برچسب امید جزینی

من دیه گو مارادونا هستم 1393

این فیلم داستان یک اختلاف خانوادگی میان دو خواهر یکی از طبقه بالای شهر و دیگری از پایین شهر است. مهشید، دختر خالهٔ متعلق به پایین‌شهر، از بابک، پسرخاله متمول خود که ساکن آلمان است، درخواست ازدواج می‌کند و بابک نیز می‌پذیرد. حال که بابک به ایران برگشته، اختلاف نظر در خصوص ادامهٔ ازدواج این دو نفر، موجب مشاجره و منازعه بین خانوادهٔ این دو خواهر می‌شود که در نهایت منجر به ...

یک خانواده محترم 1390

جوانی تحصیل کرده (آرش با بازی بابک حمیدیان) از پاریس به نزد مادرش که تنها در شیراز زندگی می‌کند بازمی‌گردد. این بازگشت برای او یادآور خاطرات دردناک دوران کودکی (دوران جنگ ایران و عراق) و خشونتی است که پدرش در حق او، برادر بزرگترش (که در جبهه شهید شده) و مادرش روا داشته‌است.

استراحت مطلق 1393

فیلم استراحت مطلق دربارهٔ زنی (ترانه علیدوستی) است که از شهر دامغان به تهران آمده تا دوباره به محل کار قبلی خود برود. او در سفر به تهران با شوهر سابقش مواجه می‌شود که فردی خشن و پرخاشگر است و همچنین دوستان شوهرش که…

پرسه در مه 1388

امين كه آهنگساز و نوازنده پيانو است، پس از ازدواج با رويا بازيگر تئاتر، با مشكلات زيادي روبرو مي شود كه زندگي آنان را تحت الشعاع قرار مي دهد، تا جايي كه كارش را رها مي كند و همسرش را از دست مي دهد و دچار وضعيت نامتعادلي مي شود.

امروز 1392

يونس راننده تاكسيه كهنه كار، در پايان يك روز كاري به زن جواني كمك مي‌كند تا به بيمارستان برسد. غافل از اينكه در بيمارستان اتفاقات زيادي در انتظار اوست.

میهمان داریم 1392

ابراهيم و فخري در خانه‌اي قديمي زندگي مي‌كنند و سه فرزندشان شهيد شده و فرزند چهارم رضاجانباز قطع نخاعي‌ست كه در يك آسايشگاه تحت مراقبت است. رضا بعد از شهادت هم‌رزم‌اش، كمال، پرخاشگر و عصبي شده و داروهايش را مصرف نمي‌كند، به همين خاطر ابراهيم و فخري تصميم مي‌گيرند او را به خانه آورده و خود از وي مراقبت كنند. محبوبه خواهر كمال به خانه آنها مي‌آيد و مايل است طبق قرار قبلي با رضا ازدواج كند، اما رضا او را رد مي‌كند. رضا اصرار دارد كه بايد بميرد و همين رفتارها باعث مي‌شود كه يك روز ابراهيم با او برخورد كرده و به گوش‌اش سيلي بزند. يك شب كه به نظر مي‌رسد هر سه نفر دچار گازگرفتگي شده‌اند، سه فرزند شهيد به خانه باز مي‌گردند، قرار است خانواده محبوبه بيايند و فخري به خاطر كهنگي و خرابي خانه تمايل دارد كه مهماني عقب بيفتد، اما ابراهيم مخالف است. بازگشت فرزندان شهيد، باعث شادي و آرامش خانه شده و حتي رضا را نيز آرام كرده و او حالا داروهايش را مي‌خورد. روز نيمه شعبان است و ما صداي حاج ابراهيم را مي‌شنويم كه براي مهمان‌هايي كه نمي‌بينيم از شهادت فرزندان‌اش مي‌گويد.

روزهای زندگی 1390

سال 1367، آخرين روزهاي جنگ تحميلي. در يك بيمارستان صحرايي نزديك خط مقدم جبهه، دكتر اميرعلي علوي كه سرپرستي بيمارستان را به عهده دارد با تمام تخصص و علاقه و توانش به مداواي مجروحان جنگ مشغول است و همسرش ليلا نيز كه پرستار و دستيارش است با او كار مي كند. دكتر جواني به نام سامان اميني از مركز براي خدمت در اين بيمارستان اعزام مي شود اما او كه آدمي ترسو و بي اعتقاد است و به اجبار به اين مأموريت آمده، از همان ابتدا با دكتر علوي و همسرش و سيما پرستار وظيفه شناس بيمارستان درگيري دارد.

