته است که برای تهیه مخارج و نیز خرج عمل قلب خود دزدی می کند، او در جریان فعالیت های روزمره اش - ولگردی و دزدی - با مرد ثروتمندی به نام حمید دوستدار آشنا می شود، که موقعیت تازه ای را پیش روی او می گذارد.حمید شیفته اوست و لیلا برای هموار کردن آینده اش و اداره ی زندگی پدر و برادر نوجوانش رضا وجود او را برای خود بسیار مغتنم میداند و این در حالی است که پسرخاله لیلا، راننده میان سال الکلی لوطی مسلکی به نام عادل مشرقی که به تازگی از زندان آزاد شده، دیوانه وارعاشق لیلا است. عادل آنقدر عاشق (دخترخاله اش) لیلاست که به خاطر عشق به او برای تأمین خوشبختی اش، حاضر به انجام بزرگترین فداکاری قابل تصوری که می تواند از یک عاشق سر بزند، می شود.کشتن مهرانگیز، همسر حمید که وجودش مانع شکل گیری خوشبختی لیلاست.او در حالی این فداکاری را انجام می دهد که میداند پیروز این میدان عشق، رقیبش خواهد شد. معهذا این کار را می کند... اما در پایان همه ماجرا آن طور که گفته شده و یا می شود، نیست و آشکار میگردد که همه فعلی و انفعالات و همه ی ماجراها تابع نقشه ی دقیقی است که از ابتدا طراحی شده است. چراکه حمید پرستار همسرش، که او نیز فریب حمید را خورده و قصد ازدواج با او را داشته به عنوان مهرانگیز معرفی کرده و در واقع، این نقشه ای برای تصاحب ثروت مهرانگیز بوده است و در اصل عادل به عبارتی همسر واقعی حمید را کشته است. نهایتاً پرستار مهرانگیز، هم خود و هم لیلا را به قتل می رساند.

شارلاتان 1383

حسن فیلمنامه نویسی است که همراه با داوود زندگی فقیرانهای دارد. چرا که فیلمنامه‌های حسن به دلیل جدی و هنری بودنشان مرتب از سوی تهیه کنندگان رد می‌شود. او که عاشق دختر ثروتمندی به نام مهشید است وقتی به خواستگاری او می رود عموی مهشید شرط ازدواج آنان را پولدار شدن حسن می‌داند بنابراین حسن فیلنامه‌ای برای فروش بالا می‌نویسد و …

دوستان 1378

سيامك، كه چندين سال به دليل يك اختلاس با توطئه آقاي كبيري، زنداني شده بود، آزاد مي شود و مورد استقبال خواهرش بلور كه با دختر خردسالش مريم زندگي مي كند قرار مي گيرد. بلور به برادرش مي گويد كه مدتي پس از رفتن او به زندان، مورد آزار و اذيت همسرش اسكندر قرار گرفته و عاقبت او را طلاق داده است و در ضمن مي گويد كه اسكندر گردنبندي را كه برادرش به او داده بود برداشته است. سيامك به او قول مي دهد كه گردنبند را به او خواهد داد ولي در ابتدا خواهر و دخترش را در يك مهمانسرا اسكان مي دهد. حسن سياه، دوست سيامك، سويچ موتور سيكلتش را به سيامك ـ كه همه او را سيا مي نامند ـ مي دهد. سيامك همچنين دوست هم سلولي اش بهروز را كه به تازگي آزاده شده مي بيند. بهروز نيز به سيامك مي گويد كه او نيز پول هايش توسط يك شارلاتان به تاراج رفته است. آنها موفق مي شوند پول را از مرد شارلاتان بگيرند. بهروز به زودي شيفته بلور مي شود و آن دو در دفتر ازدواج عقد مي كنند. سيامك در يك نمايشگاه نقاشي در يك هتل با سارا، نقاش تابلوها آشنا مي شود و رابطه عشقي آنها شروع مي شود. در حالي كه آقاي جواهري پدر سارا از رابطه دخترش سخت ناراحت است و به سيامك اخطار مي دهد كه ديگر به سراغ دختر او نيايد. سيامك به سراغ آقاي كبيري مي رود و حق خود را طلب مي كند. كبيري به او قول مي دهد كه فرداي آن روز، حق سيامك را به او برگرداند، ولي در روز موعود با چندين ضربه كارد او را از پاي درمي آورد. سيامك خود را به ايستگاه قطار كه قرار بوده به اتفاق خواهرش با دخترش و بهروز به خرمشهر بروند مي رساند، سارا نيز خود را به آنها مي رساند. ولي سيامك در همان جا به دليل شدت جراحات مي ميرد.

آواز قو 1379

پيمان فدايي، ناراضي از تصميم پدرش براي فرستادن او به خارج از كشور، مجلس جشني را كه برايش برپا كرده اند. ترك كرده و به سراغ دختر مورد علاقه اش پرستو آرين مي رود. پيمان عليرغم مخالفت پدر پرستو، او را سوار اتومبيلش مي كند، اما در يكي از پست هاي خياباني نيروي انتظامي آن ها دستگير مي شوند در حاليكه سرگرد فتاح حيدري اعتقادي به جلب و دستگيري آن ها ندارد. درگيري پيمان و يكي از مأموران پاسگاه هنگام پر كردن ورقه تعهد، اوضاع را وخيم تر كرده و پيمان به جرم مضروب كردن پليس، زنداني مي شود. در مدت حبس، يكي از زندانيان او را به فرار از كشور ترغيب مي كند. پيمان در فرصتي مناسب از دست مأموران مي گريزد و با تماس با شماره تلفني كه از زنداني هم بندش گرفته بود، امكان خروج از كشور را براي خود و پرستو فراهم مي كند. در مرز ايران و تركيه جعلي بودن پاسپورت پيمان لو رفته و ماجرا به گروگان گيري خونين معجز مي شود. سرگرد فتاح تمام تلاش خود را براي ختم اين قائله بكار مي گيرد اما موفق نمي شود سرانجام سر مرز ايران و تركيه تيرباران مي شود.