ساکنین محترم (کوتاه) 1396
عطای ۷ ساله را پیش یک رمال آینهبین میبرند تا طی مراسمی دزد طلاهای عمهاش را در آینه شناسایی کند، عطا که هیچ تصوری از سرانجام آنچه در آن شرایط بر زبان میآورد ندارد، برای رهایی از آن وضعیت، هر آنچه از تعاریف عمهاش دربارهٔ شک و تردید او نسبت به دزدی داوود پسر عمه دیگرش شنیده را بازگو میکند، غافل از آنکه این دروغ موجب عقوبتی دور از انتظار برای کل خانواده میشود.
در روز عاشورا، ابراهیم در کربلا بر اثر حمله قلبی میمیرد. دخترش ریحانه پیگیر آخرین گفته ناتمام پدر میشود. این پیگیری ریحانه را رو در روی خانواده و زندگی زناشوییش قرار میدهد اما ریحانه اعتقاد دارد که عدالت نمیتواند در پشت در خانه آدم جا بماند… او پرده از ابهام وصیت پدر بر میدارد. در این روند شخصیت و ایمان خود را بازسازی کرده و به دست میآورد.
«آقای قاضی» درامی دادگاهی است که تمام اتفاقات آن در دادگاه رقم میخورد و همه قسمتهای آن از موضوعات واقعی اقتباس شدهاند.
فیلم الف امنیت درمورد عده ای از گروگانگیران است به یک مدرسه پسرانه حمله کرده وچندین دانش آموز را گروگان می گیرد،پلیس های امنیت کشورمان در تلاش اند تا بتواند این دانش آموزان را از چنگ گروگان گیران آزاد کنند
داستان این مجموعه طنز ۱۵۱۲ روز پس از اتفاقات سریال شاهگوش است. یکی از شخصیتهای سریال شاهگوش، سرباز خنجری (با بازی احمد مهرانفر) بود که از شمال به تهران آمده بود و در کلانتری ۱۰۰ ملت مشغول به گذراندن خدمت سربازی خودش بود. یکی از متهمینی که به کلانتری آورده شد خانم جوانی به نام الیزابت بود که یک سگ به نام لوسی داشت. خنجری عاشق الیزابت میشود و در زمانی که میفهمد سگ الیزابت توقیف شدهاست، یک سگ را اشتباهاً به جای لوسی برمیدارد و به الیزابت میدهد. الیزابت که میفهمد سگ مال او نیست، برای ناراحت نشدن خنجری به بهانه پارک کردن خودرویش از پارک خارج میشود و حالا ۱۵۱۲ روز از آن روز میگذرد و هنوز الیزابت برنگشته است. اما خنجری همچنان به دنبال الیزابت است که روزی او را یافته و با او ازدواج کند اما در این مدت که در تهران به دنبال الیزابت است روزگار سختی را میگذراند و شبها شهربازی میخوابد تا اینکه گویی ستاره اقبال او نمایان میشود و…
این مجموعه تلویزیونی با محوریت زندگی بانوی جوانی به نام «کیمیا پارسا» با بازی مهراوه شریفینیا در سه مقطع زمانی قبل و حین انقلاب، آغاز جنگ، دوران جنگ ایران و عراق و زمان حال روایت میشود.
اکرم به همراه پدرش ارسلان، مادرش اعظم، برادرش اسماعیل، و خواهر کوچک اش الهام در یک خانهٔ قدیمی، در محله ای فقیر نشین و پایین شهر زندگی میکنند. آنها وضع مالی خوبی ندارند، چرا که تمام سرمایه اشان را از شغل پدر خانواده به دست میآورند و او سازندهٔ عروسکهای چوبی است و حتی اجازه کار کردن دیگر اعضای خانواده را هم نمیدهد. در هر حال آنها زندگی آرامی دارند تا اینکه یک روز پدر خانواده، ارسلان که در حال درست کردن آنتن تلویزیون بود ناگهان از پشت بام خانه سقوط میکند و جلوی چشم همهٔ اعضای خانواده جان به جان آفرین تسلیم میکند.
چندی بعد، درحالی این خانواده در اوضاع مالی بدی به سر میبرد و حتی پول برای خرید مایحتاج خود را ندارند، صاحبخانه اشان که چهار ماه است اجاره ای از آنها دریافت نکرده به سراغ آنها میآید. او میگوید وقتی ارسلان زنده بوده ۵ میلیون تومان از او قرض گرفته و الان او پولش را میخواهد. مگر اینکه خانواده ارسلان هرچه زود تر خانه اشان را تخلیه کنند و از آنجا بروند. در غیر این صورت او پولش را تمام و کمال میخواهد. اعظم یک کار پیدا میکند که کارفرمایش به او جای خواب برای خودش و دو تا از بچههایش میدهد.
اعظم هم اصرار دارد که اکرم به اراک یعنی محل زندگی خاله اش برود و با پسر خاله اش ازدواج کند تا زندگی اش سروسامان بگیرد. اما اکرم با این درخواست مخالفت میکند و تصمیم میگیرد پول اجاره را با فروختن عروسکهای پدرش به دست بیاورد و از آن خانه بیرون نروند. اما یکی از عروسکهایی که میفروشد حاوی مواد مخدر اس بوده که ارسلان در گذشته در آن مخفی کرده. او ۳ شب تمام را در بازداشتگاه میگذراند و وقتی ثابت میشود که خودش مصرفکننده نیست آزاد میشود.
اما وقتی به خانه برمی، ردد میفهمد که اعظم، الهام و اسماعیل را ترک کرده و از خانه رفتهاست. الهام و اسماعیل هم به مرکز بهزیستی تحویل داده شدهاند. حالا او از عمویش درخواست میکند که به بهزیستی برود و سرپرستی بچهها را به عهده بگیرد. در همین حال اعظم پیدا میشود؛ ولی وقتی اکرم به سراغ او میرود او دیوانه شده و در آسایشگاه به سر میبرد. برای همین از او دل میکند؛ و در پایان او عروسکهای چوبی را به شکل عروس درمیآورد و با فروختن آنها پول برای ادامه زندگی را به دست میآورد.