بهشت گمشده 1397
عيسي براي يافتن راه نجات آيدا، سفري را در قصهاي پر ماجرا آغاز ميكند
عيسي براي يافتن راه نجات آيدا، سفري را در قصهاي پر ماجرا آغاز ميكند
کريم عاشق خوانندگي است و بدون اينکه بداند دلداده ماموري شده که ماموريت دارد فرمولي را از دانشمندي سرقت كند .پس از متوجه شدن اين داستان کريم، دو راه بيشتر ندارد...
الهام مي خواهد با پسر جواني از طبقه ثروتمند، ازدواج كند. مادرشوهر آينده اش خانم جلالي از دماغ او ايراد مي گيرد و پيشنهاد مي دهد هرچه زودتر آن را عمل كند. الهام پس از عمل جراحي به خاطر عكسي كه از قبل بر شناسنامه دارد، آن را پاره مي كند و سراغ گرفتن المثني شناسنامه مي رود اما در نسخه جديد شناسنامه اش نام مردي ناشناس به عنوان شوهر ثبت شده. اين مرد كريم سوزني كارگر تعميركار ماشين هاي اسقاطي است. الهام و نامزدش او را پيدا مي كنند تا مشكل شناسنامه حل شود. كريم سوزني، مدارك شناسايي خود را در روستاي زادگاهش جا گذاشته است. پس چاره اي نيست جز اينكه به روستا بروند. سفر آغاز مي شود. شاگرد كريم سوزني، معروف به رحيم جوالدوز نيز همراه دختري كه كريم را دوست دارد و مادر دختر به تعقيب آنها مي روند. بين راه كشمكش هاي ميان كريم و نامزد الهام درمي گيرد و كارشان به دعوا و زدو خورد مي كشد. سركار استوار پاسگاه ولي آباد دخالت مي كند. بين راه يك راننده جرثقيل نيز به جمع شان مي پيوندند و شبي را در مهمان خانه سر راه مي گذرانند و بالاخره در گير و دار اين قضايا معلوم مي شود نامزد الهام دختر ديگري به نام شراره را دوست دارد و كريم سوزني هم كه از الهام خوشش آمده به او پيشنهاد ازدواج مي دهد.
پاستاریونی داستان غذاهاست. فیلم با بریانی اصفهانی ها شروع می شود و هوشان وقتی رستوران پدرش در تهران را ورشکسته می بیند ، تصمیم می گیرد که یک بریانی به جای رستوران فست فود پدرش در تهران باز کند. رستورانی که به دلیل یک رقیب بسیار قدرتمند و مجلل در آن گوشه خیابان به نام پاستاداپیتزا رونق خود را از دست داده است و ...
داستان زندگي تيمسار سليماني است که درگير مسائل حاد زندگي است و با همسر خود دچار مشکلات عجيبي ميشود. سارا در کشاکش زندگي پرتلاطم با تيمسار به فکر رهانيدن خود از زندگي است و در تقابل عشق و عقل که در قاموس مقررات جاري او نميگنجد. داييبابا وکيل خانواده در تلاش آرام کردن اوضاع است و از سوي ديگر معمار براي اهداف خود شرايط سختي را براي تاجي خانم و دخترش به وجود آورده است. مازيار نيز پس از آمدن به ايران درامهاي تازهاي را رقم ميزند و اهالي خانواده چون شبحهاي سرگردان به دنبال خلوتهاي زندگي خود ميگردند.
خلیل کاتیوشا مردیست میانسال که در جنگ هشت ساله دفاع مقدس هم شرکت داشته و حالا بعد از سالیان سال تمام شدن جنگ، با خانوادهاش زندگی میکند. او صفحهای در اینستاگرام دارد که در آن حرفهایی سیاسی و جنجالی با دهها هزار مخاطبش میزند و با دیگر شاخهای اینستاگرام تفاوت دارد. دختر علی کاتیوشا معتقد است که میتواند از پدرش یک چهره مشهور بسازد و هر روز ویدئوها و سخنرانیهایی از او به همراه کلاهخود جنگی و چفیهاش میگیرد و کاتیوشا هم در این ویدئوها اعتراضات خود را نسبت به وضع جامعه اعلام میکند. با این حال این موارد هیچ کدام برای کاتیوشا نان و آب نمیشود و در نهایت او به کمک یکی از همرزمان قدیمیاش که حالا رییس یک موسسه بادیگاری است، تصمیم میگیرد بادیگارد شود. در نهایت او بادیگارد پسر یکی از اشخاص مشهور ممکلت میشود که به تازگی اعتیادش به مواد را ترک کرده و در ایام تعطیلات نوروز که قرار است در خانه تنها باشد، باید تحت نظر کاتیوشا قرار بگیرد تا مبادا دوباره سر وقت مواد برود. این جوان بچه پولدار عرشیا نام دارد (با بازی احمد مهرانفر) و مجبور است کاتیوشا را به مدت دو هفته در کنار خود تحمل کند و لب به مواد نزند...
وقتی آقا مرتضی، پدر خانواده میمیرد، دختر او (با نام مینا) و همسرش (با نام پوران و با بازی بهناز جعفری) میمانند و کلی بدهیهای او. مرتضی هم به همکارش و هم به پسر یکی از اقوام همسرش که از قضا خواستگار دیرینه مینا هم بوده (با نام رضا) بدهکار است و تنها چیزی که از خودش باقی گذشته یک خانه نسبتا کلنگی در یکی از مناطق مرکزی تهران است. مینا قصد دارد خانه را بفروشد و با پولش بتواند با معشوق جدید خود به استرالیا سفر کند و از اینکه پوران، زن بابایش، بیخانمان شود هم واهمهای ندارد. در این بین مینا دوستی دارد با نام حمیرا و هر دو در کنار خیابان برای یک شرکت تاکسی آنلاین ثبت نام خیابانی انجام میدهند. رضا که هنوز به مینا علاقهمند است ولی دایم جواب رد از او میگیرد از این نحوه کار کردن مینا شاکیست و مشکلاتی هم در این بین پیرامون حمیرا و مردی به نام علی (با بازی پوریا پور سرخ) وجود دارد....