برچسب امیر مولایی

ستاره و الماس 1367

پيرمرد جنگزده اي اسباب و اثاثيه ي مختصر خود را با وانتي به تهران مي برد تا به دخترش ستاره ملحق شود. در راه بر اثر حمله ي هوايي دشمن كشته مي شود. مصطفي، راننده ي وانت، تصميم مي گيرد همراه مادرش وسايل پيرمرد را به خانواده ي او برساند. در تهران يكي از صندوق هاي پيرمرد ربوده مي شود. مصطفي به كلانتري شكايت مي برد و به زحمت صندوق را مي يابد. مادر صندوق را، كه محتوي لباس عروسي است، به ستاره تحويل مي دهد و وقتي درمي يابد كه دختر به تنهايي زندگي مي كند اسباب ازدواج او و مصطفي را فراهم مي آورد.

ماموریت 1365

دختر آقاي سعادت با مهندس مهران قرار ازدواج گذاشته است. آقاي سعادت، كه آدم بدگماني است،‌آقا تقي خيالاتي و دست و پا چلفتي را مأمور مي كند تا مهران را زير نظر بگيرد. آقا تقي ادعا مي كند كه مهران عضو باند قاچاق هروئين است. به زودي معلوم مي شود كه قاچاقچي مورد نظر فرد ديگري است شبيه مهران كه در ساختمان محل سكونت او زندگي مي كند. به اين ترتيب چابكي آقا تقي در كشف باند قاچاق اثبات مي شود و مهران و دختر آقاي سعادت به وصال هم مي رسند.

زرد قناری 1367

كفاش جواني به نام نصرالله مددي كه در شهر كوچكي زندگي مي كند سهم خود را در كفاشي مي فروشد تا قطعه زميني بخرد و روي آن به زراعت مشغول شود. زميني را كه او قول نامه مي كند صاحبش در تهران با سند جعلي به فرد ديگري فروخته است. نصرالله موقعي متوجه مي شود كه عمله هاي خريدار تهراني روي زمين مشغول كارند. نصرالله همراه زن و فرزندانش براي پيگيري پرونده راهي تهران و در خانه پدرزن ساكن مي شود؛ اما راه به جايي نمي برد. باجناق او آقا كمال دام ديگري براي او مي گسترد: فروختن يك دستگاه اتومبيل پيكان به نام زرد قناري كه بارها به ديگران فروخته و دزديده شده است. نصرالله كه سر بازگشت به زادگاهش را ندارد و مي خواهد با زرد قناري مسافركشي كند با مخالفت آقا كمال روبرو مي شود كه وحشت دارد صاحبان قبلي اتومبيل را ببينند و شاكي شوند. سرانجام اتومبيل را از او مي ربايند و نصرالله در تقلاي يافتن آن در موقع معامله جديدي بر سر زرد قناري سر مي رسد و همه چيز را نقش بر آب مي كند.

نیاز 1370

علي پس از مرگ پدرش، به رغم مخالفت مادر و عمويش، تصميم مي گيرد نان آور خانه شود و شب ها به درس و مشق خود برسد. علي چند روزي را به كار عملگي مي گذراند، اما تاب كار سنگين را نمي آورد و با پادرمياني عمويش در چاپخانه اي مشغول به كار مي شود. ورود او به چاپخانه همزمان است با ورود جواني به نام رضا كه يكي از كاركنان چاپخانه او را براي كار سفارش كرده است. رضا با علي بناي مخالفت مي گذارد، اما به تدريج بين آن دو پيوند عاطفي برقرار مي شود تا جايي كه علي ميدان كار را براي رضا خالي مي كند و خود در جاي ديگري مشغول مي شود.

گردباد 1364

داستان درباره انفجار ناشی از آزمایشات بیولوژیکی آمریکا در استان خراسان است که منجر به بیماری چوپان شده و دولت آمریکا سعی در ربودن وی و بررسی آثار آن دارد...

شتابزده 1370

دو نفر با سوء استفاده از شرايط خاصي كه جامعه در بعد از انقلاب داشت، شروع به مال اندوزي مي كنند و در نهايت وقتي به هدف خود مي رسند رو در روي هم قرار مي گيرند و قصد نابودي يكديگر را مي كنند. در اين مرحله با مرگ روبرو مي شوند كه چهره خود را به آن ها نشان مي دهد. حال زندگي به گونه اي ديگر نمايان مي شود و هر يك به چاره جويي برمي خيزند. اين فيلم قصد دارد در قالبي طنزآلود نحوه برخورد دو آدم سودجو را در مقابله با مرگ بررسي كند.

خارج از محدوده 1366

محمدجواد حليمي كارمند ساده دولت، پس از سال ها اجاره نشيني با زدن از نان شب خانواده اش آلونكي در حاشيه پايتخت به نام هرت آباد دست و پا مي كند. در شب دوم سكونت دزد به خانه آنها مي زند كه حليمي دستگيرش مي كند. او قصد دارد دزد را تحويل مقام هاي پاسگاه دهد كه اهالي منطقه منعش مي كنند.حليمي كه پيرو قانون است دزد را به پاسگاه مي برد اما مي شنود كه محله هرت آباد در حوزه استحفاظي آنها نيست و نمي توانند سارق را تحويل بگيرند. حليمي به همراه دزد به ادارات و وزارتخانه هاي مختلف مراجعه مي كند تا وضع محله را روشن كند و عاقبت چون به اين نتيجه مي رسد كه در نظام اداري حاكم راهي به جايي نخواهد برد با همت و همكاري اهالي هرت آباد زنداني برپا مي كند تا به اصلاح و تهذيب سارقان بپردازند.

تبعیدی ها 1370

پس از كودتاي بيست و هشتم مردادماه سال 1332 تعدادي روزنامه نگار، افراد آزادي خواه و مبارز و افسران ضد كودتا دستگير و پس از محاكمه در دادگاه هاي فرمايشي به منطقه اي خشك و گرم در جنوب كشور تبعيد مي شوند. سرپرستي اردوگاه به عهده ي استواري كهنه كار است كه دائم براي آزار زندانيان توطئه چيني مي كند. حتي زندانيان عادي را در تعارض با آن ها قرار مي دهد. تعدادي از زندانيان سياسي، كه از اوضاع دشوار اردوگاه به تنگ آمده اند، تصميم به فرار مي گيرند و چهار نفر از آنها موفق مي شوند از اردوگاه بگريزند. استوار در كنار ساحل با آن ها مواجه مي شود و پس از كشتن يكي از فراري ها خود به خاك هلاك مي افتد.