با اين حال مدت زيادي نمي گذرد كه با پذيرفته شدن قطع نامه 598 به نظر مي رسد جنگ به پايان رسيده اما ساعتي پس از اعلام پذيرفتن قطع نامه عراقي ها با بمب افكن و هلي كوپتر و تانك و نيروي پياده حمله سخت و مرگ باري را آغاز مي كنند و اين بيمارستان نيز در سر راه آنهاست. بسياري از مجروحان و كاركنان بيمارستان همراه با رزمندگان به شهادت مي رسند و دكتر علوي با كمك بقيه همكارانش، مجروحاني را كه هنوز زنده مانده اند به پناهگاهي مخفي كه به شكل راهرويي در زير بيمارستان ساخته شده منتقل مي كند. در جريان انفجاري عصب هاي بينايي دكتر علوي آسيب مي بيند و در همان حال نابينايي، او تلاش مي كند به مجروحان كمك كند اما با توجه به در دسترس نبودن امكانات پزشكي و حضور تهديدآميز دشمن در بالاي سرشان، اين كار مدام دشوارتر مي شود.

در اين ميان آنها يك سرباز عراقي را كه وارد پناهگاه شده اسير مي كنند و يك بار هم ليلا ناچار مي شود با به خطر انداختن خود از پناهگاه به محل سابق بيمارستان كه حالا ويران شده برود و ابزار و امكاناتي بياورد. دكتر سامان اميني كه در همان آغاز حمله از آنجا گريخته، اسير مي شود و عراقي ها او را به محل بيمارستان برمي گردانند كه اطلاعاتي از او بگيرند و مخفيگاه بقيه را پيدا كنند. سيما با مسلسلي از مخفيگاه بيرون مي آيد تا سامان را نجات دهد و در تيراندازي طرفين، خودش و سامان به همراه سه عراقي همراه او كشته مي شوند. ليلا كه براي يافتن آذوقه از پناهگاه بيرون آمده هدف گلوله عراقي ها قرار مي گيرد و زخمي مي شود.

شب، دكتر علوي به رزمنده پيري كه هنوز توان حركت دارد پيشنهاد مي كند كه وسيله اي پيدا كند تا مجروحان را پيش از آنكه بقيه‌شان هم در اين اوضاع جان بدهند از آن محل خارج كنند. رزمنده پير تانكي را پيدا مي كند و با آن به ديواره پناهگاه مي زند تا از آنجا مجروحان را سوار كند اما جز اسير عراقي كسي حاضر به ترك دكتر و همسرش نمي شود و او با همان يك مسافر مي رود. دكتر علوي در همان حال كه چشمش نمي بيند با بلوك هاي سيماني ديواري در برابر پناهگاه مي كشد و ساعاتي بعد، صداي درگيري ها و نور انفجارها كه از لاي روزن هاي ديوار مي آيد حاكي از اين است كه نيروهاي ايراني سر رسيده اند و دشمن را به عقب مي رانند.

ژن خوک 1397

داستان فیلم درباره دو زندانی به نام عماد گربه (با بازی سینا مهراد یا همان سینا سهیلی، پسر سعید سهیلی و برادر ساعد سهیلی) و رضا کیشمیش (با بازی هادی حجازی فر) است که بنا به دلایلی از زندان قرار می‌کنند. هر یک از این دو نفر دلایل شخصی خود را برای فرار از زندان دارند اما با پیشروی در داستان فیلم، تماشاگر متوجه می‌شود که سررشته فرار این دو تن به یک آقازاده برمی‌گردد. رضا کیشمیش قرار است ماموریتی برای آقازاده (همان ژن خوب داستان) انجام دهد و عماد گربه هم در این ماموریت، یک نقش اساسی ایفا می‌کند که خودش از آن آگاه نیست؛ عماد فقط می‌خواهد پیش ماهی (نامزدش با بازی نازنین بیاتی) برود و با او از تهران فرار کنند.